درمان اسهال کودک با طب سنتی
درمان اسهال کودک با طب سنتی
۲۴ فروردین, ۱۳۹۷
معنی اسم ها و نام های دخترانه و پسرانه - ب
معنی اسم ها و نام های دخترانه و پسرانه – ب
۳۱ فروردین, ۱۳۹۷
معنی اسم ها و نام های دخترانه و پسرانه - الف

معنی اسم ها و نام های دخترانه و پسرانه - الف

معنی نام ها و اسامی دختران و پسران ایرانی  – الف

اگر دوست دارید گردنبند یا دستبند شیک با اسم فرزندتان داشته باشید سری به فروشگاه بیبی سنتر بزنید.

الف

اَباذر

(عربی) (= ابوذر)، ( ابوذر

 

اِبتسام

(عربی) ۱- لبخند زدن، تبسم کردن؛ ۲- (در قدیم) تبسم، لبخند

اِبتهاج

(عربی) ۱- شادن شدن، خوش و خرم؛ ۲- (در قدیم) شادمانی، خوشی

 

اِبراهیم

(عبری) ۱- پدر عالی؛ ۲- (اَعلام) ۱) سورهی چهاردهم از قرآن کریم دارای پنجاه و دو آیه؛ ۲) ابراهیم: از پیامبران بنی اسراییل،

ملقب به خلیل الله، پدر اسحاق و اسماعیل، که گفته می شود معاصر همورابی بوده است و عربها و یهودیان خود را از تبار او می

دانند

بنای کعبه منسوب به اوست؛ ۳) ابراهیم: [قرن اول هجری] نام فرزند پیامبر اسلام(ص) که در کودکی وفات یافت؛ ۴) ابراهیم:

۱۰۵۸ قمری]، که جنگی طولانی با ونیز آغاز کرد، سرانجام خلع و کشته شد؛ ۵) ابراهیم ابن ادهم: (= ابراهیم – شاه عثمانی [ ۱۰۴۹

( ادهم) [قرن ۲ هجری] عارف و زاهد ایرانی، از پیشگامان و بزرگان نهضت تصوف، که گفته می شود از شاهزادگان بلخ بود؛ ۶

۱۹۶ قمری] سلسله ی بنو اغلب؛ ۷) ابراهیم ابن منصور نیشابوری: [اوایل قرن ۶ – ابراهیم ابن اغلب: بنیانگذار و نخستین امیر [ ۱۸۴

– هجری] نویسندهی ایرانی، مؤلف کتاب قصص الانبیا، در سرگذشت پیامبران؛ ۸) ابراهیم ابن ولید: سیزدهمین خلیفهی اموی [ ۱۲۶

۸۳۸ قمری] شاهزاده ی گورکانی، پسر شاهرخ، حاکم بلخ و تخارستان؛ ۱۰ ) ابراهیم شاه – ۱۲۷ قمری]؛ ۹) ابراهیم تیموری: [ ۷۹۶

قاجار: [قرن ۱۲ هجری] شاهزادهی سلسلهی افشاریه، برادرزادهی نادرشاه و از مدعیان سلطنت، که بر ضدّ برادرش عادل شاه در

۹۸۴- اصفهان قیام کرد و او را مغلوب و متواری کرد و خود به سلطنت نشست؛ ۱۱ ) ابراهیم صفوی: (= سلطان ابراهیم میرزا) [ ۹۴۶

قمری] شاهزادهی صفوی، نوهی شاه اسماعیل اول، شاعر، خوشنویس، هنردوست و گرد آورندهی اثرهای هنری

گفته میشود

۴۹۲ قمری] سلسلهی غزنویان پسر سلطان – کتابخانهاش شامل ۴۰۰۰ جلد کتاب بوده است؛ ۱۲ ) ابراهیم غزنوی: دهمین شاه [ ۴۵۱

« پدر حمایت بسیار » به معنی « ابراهام » بوده و بعدها « کسی که پدرش والامقام است » به معنی « ا ب ر ا م » محمود

[این نام در اصل

آمده است

(برهان قاطع به اهتمام دکتر معین، ص ۸۱ پاورقی نام ابرهام)]

« ابراهیم » شده است و در قرآن ۶۹ بار به صورت

اَبریشم

(پهلوی) ۱- رشتهای که از تارهای پیله برای دوختن و بافتن سازند، حریر؛ ۲- (در گیاهی) گلی به صورتِ رشتههای باریک آویخته

به رنگ زرد یا سرخ که در تابستانها میرویَد؛ ۳- درخت این گل؛ ۴- (در قدیم) (در موسیقی ایرانی) نوعی ساز زهی

 

ابوالحسن

۲) ابوالحسن علی ابن ؛ (۱ – (عربی) ۱- پدر حسن؛ ۲- (اَعلام) ۱) ابوالحسن علی ابن ابیطالب(ع): (= حضرت علی)، علی ۶

۴) ابوالحسن موسی ابن ؛ (۱ – ۳) ابوالحسن علی ابن موسی(ع): (= امام رضا)، ا رضا ۳ ؛ – محمّد(ع): (= امام علی النقی)، ا نقی

۳

۵) ابوالحسن خرقانی: [قرن ۴ و ۵ هجری] صوف و عارف ایرانی، مؤلف نورالعلم

؛ – جعفر(ع): (= امام موسی کاظم)، ا کاظم ۲

۱۰۹۸- آرامگاهش در قلعه نو (خرقان) در نزدیکی شاهرود زیارتگاه است؛ ۶) ابوالحسن ابن عبدالله: آخرین فرمانروای [ ۱۰۸۳

۳۵۵ قمری] اخشیدیه، که پس از مرگش غلام – قمری] سلسلهی قطبشاهیان دکن؛ ۷) ابوالحسن علی ابن اخشید: از امیران [ ۳۴۹

سیاهپوست او به نام کافوراخشیدی، فرمانروای مصر شد

 

ابوالفتح

۱۱۹۴ قمری] از سلسلهی زند، پسرِ کریمخان زند

– (عربی) ۱- پدرِ فتح؛ ۲- (اَعلام) ابوالفتح خان زند: شاه ایران [ ۱۱۶۹

 

ابوالفضل

۲) ابوالفضل جعفر: (= مقتدر) ؛ (۱ – (عربی) ۱- پدر فضل؛ ۲- (اَعلام) ۱) ابوالفضل عباس(ع): (= عباس بن علی)، ) عباس

۴

۳۲۰ قمری]، که در زمان او قرمطیان مکه را غارت کردند، حاجیان را کشتند و راه حج را بستند

او دو بار از – خلیفهی عباسی [ ۲۹۵

خلافت خلع شد و باز به خلافت رسید

تا بار سوم در جنگ با شورشیان کشته شد

 

ابوالقاسم

۲) ابوالقاسم محمّد ابن حسن عسکری(ع): ؛ (۱ – (عربی) ۱- پدر قاسم؛ ۲- (اَعلام) ۱) ابوالقاسم: کنیهی پیامبر اسلام(ص)، محمّد ۳

۴۹۵ قمری] که برادرش – ۳) ابوالقاسم احمد (= مُستَعلی)، خلیفهی فاطمی مصر [ ۴۸۷ ؛ (۱ – (= حضرت مهدی)، ح مهدی ۲

ابومنصور نزار را برکنار کرد و موجب پیدایش اختلاف میان اسماعیلیان شد

هواداران او که بیشتر در آفریقا هستند مستعلویان و

۱۳۰۶ شمسی]، دولتمرد ایرانی، – هواداران برادرش نزاریان نامیده می شدند؛ ۴) ابوالقاسم خان قراگُوزلو : (= ناصرالملک) [ ۱۲۴۴

۱۲۹۵ شمسی] و صدر اعظم محمّدعلی شاه [ ۱۲۸۵ شمسی]؛ ۵) ابوالقاسم زهراوی: (= خَلَف – نایب السلطنهی احمدشاه قاجار [ ۱۲۸۹

ابن عباس) [قرن ۳ و ۴ هجری] جراح آندلسی، مؤلف دایرهالمعارف پزشکی اَلتَصریف، که ترجمهی لاتینی آن در پیشرفت جراحی

۳۳۴ قمری]، که در زمان او احمد ابن بویه – در اروپا تأثیر زیادی داشت؛ ۶) ابوالقاسم عبدالله: (= مستکفی) خلیفهی عباسی [ ۳۳۳

بغداد را گرفت و مستکفی به او لقب معزّالدوله داد

مستکفی به دست سپاهیان دیلمی معزول و کشته شد؛ ۷) ابوالقاسم فضل: (=

۳۶۳ قمری]، که در زمان او دیلمیان بر بغداد و فاطمیان بر مصر و یمن دست یافتند؛ ۸) ابوالقاسم – مطیع)، خلیفهی عباسی [ ۳۳۴

۴۶۵ قمری] فقیه و صوفی ایرانی، که – ۹) ابوالقاسم قشیری: (= عبدالکریم ابن هَوازن) [ ۳۷۶ ؛ – قزوینی: (= عارف قزوینی)، عارف ۴

تصوف و شریعت را باهم جمع کرد

از جمله آثار معروف او رسالهی قشیریه است

 

ابوبکر

۱۳- (عربی) ۱- پدر بَکر؛ ۲- (اَعلام) ۱) ابوبکر: (= عبدالله ابن ابی قحافه) [قرن اول هجری] نخستین خلیفه از خلفای راشدین [ ۱۱

قمری] و از یاران نزدیک پیامبر اسلام(ص)، ملقب به صدّیق؛ ۲) ابوبکر: سومین اتابک لر کوچک [اوایل قرن ۷ هجری]؛ ۳) ابوبکر

۶۵۸ قمری] از اتابکان زنگی فارس، پسر سعد ابن زنگی که سعدی گلستان و بوستان را به نام او – ابن سعد: ششمین اتابک [ ۶۲۳

۶۳۷ قمری]، که برادرش ملک صالح بر او – تألیف کرده است؛ ۴) ابوبکر سیف الدین: (= ملک عادل دوم) شاه ایوبی مصر [ ۶۳۵

شورید و او را خلع کرد؛ ۵) ابوبکر عبدالله ابن عمر بلخی: [زنده در ۶۱۰ قمری] واعظ اهل بلخ، مؤلف کتابی عربی به نام فضایل

بلخ، دربارهی ویژگیهای بلخ همراه با زندگینامهی عدهای از بزرگان و فضلای بلخ تا قرن ۷هجری؛ ۶) ابوبکر عبدالله ابن محمّد

۷) ابوبکر محمّدابن عبدالکریم: (؟) از جانشینان شیخ مرشد، صوفی ایرانی، مؤلف ؛ (۱ – رازی: (= نجم الدین دایه)، ی نجم الدین

۳

کتاب عربی در شرح حال او که بعدها محمود ابن عثمان فردوس المرشدیه را با اقتباس از آن تألیف کرد؛ ۸) ابوبکر محیی الدین

(۲ – محمّد: (= ابن عربی)، ا محیی الدین

۲

ابوتراب

(عربی) ۱- پدرِ خاک؛ ۲- از کنیههای حضرت علی(ع)، امام اول شیعیان [قرن اول هجری]

ابوذر

(عربی) (= اباذر) (اَعلام) جُندُب ابن جُناده (= ابوذر غفاری): [قرن اول هجری] یکی از مشهورترین صحابه پیامبر اسلام(ص) که

میگویند او پس از چهار کس ایمان آورده است و در زمان عثمان خلیفه به خاطر مخالفت با تجمل و ثروت اندوزی مسلمانان به

روستای رَبَذه در بیرون شهر مدینه تبعید شد و در آنجا درگذشت

 

ابوطالب

(عربی) ۱- پدرِ طالب؛ ۲- (اَعلام) ابوطالب: عَبد مَناف ابن عبدالمطلب [قرن اول هجری] عمو، مرّبی و حامی پیامبر اسلام(ص) و

پدر حضرت علی(ع)

 

اتابک

(ترکی) ۱- پدربزرگ؛ ۲- (در قدیم) در دورهی قاجار, لقبی که به وزیران داده میشد؛ ۳- لقب هر یک از پادشاهان مستقل که

حکومتهای محلی داشتند؛ کسی که پرورش فرزندان پادشاه و بزرگان را بر عهده داشت؛ ۴- (اَعلام) ۱) میرزاعلی اصغرخان

۱۳۲۵ قمری] دولتمرد ایرانی، ملقب به امین سلطان، که در زمان سه پادشاه سه بار صدر اعظم شد و سرانجام به – اتابک: [ ۱۲۷۴

۶۰۷ قمری] ملقب به اتابک – دست یکی از مجاهدان آذربایجانی کشته شد؛ ۲) نصرتالدین ابوبکر: از اتابکان آذربایجان [ ۵۸۷

ابوبکر، که از سپاهیان ملکهی گرجستان شکست خورد و بخشی از قلمرواش را از دست داد

 

اِجلال

(عربی) ۱- بزرگ داشتن، تجلیل؛ ۲- شوکت و جلال، بلندی مقام؛ ۳- کبریا و عظمت پروردگار

 

اِحترام

(عربی) ۱- حرمت داشتن، محترم بودن؛ ۲- حرمت، پاس، بزرگداشت؛ ۳- رفتار و گفتاری که نشان دهندهی بزرگداشت و اهمیت

دادن به کسی یا چیزی است

 

اِحتشام

(عربی) ۱- جلال، بزرگی، شکوه، عظمت؛ ۲- (در قدیم) بزرگداشت، تکریم؛ ۳- (درقدیم) تکبر، غرور

 

اَحد

(عربی) ۱- یگانه، یکتا، بیمانند؛ ۲- از نامهای خداوند؛ ۳- یکی، یک نفر، یک از

 

اِحسان

( عربی) ۱- خوبی، نیکی، نیکویی؛ ۲- (به مجاز) بخشش، انعام، نیکویی کردن؛ ۳- (در تصوف) نیکی کردن در مقابل بدی

دیگران

 

اِحسانالله

(عربی) بخشش خدا، آن که خداوند به او نیکوئی مرحمت کرده است

 

اِحسانه

(عربی  فارسی) (احسان + ه (پسوند نسبت))، منسوب به احسان، ( احسان

 

اَحلام

(عربی) ۱- جمع حلم، بردباریها، وقارها؛ ۲- عقلها؛ ۳- جمع حلیم، بردباران

 

احمد

(عربی) ۱- ستودهترین؛ ۲- (اَعلام) ۱) یکی از نامهای حضرت محمّد(ص) پیامبر اسلام؛ ۲) نام ابوعبدالله [= ابن حنبل] مشهور به

احمد ابن حنبل، امام و مؤسس مذهب حنبلی، مؤلف کتاب مُسنَد در حدیث [قرن ۲ و ۳ هجری]؛ ۳) احمد ابن طیّب: (= سرخسی)

[قرن ۴ هجری]، فیلسوف ایرانی، معلم معتضد خلیفهی عباسی، که سرانجام به اتهام الحاد به فرمان معتضد کشته شد؛ ۴) احمد ابن

محمّد: (= مقدس اردبیلی) [قرن ۱۰ هجری] روحانی شیعهی ایرانی، مؤلف کتابهایی در فقه و کلام، از جمله: اثبات الواجب به

فارسی، زُبده البَیان فی شرح آیات الاحکام (معروف به آیات احکام اردبیلی)، حدیقۀ الشیعه، استیناس المعنویه به عربی در کلام،

خَزَجیه به عربی؛ ۵) احمد ابن محمّد نیشابوری: [قرن ۵ و ۶ هجری] ادیب ایرانی از مردم نیشابور، مؤلف فرهنگ السامی فیالاسامی،

مجمع الامثال و اَنموذج؛ ۶) احمد ابن موسی: (= بنوموسی) [قرن ۳ هجری] دانشمند ایرانی، فرزند موسی ابن شاکر، منجم دربار

مأمون، که در ریاضیات، نجوم و مکانیک به همراه دو برادر دانشمندش کار کردند؛ ۷) احمد ایلکانی (= احمد جلایر)، غیاث الدین

۸۱۳ قمری] سلسلهی جلایریان (ایلکانیان)، که پس از شکست تیمور [ ۷۹۵ – ۷۹۵ ؛ حدود ۸۰۷ – احمد بهادر: چهارمین شاه [ ۷۸۴

هجری] به مصر گریخت و پس از مرگ تیمور دوباره به پایتختش بغداد بازگشت و پادشاهی از سر گرفت

او سرانجام در جنگ با

( ۱۱۶۷ قمری] سیزدهمین پادشاه سلسلهی گورکانی هند؛ ۹ – قرایوسف ترکمان اسیر و به امر او کشته شد؛ ۸) احمد بهادر: [ ۱۱۶۱

۹۰۳ قمری] سلسلهی آققوینلو، که تنها شش ماه پادشاهی کرد؛ ۱۰ ) احمد سامانی: (= ابونصر احمد – احمد ترکمان: از شاهان [ ۹۰۲

۳۰۱ قمری] سلسلهی سامانی که به دست غلامان خویش کشته شد؛ ۱۱ ) احمدشاه قاجار: شاه ایران – ابن اسماعیل) دومین امیر [ ۲۹۵

۱۳۰۴-۱۲۸۷ قمری] و آخرین شاه سلسلهی قاجار، که بر اثر فشار رضاخان سردار سپه، به وسیلهی مجلس مؤسسان عزل شد و در ]

اروپا درگذشت

 

احمدحسین

(عربی) از نامهای مرکب، ا احمد و حسین

 

احمدرضا

(عربی) ۱- از نامهای مرکب؛ ۲- کسی که به اوصاف خشنودی و ستوده متصف است

+ ک احمد و رضا

 

احمدعلی

(عربی) نامی مرکب، ( احمد و علی

 

اَحیا

(عربی) ۱- زندگان؛ ۲- زندگی؛ ۳- زندگی از نو؛ ۴-خاندانها، قبیلهها

 

اختر

-۱ (در نجوم) جرم فلکی، ستاره، کوکب، نجم؛ ۲- (در گیاهی) نام گل و گیاهی است؛ ۳- (در قدیم) در باور قدما ستارهی بخت و

اقبال؛ ۴- (در قدیم) سرنوشت، بخت، طالع؛ ۵- (در قدیم) پرچم، عَلَم، درفش

 

اِخلاص

(عربی) ۱- دوستی خالص داشتن، خلوص نیت داشتن، عقیده داشتن، عقیده پاک داشتن، ارادت صادق داشتن؛ ۲- (در تصوف)

یک سره روی کردن و پرداختن به خداوند؛ ۳- (اَعلام) سورهی صد و دوازدهم از قرآن کریم دارای چهار آیه؛ ۴- (در قدیم) رها

کردن، نجات دادن

 

اِدریس

(عربی) (اَعلام) نام یکی از پیامبران که در قرآن کریم نیز دو بار ذکرش آمده و او را با خَنوع و هِرمِس یکی میدانند،

[از این

جهت او را ادریس میگفتند که بسیار درس میگفته و بیش از هر چیز به درس دادن اشتغال داشته، در تورات ادریس همان

است]

« خنوخ » و« اخنوخ »

ادنا

(عربی، ادنی) ۱- از واژه های قرآنی؛ ۲- (در قدیم) کمترین، جزئی ترین؛ ۳- پایین تر؛ ۴- پایین ترین، نازل ترین

 

اَدهم

(عربی) ۱- سیاه، تیرگون؛ ۲- آثار نو؛ ۳- بند و قید؛ ۴- (اَعلام) نام پدرِ ابراهیم (ابواسحاق ابراهیم ابن ادهم ابن منصور ابن زید

بلخی) معروف به ابراهیم ادهم از بزرگان صوفیه و عرفان

 

ادیب

(عربی) ۱- زیرک، ۲- نگاهدارندهی حد همه چیز؛ ۳- بافرهنگ، دانشمند؛ ۴- خداوند ادب؛ ۵- آن که در علوم ادبی تخصص

دارد، متخصص ادبیات، سخندان، سخن شناس؛ ۶- (در قدیم) آراسته به ارزشهای اخلاقی، آدابدان؛ ۷- (اَعلام) ادیب پیشاوری:

۱۳۰۹-۱۲۲۲ شمسی]، ادیب و شاعر فارسی زبان متولد پیشاور، متخلص به ادیب، که در ایران به تدریس فلسفه و ادبیات پرداخت ]

و جمعی از ادیبان ایران شاگرد او بودند

 

ادیبه

– ۴- و ۵ ، -۳ ، -۲ ، – (عربی) (مؤنث ادیب)، ( ادیب

۱

اَرجاسب

-۱ دارندهی اسب پر بها و با ارزش؛ ۲- (اَعلام) (در شاهنامه) پادشاه اساطیری توران از نوادگان افراسیاب، قاتل پدر و پسران

گشتاسب که به دست اسفندیار کشته شد

 

اَرجمند

-۱ گرامی و عزیز؛ ۲- دارای قدر و منزلت، محترم، بزرگوار، شریف؛ ۳- قیمتی، گرانبها؛ ۴- مهم، بااهمیت، عالی؛ ۵- (در قدیم)

لایق، شایسته، سزاوار، درخور، مورد قبول؛ ۶- (در قدیم) همراه با شکوه و جلال

 

اَرحام

تلفظ شود به معنی /erham/« ارحام » (عربی) (جمع رحم)، خویشان، کسان، بستگان، منسوبان به ویژه منسوبان نَسَبی

[این واژه اگر

مهربانی کردن، مهر ورزیدن، بخشایش آوردن است]

 

اُرُد

۳۶ پیش از میلاد] که در زمان او نخستین جنگ ایران و روم درگرفت

او پدر – (اَعلام) نام دو تن از شاهان اشکانی ۱) اُرُد اول [ ۵۷

۷ میلادی] که در جریان شورش مردم کشته شد

– و برادرش را کشت و خود به دست پسرش کشته شد

۲) اُرُد دوم [ ۴

اَردشیر

-۱ شهریاری و پادشاهی مقدس، کسی که دارای چنین شهریاری است؛ ۲- (اَعلام) ۱) (در شاهنامه) پسر گشتاسب که در جنگ با

ارجاسب تورانی همراه با برادرانش شیدسب و شیرو کشته شد؛ ۲) نام سه تن از شاهان ایران از سلسلهی هخامنشی

اردشیر اول:

۳۶۰ پیش از – ۴۲۴ پیش از میلاد]، پسر و جانشین خشایار شای اول؛ اردشیر دوم: ملقب به باحافظه [ ۴۰۴ – ملقب به درازدست [ ۲۶۴

۳۳۸ پیش از میلاد] پسر و جانشین اردشیر دوم؛ ۳) نام سه تن از – میلاد] پسر و جانشین داریوش دوم؛ اردشیر سوم: [= اُخُس]، [ ۳۵۹

۲۴۱ میلادی] سلسله، که در سال – شاهان ایرانی از سلسلهی ساسانی

اردشیر اول: [= اردشیر بابکان]، بنیانگذار و نخستین شاه [ ۲۲۶

۲۱۲ در فارس مدعی پادشاهی شد و اصفهان و کرمان را تسخیر کرد و پس از کشتن اردوان پنجم ( ۲۲۴ ) به تأسیس سلسلهی

۶۳۰- ۳۸۳ میلادی]، برادر و جانشین شاپور ذوالاکتاف؛ اردشیر سوم: [ ۶۲۹ – پادشاهی تازهای توفیق یافت؛ اردشیر دوم: [ ۳۷۹

میلادی]، پسر و جانشین قباد دوم، که در هفت سالگی به تخت نشست و پس از مدت کوتاهی به دست برادرش کشته شد

 

اَردلان

(اَرد = پاک و مقدس + لان (پسوند مکان))، ۱- جای و مکان مقدس؛ ۲- نام طایفهای از ایلات کرد ایران

 

اَردوان

-۱ نگهبان درستکاران؛ ۲- (اَعلام) نام پنج تن از شاهان ایرانی از سلسلهی اشکانی ۱) اردوان اول: [حدود ۲۱۱ – حدود ۱۹۱ پیش از

-۱ نگهبان درستکاران؛ ۲- (اَعلام) نام پنج تن از شاهان ایرانی از سلسلهی اشکانی ۱) اردوان اول: [حدود ۲۱۱ – حدود ۱۹۱ پیش از

۳۹ میلادی] که از ادعای – ۱۲۴ پیش از میلاد] که در جنگ با تُخارها کشته شد

۳) اردوان سوم: [ ۱۲ – میلاد]

۲) اردوان دوم: [ ۱۲۸

۲۲۴- ۸۱ میلادی]

۵) اردوان پنجم: آخرین شاه اشکانی [ ۲۰۹ – ایران بر ارمنستان به سود روم چشم پوشید

۴) اردوان چهارم: [ ۸۰

میلادی] که به دست اردشیر بابکان کشته شد

 

اَرزنده

پیامبر ایرانی که تا قرن ۵ هجری باقی بوده « مانی » -۱ (به مجاز) نقش و نگار؛ ۲- (اَعلام) ۱) (= ارتنگ) نام کتاب مصور تألیف

است؛ ۲) نام پهلوانی تورانی پسر زره؛ ۳) نام چاهی در توران

 

ارژنگ

پیامبر ایرانی که تا قرن ۵ هجری باقی بوده « مانی » -۱ (به مجاز) نقش و نگار؛ ۲- (اَعلام) ۱) (= ارتنگ) نام کتاب مصور تألیف

است؛ ۲) نام پهلوانی تورانی پسر زره؛ ۳) نام چاهی در توران

 

اَرَس

(اَعلام) نام رودخانهای بزرگ که از کوههای هزار ترکیه سرچشمه میگیرد و مرز میان ایران و قفقاز را طی کرده و به درای خزر

خدای /eros/ نام کشور روسیه, و اِرُس /oros/ گیاهی درختی از خانواده سرو، اُرُس /ors/ میریزد

[این نام با واژههای اُرس

عشق در اساطیر یونان، همه نویسه میباشد]

 

اَرسام

(= آرشام و آرسام) آرشام

 

اَرسطو

۳۲۲ پیش از میلاد]، حکیم و فیلسوف مشهور یونانی، شاگرد افلاطون و مقلب – ارسطاطالیس) [ ۳۸۴ =) (Aristotle ، (معرب یونانی

به معلم اوّل

معلم اسکندر مقدونی، بنیانگذار مدرسهی لوکئوم در آتن و مکتب فلسفی معروف به مشایی

مؤلف کتابهای بسیار

دربارهی جهان شناسی، سیاست و هنر

 

اَرسلان

(ترکی) ۱- شیر، شیر درنده، اسد؛ ۲- از نامهای خاص ترکی؛ ۳- (به مجاز) مرد شجاع و دلیر

 

اَرسَن

انجمن، مجمع

(ārasan ، -۱ انجمن، مجلس، محفل، مجمع، مجلس بزم؛ ۲- (در پهلوی) (آرسن

اِرشاد

(عربی) ۱- رهبری، هدایت کردن، راه نمودن؛ ۲- راهنمایی، نشان دادن راه درست

 

اَرشاک

-۱ (در بعضی از منابع) دلیر مرد و مبارز؛ ۲- (اَعلام) ۱) نام مؤسس سلسلهی اشکانی که به اشک اول مشهور است؛ ۲) نام چند تن

از پادشاهان ارمنستان

 

اَرشام

۲- (اَعلام) پسر آرتاشس دوم و برادر تیگران اول، نخستین شاه از شاخهی دوم سلسلهی اشکانیان

؛ – -۱ (= آرشام)، ( آرشام ۱

اَرشان

نوشته اند

« آرسنیس » -۱ دلیر، دلاور، درست؛ ۲- (اَعلام) ۱) نام پسر اردشیر دوم؛ ۲) نام پسر ارته باز که یونانیان وی را

اَرشد

(عربی) ۱- رشیدتر، بزرگتر؛ ۲- دارای درجه و مقامی بالاتر از دیگران، مافوق

 

اَرَشک

۳۳۶ پیش از میلاد] پسر و جانشین اردشیر سوم؛ ۲) (= اشک اول) [حدود ۲۴۸ پیش از – (اَعلام) ۱) شاه سلسلهی هخامنشی [ ۳۳۸

میلاد]، سرسلسله و مؤسس خاندان اشکانی که بعدها آن (اشک) عنوان هر یک از پادشاهان اشکانی قلمداد شد

 

اَرشیا

(در زند و پازند) تخت و اورنگ شاهان، گاه، تخت

 

اَرشین

-۱ دوستترین؛ ۲- (اَعلام) نام یکی از شاهدختهای هخامنشی است که در زمان خود به درایت و کاردانی مشهور بوده است

 

ارغوان

-۱ (در گیاهی) درختی است زینتی از تیرهی پروانه واران با گلهایی به رنگ سرخ مایل به بنفش؛ ۲- (در گیاهی) گلی قرمز رنگ

و چسبیده به ساقه که پیش از ظاهر شدن برگها پدیدار میشود؛ ۳- (به مجاز) چهرهی زیبا و گلگون

[ارغوان را (در انگلیسی)

و (در عربی) ارجوان و (در فارسی) درخت ارغوان و یا درخت گل ارغوان گویند]

love tree

اُرکیده

(فرانسوی) (در گیاهی) ۱- گلی به شکل های غیرعادی و رنگ های درخشان، که یک گل برگِ آن از دو گل برگِ دیگرش

بزرگتر است؛ ۲- گیاه این گل که علفی است و انواع متعددی دارد که ممکن است پیچنده، بالارونده یا زمینی باشد

 

اَرکان

(عربی) ۱- رکنها، مبناها، پایهها؛ ۲- (به مجاز) بزرگان، اعیان، کارگزاران و کارگردانان حکومت

 

ارمغان

(ترکی) تحفهای که از جایی دیگر برند، سوغات، ره آورد

 

اِرمیا

۵۷۰ پیش – -۲ (اَعلام) نام یکی از پیامبران بنی اسرائیل [حدود ۶۵۰ ؛« یهوه به زیر میاندازد » (عبری) (= ارمیای نبی= یرمیا)، ۱- یعنی

از میلاد]، پسر حلقیا و دومین انبیاء اعظم عهد عتیق که در زمان سلطنت یوشیا و یهویاقیم و صدقیا و هم در زمان اسیری صدقیا نبوت

کرده است

مدتی به وسیلهی شاه اسرائیل زندانی شد، سپس به اسارت به بابل برده شد، مدتی هم در مصر بود

مراثی ارمیای نبی در

عهد عتیق منسوب به او و کتاب ارمیای نبی در عهد عتیق شرح حال اوست

+ و یرمیا

 

اَرنَواز

-۱ آن که سُخنش رحمت میآورد؛ ۲- (در شاهنامه) نام خواهر جمشید که ضحاک او را به همسری خود درآورد؛ ۳- (در اوستا)

ارنوک

 

اَرنیکا

-۱ آریایی نیکو کردار، آریایی نیکو رفتار، ۲- آریایی خوب و زیبا

 

اََروند

تند، تیز، چالاک، دلیر؛ ۲- فر، شکوه، شأن و شوکت؛ ۳- (اَعلام) ۱) نام -arvand) در تفسیر پهلوی، ۱ ) (aurvant ، (اوستایی

رودِ دجله؛ ۲) نام پدر سهراب شاه که نسب وی به کی قباد میرسد

 

اَروین

(= آروین)، ( آروین

 

اَریسا

(معرب یونانی) (= ایرسا)، ( ایرسا

 

اریکا

-۱ (در گیاهی) فوفل، پوفل، درختی از تیرهی نخل ها که در مناطق گرم آسیا میروید، نخل هندی؛ ۲- (در عربی) فُوفَل، تانبُول،

 

Areka،Areca ، کَوتَل؛ (در انگلیسی و آلمانی) اریکا

اَزهار

(عربی) (جمع زَهر) (در قدیم) گلها، شکوفهها

 

اُسامه

(عربی) ۱- (اَعلام) نام چند تن از صحابیان پیامبر اسلام(ص) از جمله اسامه ابن زید؛ ۲- اُسامه اسم خاص است برای شیر؛ به تعبیری

این واژه به معنی شیر بیشه، اسد؛ ۳- (به مجاز) دلیر و شجاع میباشد

 

اِسحاق

(عبری) (اَعلام) ۱) نام پسر حضرت ابراهیم(ع) از ساره [سارا] از زمره پیامبران بنی اسرائیل

نام این پیغمبر (اسحاق) هفده بار در

قرآن کریم آمده است؛ ۲) سردار ایرانی که در ماوراءالنهر به خونخواهی ابومسلم برخاست [قرن ۲ هجری] و بر منصور خلیفهی

عباسی شورید و مژدهی آمدن زرتشت را داد

 

اَسد

(عربی) ۱- شیر، شیر درنده؛ ۲- کنایه از شجاعت و بیباکی؛ ۳- (اَعلام) نام چند تن از افراد در تاریخ از جمله برخی از اصحاب

پیامبر اسلام(ص)

 

اسدالله

(عربی) ۱- شیرخدا؛ ۲- (اَعلام) ۱) از القاب حضرت علی(ع)؛ ۲) لقب حمزه سیدالشهدا عموی پیامبر اسلام(ص)

 

اِسرا

(عربی) ۱- به شب راه رفتن، در شب سیر کردن؛ ۲- معراج پیامبر اسلام(ص)؛ ۳- (اَعلام) نام هفدهمین سورهی قرآن کریم دارای

صد و یازده آیه

 

اِسرافیل

(عبری) ۱- درخشیدن مانند آتش؛ ۲- (در ادیان) به باور مسلمانان و پیروان دیگر ادیان سامی، یکی از فرشتگان مقرب خداوند

است که در روز قیامت با دمیدن در شیپور خود مردگان را زنده میکند

 

اَسرین

(کردی) اشک، سرشک

 

اَسعد

(عربی) ۱- سعید، نیک بخت؛ ۲- خوشترین، مبارکترین؛ ۳- نیک بختتر، خوشبختتر، بهروزتر؛ ۴- (اَعلام) ۱) نام چند تن از

اشخاص معروف از جمله صحابه؛ ۲) فخرالدین اسعد گرگانی: [زنده در ۴۴۶ هجری] شاعر ایرانی، سرایندهی منظومهی ویس و

رامین

 

اسفند

(عربی) ۱- سعید، نیک بخت؛ ۲- خوشترین، مبارکترین؛ ۳- نیک بختتر، خوشبختتر، بهروزتر؛ ۴- (اَعلام) ۱) نام چند تن از

اشخاص معروف از جمله صحابه؛ ۲) فخرالدین اسعد گرگانی: [زنده در ۴۴۶ هجری] شاعر ایرانی، سرایندهی منظومهی ویس و

رامین

 

اسفندیار

(اوستایی) ۱- مقدس آفریده یا آفریدهی (خرد) پاک؛ ۲- (اَعلام) (در شاهنامه) پسر گشتاسب که به خاطر شستشو در چشمهای

رویینتن شده بود (جز چشمهایش که در آن زمان آنها را بسته بود) پدرش او را به جنگ رستم فرستاد

رستم با تیری که به

چشمش زد، او را هلاک کرد

 

اسکندر

(معرب از یونانی) ۱- به معنی یاوری کننده مرد؛ ۲- (اَعلام) ۱) اسکندر (= اسکندر مقدونی، اسکندر کبیر، اسکندر رومی): پادشاه

۳۲۳ پیش از میلاد] که در ۲۰ سالگی به پادشاهی رسید

دو سال بعد به ایران حمله کرد و در سال ۳۳۱ پیش از میلاد – مقدونیه [ ۳۳۶

تخت جمشید را تسخیر کرد و آتش زد

سپس روانهی هند شد، ولی توفیقی نیافت و پس از بازگشت در بابل مرد؛ ۲) اسکندر (=

( اسکندر ذوالقرنین): شخصیتی در افسانههای ایرانی که مادرش دختر فیلقوس (فیلیپ) یونانی و پدرش داراب شاه کیانی بود؛ ۳

۸۳۸ قمری] سلسلهی قراقوینلو؛ ۴) اسکندر افرودیسی [وفات حدود ۲۱۱ میلادی] فیلسوف ایرانی، از شارحان – اسکندر: امیر [ ۸۲۳

آثار ارسطو

 

اسلام

(عربی) ۱- (در ادیان) نام آئین مسلمانان که آورندهی آن حضرت محمّد(ص) است، دین حق؛ ۲- مسلمان شدن؛ ۳- (در قدیم)

تسلیم شدن، گردن نهادن

 

اَسلَم

(در قدیم) ۱- سالمتر، تندرستتر، بیخطرتر؛ ۲- (اَعلام) ۱) نام ساربان پیامبر اسلام(ص)؛ ۲) نام چند تن از صحابه

 

اَسما

– (عربی) ۱- نامها، اسامی؛ ۲- معارف، حقایق؛ ۳- (در تفسیر قرآن) و (در تصوف) به معنای معارف، حقایق و علوم آمده است؛ ۳

(اَعلام) ۱) نام همسر پیامبر اسلام(ص)؛ ۲) نام دختر امام موسی کاظم(ع)؛ ۳) نام همسر حضرت علی(ع)

 

اسماعیل

-۲ (اَعلام) ۱) پیامبر بنی اسرائیل پسر ابراهیم نبی(ع) و هاجر که جد اسماعیلیان یا عرب ؛« مسموع از خدا » (عبری) ۱- به معنی

است، در روایت های اسلامی، پدرش را در ساختن خانهی کعبه یاری کرد و پدرش مأمور قربانی کردن او در راه خدا شد، ولی

( جبرئیل در آخرین لحظه او را از این کار بازداشت؛ ۲) نام پسر ارشد امام صادق(ع) که پیش از پدر وفات یافت

[قرن ۲ هجری]؛ ۳

۲۵۹ قمری]، پسر احمد و جانشین برادرش نصر

آرامگاهش در بخارا است؛ ۴) اسماعیل: نام دو – اسماعیل: دومین امیر سامانی [ ۲۷۹

۹۳۰ قمری] سلسلهی صفوی در ایران، که در ۱۴ – تن از شاهان سلسلهی صفوی

شاه اسماعیل اول: بنیانگذار و نخستین شاه [ ۹۰۵

۹۸۵ قمری] سلسلهی – سالگی رهبری قیام پیروان شیخ صفی بر ضدّ قراقوینلو به دست گرفت

شاه اسماعیل دوم: سومین شاه [ ۹۸۴

۳۱۱ قمری] متکلم شیعی و صاحب کتاب های متعدد در – صفوی، پسر و جانشین شاه تهماسب؛ ۵) اسماعیل ابن علی نوبختی: [ ۲۳۷

فقه و رجال شیعه و در ردّ مخالفان؛ ۶) اسماعیل ابن یسار نسایی: [قرن ۲ هجری] شاعر شعوبی ایرانی، که در شعرهایش به زبان

عربی ایرانیان را میستود

 

اَسمر

(عربی) (در قدیم) گندمگون؛ سبزه

 

اَسنا

ارفع، بلندتر، عالیتر

 

اُسوه

(عربی) ۱- پیشوا، رهبر، مقتدا، خصلتی که شخص بدان لایق مقتدایی گردد؛ ۲- از واژههای قرآنی

 

اَشرف

(عربی) ۱- گرانمایه تر، شریفتر؛ شریفترین، والاترین؛ ۲- (در قدیم) بالاتر؛ ۳- (اَعلام) نام پیشین شهر بهشهر در استان مازندران

 

اَشکان

(اشک + ان (پسوند نسبت))، منسوب به اشک که بانی و مؤسس خاندان اشکانیان بود

 

اَشکبوس

(اَعلام) (در شاهنامه) پهلوان افسانهای سپاه توران، که در جنگ با رستم کشته شد

 

اَشواق

(عربی) (جمع شَوق) (در قدیم) شوق ها، آرزومندی ها

 

اصغر

(عربی) کوچکتر، خردتر، کِهتر

[این نام به اعتبار نام حضرت علی اصغر(ع) فرزند کوچک امام حسین(ع) شرف و رواج دارد]

 

اَصلان

(ترکی) (= اسلان) شیر، شیر بیشه

 

اطلس

(معرب از یونانی) ۱- پارچهی ابریشمی، پرنیان، دیبا، ابریشم گرانبها؛ ۲- (در نجوم) فلک نهم، فلک اطلس

 

اَطهر

(عربی) (در قدیم) پاکیزهتر، پاک تر، طاهرتر

 

اَطهره

(عربی  فارسی) (اطهر + ه (پسوند نسبت)) منسوب به اطهر، اطهر

 

اِعتماد

(عربی) ۱- باور داشتن و صحیح دانستنِ چیزی یا کسی؛ ۲- پشتگرمی؛ ۳- عقیده و نظر، ایمان به حقانیت دین اسلام

 

اَعظم

(عربی) ۱- بزرگ، بزرگتر، بزرگترین، بزرگوار، بزرگوارتر؛ ۲- از صفات خداوند

 

اَعلا

(عربی) ۱- برتر، بالاتر، بلندتر، برگزیده از هر چیز؛ ۲-نامی از نامهای خدای تعالی یعنی برتر مطلق؛ ۳- (اَعلام) سورهی هشتاد و

هفتم از قرآن کریم دارای نوزده آیه

 

اِفتخار

(عربی) فخر، فخر کردن، نازش، نازیدن، سرافرازی

 

اََفرا

(در گیاهی) ۱- درختی از تیرهی افراها، اسپندان، اسفندان، بوسیاه؛ ۲- کلمه تحسین به معنی آفرین، مرحبا

 

اِفراح

(عربی) (در قدیم) شاد کردن

 

اَفراسیاب

-۳ (اَعلام) ۱) (در شاهنامه) نام پادشاه ؛(fran(g)rasiyan ، (پهلوی) ۱- شخص هراسناک، به هراس اندازنده؛ ۲- (در اوستایی

توران که پس از جنگهای بسیار با ایرانیان سرانجام به دست کیخسرو کشته شد؛ ۲) نام دو تن از پادشاهان و حکام لرستان [قرن ۶ و ۷

کسی که به هراس » یا « شخص هراسناک » هجری]؛ [یوستی شرق شناس و زبان شناس آلمانی معنی این کلمه (افراسیاب) را

آورده است]

« میاندازد

افروز

افروختن، افروزنده

 

افروزه

-۱ آنچه بدان آتش گیرانند، آتش گیره؛ ۲- شهاب

 

افسانه

-۱ سرگذشت، قصه، داستان، سرگذشت و حکایت گذشتگان؛ ۲- افسون، سحر؛ ۳- ترانه

 

اَفسون

-۱ نیرنگ، حیله، مکر؛ ۲- سحرانگیزی، جاذبه؛ ۳- آنچه جادوگران برزبان می رانند، سخنی که برای فریب دادن و تحت تأثیر قرار

دادنِ دیگران گفته می شود؛ ۴- (به مجاز) ویژگی دختری که به لحاظ زیبایی جاذبه دارد و دیگران را افسون می کند

 

اَفشار

(ترکی) ۱- معاون و شریک؛ ۲- (در موسیقی ایرانی) گوشهای در دستگاه شور (آوازِ افشاری)؛ ۳- (اَعلام) ۱) ایل بزرگی از غُزها،

که همراه سلجوقیان به ایران آمدند و بعدها طایفههای مختلف آن در خراسان، آذربایجان (مراغه و ارومیه)، خمسه، خوزستان،

۱۲۱۰ قمری]، که به وسیلهی نادرشاه افشار تأسیس شد

– فارس و یزد پراکنده شدند؛ ۲) سلسلهی پادشاهی ایران [ ۱۱۴۸

اَفشان

-۱ افشاننده، پریشان، پراکنده، پاشان، ریزنده، آشفته و پریشان چنان که زلف؛ ۲- (در گیاهی) ویژگی ریشه در گیاهان تک لپهای

که در آن تشخیص ریشهی اصلی از ریشهی فرعی ممکن نیست

 

اَفشین

(اَعلام) ۱) خِیذرابن کاووس [ ۲۲۶ هجری] آخرین امیر اشروسنه، که این مقام را به خاطر خیانت به پدر و آیین خود و راهنمایی

خلیفهی عباسی به فتح سرزمین مادری خویش به دست آورد

بعدها در مقام سردار خلیفه، بابک خرم دین را فریفت و دستگیر کرد

 

با این همه، سرانجام به توطئه بر ضد معتصم متهم و به فرمان او کشته شد؛ ۲) لقب پادشاهان اِسروشنه

 

اَفضل

(عربی) فاضلتر، برتر از دیگران در علم و هنر و اخلاق و مانند آنها، برترین، بالاترین

 

افلاطون

۳۴۸ پیش از میلاد] شاگرد سقراط و معلم ارسطو، بنیانگذار مدرسهی – اَعلام) فیلسوف یونانی [حدود ۴۲۸ ) (plato ، ( یونانی

آکادمیا

دارای نوشتههای فراوان از جمله: جمهوریت، نوامیس و محاورات

 

اِقبال

(عربی) ۱- در باور عامه، آنچه باعث خوشبختی میشود؛ ۲- بخت و طالع؛ ۳- رویآوردن، رویآوردن دولت؛ ۴-سعادت، نیک

( بختی و بهروزی؛ ۵- (در احکام نجوم) بودنِ کواکب در وتدها که آن را دلیل نیک بختی میدانستند در مقابلِ ادبار؛ ۶- (اَعلام) ۱

۱۳۳۴ شمسی] محقق، ادیب و مورخ ایرانی، استاد دانشگاه و ناشر مجلهی یادگار

از آثار اوست: تاریخ – عباس اقبال آشتیانی: [ ۱۲۷۵

۱۳۱۷- مغول، ترجمهی مأموریت ژنرال گاردان در ایران، یادداشتهای تِرِزل و طبقات سلاطین اسلام؛ ۲) محمّد اقبال لاهوری: [ ۱۲۵۰

۱۳۳۴ شمسی] – شمسی] شاعر و متفکر پاکستانی که آخرین شاعر پارسی گوی شبه قارهی هندوستان است؛ ۳) اقبال آذر: [ ۱۲۷۵

موسیقیدان و خوانندهی ایرانی، اهل تبریز

اَقدس

(عربی) ۱- پاکتر، پاکیزهتر، مقدستر؛ ۲- عنوانی احترام آمیز برای بزرگان یا مکانهای مقدس

 

اِقلیما

(معرب از یونانی) ۱- (= اقلیمیا) (در قدیم) مادهای که از گداختن برخی از فلزات مانند طلا و نقره به دست میآورند؛ ۲- (اَعلام)

نام دختر آدم(ع) که به نقل تاریخ در ازدواج هابیل بود

 

اکبر

(عربی) ۱- بزرگتر، مِهتر؛ ۲- سالمندتر، بزرگسالتر

[این نام به اعتبار اسم حضرت علی اکبر(ع) فرزند بزرگ امام حسین(ع) شرف

و رواج دارد]

 

اُکتای

(ترکی) ۱- (اَعلام) نام پسر چنگیز؛ ۲- (در ترکمنی) نامدار، مشهور، بزرگ زاده، بزرگ منش

 

اِکرام

(عربی) ۱- بزرگداشت، گرامی داشتن، احترامکردن، حرمت، احسان؛ ۲- از واژههای قرآنی

 

اَکرم

(عربی) ۱- گرامیتر، آزادتر، بزرگتر، بزرگوار، گرامی؛ ۲- از نامهای خداوند

 

اِلآی

(ترکی) ۱- ماه ایل؛ ۲- (به مجاز) زیباروی ایل

 

اَلبرز

(پهلوی) ۱- کوه بلند، کوه بزرگ؛ ۲- (اَعلام) ۱) رشته کوهی در شمال ایران به طول حدود ۱۰۰۰ کیلومتر که از ساحل باختری

دریای خزر تا شمال خراسان امتداد دارد و بلندترین قلهاش دماوند است؛ ۲) نام پهلوانی افسانهای

 

اِلتفات

(عربی) توجه، نگرش؛ مهربانی، لطف

 

اُلدوز

(ترکی) (= اولدوز)، اولدوز

 

اِلسا

(ترکی  فارسی) (ال= ایل+ سا (پسوند شباهت)) مثل ایل، همانند ایل

 

اِلسانا

(ترکی  فارسی) [ال = آل، شهر و ولایت، خویشی + سان (پسوند شباهت) + ا (الف اسم ساز)]، مثل ایل، مثل مردم ایل و شهر و

ولایت، چون خویشان

 

اِلشن

(ترکی) شادی ایل، حاکم، رهبر، حکمران یک منطقه

 

اُلفت

(عربی) خو گیری، انس، محبت، دوستی، همدمی، عادت کردن به کسی (چیزی) همراه با دوست داشتن او (آن)

 

اُلگا

۹۶۹ میلادی] اولین قدیسهی روسی، همسر و نایب – (ترکی) (= الکا) (در قدیم) سرزمین، ناحیه؛ (اَعلام) قدیسه الگا [حدود ۸۹۰

۹۵۷ میلادی]، که مسیحی شد و مسیحیت را در روسیه رواج داد

– السلطنهی امیر کِیف [ ۹۴۵

اللهیار

(عربی  فارسی) دوست خدا

 

الماس

(از یونانی) ۱- (در مواد) کربن خالصی که در دما و فشار زیاد متبلور شده باشد

سختترین مادهی طبیعی است و کاربردهای

تزیینی و صنعتی دارد؛ ۲- (در قدیم) ( به مجاز) شمشیر

 

المیرا

(ترکی  فارسی) (ال = ایل + میرا) (به مجاز) فدائی ایل

 

اِلِنا

(یونانی) (= هلن، هلنا)، هلن و هلنا

 

اِلناز

(ترکی  فارسی) ۱- مایه افتخار ایل، باعث فخر و تفاخر شهر و ولایت؛ ۲- موجب نعمت و رفاه و آسایش

 

الوان

(عربی) ۱- رنگها، نوعها، رنگارنگ، رنگین؛ ۲- (در قدیم) گوناگون، گونهگون؛ ۳- (در قدیم) اقسام، انواع؛ ۴-(اَعلام) نام

شهری در شهرستان شوش در استان خوزستان

 

الوند

(در اوستا) ۱- تندمند و دارای تندی و تیزی؛ ۲- (اَعلام) ۱) نام کوهی است در همدان؛ ۲) رودی در قصر شیرین

 

الهام

(عربی) ۱- به دل افکندن، در دل انداختن؛ ۲- القاء معنی خاص در قلب به طریق فیض؛ ۳- رسیدن فکر به ذهن و در معارف

اسلامی القای امری از سوی خداوند به دل کسی؛ ۴- (در قدیم) دریافت و شعور غریزی

 

اِلهه

ربالنوع)؛ ۱- پرستش کردن؛ ۲- ماه نو؛ ۳- آفتاب؛ ۴- بتان؛ ۵- (در ادیان) در اعتقادات قدیم نیمه « اله » (عربی) (= الاهه) (مؤنث

خدایی که نماینده ی نوعی خاص بوده و به صورت زنی ظاهر میشده است

 

الیا

(یونانی) ۱- گل خطمی صحرایی؛ ۲- (در عربی) شحمالمرج

 

الیار

(ترکی  فارسی) یار و یاور ایل، دوست و رفیق ایل، یار شهر و ولایت، یاور خویشان

 

الیاس

(عبری) (= ایلیا) ۱- (اَعلام) نام پیغمبری از یهود و بنی اسرائیل در زمان آخاب و ایزابل که نام وی در قرآن کریم به صورتهای

الیاس و الیاسین آمده است؛ ۲- (در اسلام) وی یکی از چهار نبی جاویدان به شمار رفته است

 

الیانا

(ترکی) ۱- نیکی و هدیه؛ ۲- (به مجاز) به معنی مأنوس؛ ۳- دوست داشتن ایل، دوست مشوق ایل

 

اَلیسا

(= دیدو) ( در اعلام) بانی و ملکهی افسانهای کارتاژ [از سرزمینهای شمالی افریقا که جمعی از مهاجر نشینان فنیقیه بنا نهادند

(در

حدود ۸۸۰ پیش از میلاد)] که دختر شاه صدر بود و گویند اَلیسا نام داشت

 

اِلیکا

(سنسکریت) ۱- هیل [= هِل، دانهی معطر گیاهی از تیرهی زنجبیلیها]؛ ۲- (در عربی) قاقلهی صغار؛ ۳- (در هندی) لاچی

 

الین

(ترکی  فارسی) (ال= ایل+ ین (پسوند نسبت))، ۱-منسوب به ایل؛ ۲- (به مجاز) هم نژاد و هم خون (؟)

 

اِلینا

(عربی) (الی= نیکویی، نعمت + نا = ضمیر اول شخص جمع در عربی) نیکویی و نعمت برای ما

 

اُمالبنین

(عربی) ۱- مادر پسران؛ ۲- (اَعلام) لقب فاطمهی کلابیه دومین همسر امیرالمؤمنین علی(ع) و مادر حضرت عباس(ع)

 

اَمان

(عربی) ۱- بی بیم شدن، بی ترس؛ ایمن؛ ۲- حفاظت، عنایت؛ ۳- زنهار، پناه؛ ۴- ایمنی، آرامش

 

اَمانه

(عربی) ۱- اطمینان و آرامش قلب

 

اَمجد

(عربی) (اَعلام) بزرگتر، بزرگوارتر، بزرگوار

 

امرالله

(عربی) ۱- فرمان خدا، دستور خدا؛ ۲- از واژههای قرآنی

 

اُمسلمه

(عربی) (اَعلام) ۱) [حدود سال ۶۰ هجری] نام یکی از همسران پیامبر اسلام(ص)؛ ۲) کنیهی چند تن از دختران امامان معصوم

 

اُمفَروه

(عربی) (اَعلام) ۱) مادر امام جعفر صادق(ع)؛ ۲) نام دختر امام موسی بن جعفر(ع)

 

اُمکلثوم

(عربی) ۱- شیر ماده؛ ۲- (اَعلام) ۱) سومین دختر پیامبر اسلام(ص) [سال ۹ هجری] و همسر عثمان خلیفه؛ ۲) نام زینب صغری(س)

دختر علی ابن ابیطالب(ع)؛ ۳) نام دختر امام حسین(ع)

 

اَمل

(عربی) (در قدیم) امید و آرزو

 

امید

-۱ آرزو، انتظار، رجا، توقع، چشمداشت؛ ۲- اشتیاق یا تمایل به روی دادن یا انجام امری همراه با آرزوی تحقق آن

 

امیدرضا

(فارسی  عربی) ۱- آن که امیدش به رضا (رضای خدا) باشد؛ ۲- امید داشتن به لطف رضا (منظور امام رضا(ع))

 

امیدعلی

(فارسی  عربی) امید داشتن به لطف علی (منظور امام علی (ع))

 

امیدوار

-۱ آرزومند، متوقع، منتظر؛ ۲- ویژگی آن که احساس دلگرم کننده نسبت به برآورده شدنِ خواستههایش دارد، یا آن که به طور

کلی به آینده خوش بین است؛ ۳- (در قدیم) آن که یا آنچه به او (آن) امید وجود دارد، مایهی امید

 

امیده

(امید + ه (پسوند نسبت) منسوب به امید، امید

 

امیر

(عربی) پادشاه، حاکم، درجهای پایینتر از پادشاه، فرماندهی سپاه، سردار، سپهسالار

 

امیرابراهیم

(عربی  عبری)، از نام های مرکب، ( امیر و ابراهیم

 

امیرابوالفضل

(عربی) از نامهای مرکب، ( امیر و ابوالفضل

 

امیراحسان

(عربی) امیر بخشنده، امیر نیکوکار

 

امیراحمد

(عربی) امیر بسیار ستوده، پادشاه و حاکم ستوده شده، فرمانده و امیر ستودنی

 

امیراردلان

(عربی  فارسی) ۱- از نامهای مرکب؛ ۲- (به تعبیری) امیر سرزمین مقدس و پاک

 

امیرارسلان

(عربی  ترکی) ۱- (به مجاز) امیر و پادشاه شجاع و دلیر؛ ۲- (اَعلام) امیر ارسلان رومی پسر پادشاه روم و قهرمان داستان مشهور

فارسی از نقیب الممالک، داستان سرای دربار ناصرالدین شاه

 

امیرارشیا

(عربی  فارسی ) حاکم و پادشاه درست کردار، امیر درستکار

 

امیراسماعیل

(عربی  عبری)، از نام های مرکب، ه امیر و اسماعیل

 

امیراَشکان

(عربی  فارسی)، از نام های مرکب، ه امیر و اَشکان

 

امیراصلان

(عربی  ترکی) پادشاه چون شیر، حاکم دلاور، فرمانده و سردار چون شیر

 

امیربابک

(عربی  فارسی)، از نام های مرکب، ه امیر و بابک

 

امیربهادر

(عربی  ترکی) ۱- پادشاه شجاع و دلاور، امیر دلیر، سردار شجاع؛ ۲- (اعلام) لقب حسین پاشاخان قراباغی [ ۱۳۳۶ هجری] از

دولتمردان دربار مظفرالدین شاه محمّدعلی شاه و از دشمنان سرسخت مشروطه

 

امیربهرام

(عربی  فارسی)، از نام های مرکب، ه امیر و بهرام

 

امیربهزاد

(عربی  فارسی) امیر نیکوتبار، پادشاه نیک نژاد، حاکم و سردار نیکوزاده

 

امیربهمن

(عربی  فارسی)، از نام های مرکب، ه امیر و بهمن

 

امیرپارسا

(عربی  فارسی) امیر پرهیزگار، پادشاه زاهد و متقی، حاکم دانشمند

 

امیرپاشا

(عربی  ترکی) از نامهای مرکب، ( امیر و پاشا

 

امیرپوریا

(عربی  فارسی) از نامهای مرکب، ( امیر و پوریا

 

امیرپویا

(عربی  فارسی) امیر و پادشاه پوینده

 

امیرپویان

(عربی  فارسی)، از نام های مرکب، ه امیر و پویان

 

امیرجواد

(عربی) امیر جوانمرد، پادشاه راد و بخشنده، حاکم سخی

 

امیرحِسام

(عربی) (به مجاز) پادشاه و امیری که دارای شمشیری تیز و برنده است

 

امیرحسن

(عربی) ۱- پادشاه خوب و نیکو، فرمانده ی خوب؛ ۲- (اَعلام) امیرحسن دهلوی ملقب به نجمالدین، عارف، شاعر فارسیگوی

هندی و خوشنویس [قرن ۸ هجری] متخلص به حسن که به تشویق امیرخسرو دهلوی به تصوف گرایش پیدا کرد

 

امیرحسین

(عربی) امیر خوب و نیکو، پادشاه نیک، حاکم صاحب جمال

 

امیرحمزه

(عربی) از نامهای مرکب، ( امیر و حمزه

 

امیرخسرو

( عربی _ فارسی ) ۱- امیر و پادشاه عظیم الشأن؛ ۲- (اَعلام) امیر خسرو دهلوی شاعر بزرگ فارسیگوی هند دارای تبار ترک [قرن

۷ و ۸ هجری]

 

امیررضا

(عربی) پادشاه راضی و خشنود، فرمانده و سردار خشنود و خوشدل

 

امیرساسان

(عربی  فارسی) از نامهای مرکب، ی امیر و ساسان

 

امیرسالار

(عربی  فارسی) امیر و پادشاه سپهسالار، حاکم سپهبد، فرماندهی صاحب اختیار

 

امیرسام

(عربی  اوستایی) از نامهای مرکب، ( امیر و سام

 

امیرسامان

(عربی  فارسی) (به مجاز) حاکم و امیری که امور او به سامان باشد، پادشاهی که متصف به قوّت و توانایی باشد

 

امیرسبحان

(عربی) امیر و پادشاه پاک و منزه

 

امیرسپهر

(عربی  فارسی) از نامهای مرکب، ی امیر و سپهر

 

امیرسجّاد

(عربی) (به مجاز) پادشاه و امیر نمازگزار و بسیار سجده کننده

 

امیرسعید

(عربی) امیر سعادتمند، حاکم باسعادت، پادشاه نیک بخت

 

امیرسهیل

(عربی) از نامهای مرکب، ( امیر و سهیل

 

امیرسینا

(عربی  فارسی) امیر و پادشاه دانشمند، حاکم عالم و دانشمند

 

امیرشایان

(عربی  فارسی) پادشاه و امیر لایق و شایسته، حاکم و سردار در خور و سزاوار

 

امیرشهاب

(عربی) از نامهای مرکب، ی امیر و شهاب

 

امیرصادق

(عربی) امیر و پادشاه راستگو، حاکم درستکار، حاکم و سردار راست کردار

 

امیرصالح

(عربی) پادشاه و امیر نیکو رفتار، حاکم شایسته، امیر لایق

 

امیرصدرا

(عربی) پادشاه و امیری که بزرگ و مهتر است، امیر والامقام

 

امیرطاها(امیرطه)

(عربی) از نامهای مرکب، ی امیر و طاها (طه)

 

امیرعباس

(عربی) (به مجاز) امیر شجاع و دلاور، پادشاه و حاکم چون شیر

 

امیرعبدالله

(عربی) امیر و پادشاهی که بندهی خداست

 

امیرعرشیا

(عربی  عربی  فارسی) از نامهای مرکب، ( امیر و عرشیا

 

امیرعرفان

(عربی) فرمانروای آگاه، امیر و پادشاه عارف، حاکمی که اهل شناختن حق تعالی است

 

امیرعطا

(عربی) (به مجاز) امیر و پادشاه بخشنده، پادشاه و حاکم انعام دهنده

 

امیرعلی

(عربی) امیر و حاکم بزرگ و بلند قدر، پادشاه شریف و توانا

 

امیرفاضل

(عربی) از نامهای مرکب، ی امیر و فاضل

 

امیرفرهنگ

(عربی  فارسی) امیر دانشمند و فرهیخته، پادشاه دارای علم و معرفت

 

امیرقاسم

(عربی) از نامهای مرکب، ، امیر و قاسم

 

امیرکسری(امیرکسرا)

(عربی  فارسی) از نامهای مرکب، ، امیر و کسری

 

امیرکیوان

(عربی  فارسی) از نامهای مرکب، ) امیر و کیوان

 

امیرکیا

(عربی  فارسی) امیر و پادشاه بزرگ و سرور

 

امیرکیان

(عربی  فارسی) امیر پادشاهان، پادشاه پادشاهان، امیر و پادشاه بزرگان و سروران

 

امیرماهان

(عربی  فارسی) از نامهای مرکب، ( امیر و ماهان

امیرمتین

(عربی) امیر و پادشاه محکم و استوار و با وقار

 

امیرمجتبی

(عربی) ۱- از نامهای مرکب، ا امیر و مجتبی؛ ۲- امیر و پادشاه برگزیده و انتخاب شده

 

امیرمحسن

(عربی) پادشاه و امیر احسان کننده و امیر نیکوکار و نیکو کردار

 

امیرمحمّد

(عربی) امیر بسیار تحسین شده وپادشاه ستایش شده

 

امیرمحمود

(عربی) امیر و پادشاه ستوده شده, امیر و پادشاه مورد پسند

 

امیرمختار

(عربی) از نامهای مرکب، ( امیر و مختار

 

امیرمرتضی

(عربی) از نامهای مرکب، ( امیر و مرتضی

 

امیرمسعود

(عربی) امیر و پادشاه نیکبخت و سعادتمند، پادشاه خوشبخت و خوش اقبال

 

امیرمصطفی

(عربی) امیر و پادشاه برگزیده شده، حاکم انتخاب شده

 

امیرمنصور

(عربی) امیر و پادشاه مظفر و پیروز، فرماندهی فاتح و کامکار

 

امیرمهدی

(عربی) امیر هدایت شده، فرمانروای ارشاد گردیده

 

امیرناصر

(عربی) از نامهای مرکب، ا امیر و ناصر

 

امیرهادی

(عربی) از نامهای مرکب، ) امیر و هادی

 

امیرهاشم

(عربی) امیر و پادشاه شکننده و خرد کننده، حاکم و فرمانده شکننده و خرد کننده

 

امیرهمایون

(عربی  فارسی) امیر فرخنده و خجسته، پادشاه و حاکمی که دارای تاثیر خوب و نیکوست

 

امیرهوشنگ

(عربی  فارسی) از نامهای مرکب، ( امیر و هوشنگ

 

امیریاسین

(عربی) از اسامی مرکب، ( امیر و یاسین

 

امیریوسف

(عربی  عبری) از نامهای مرکب، ( امیر و یوسف

 

امین

( (عربی) ۱- امانتدار، زنهاردار؛ ۲- طرف اعتماد، معتمد؛ ۳-(اَعلام) ۱) از القاب پیامبر اسلام(ص) پیش از بعثت؛ ۲) لقب جبرئیل؛ ۳

۱۹۸ قمری] که برادرش مأمون به تحریک ایرانیان بر او شورید و او به دست – لقب ابو عبدالله محمّد: ششمین خلیفهی عباسی [ ۱۹۳

طاهر سردار ایرانی کشته شد

 

امینالدین

(عربی) ۱- آن که در دین امانت نگاه دارد؛ ۲- هر کسی که دین خدا را چنان که هست به مردم بیاموزد؛ ۳- (در تصوف) ولی

کامل و مرشد راهدان

 

امینالله

(عربی) مورد اعتماد خدا

 

امینحسین

(عربی) ۱- از نامهای مرکب، امین و حسین؛ ۲- خوب و نیکو، درستکار و امانتدار، حسین درستکار و امانتدار

 

امینرضا

(عربی) ۱- راضی و خشنود، درستکار و امانتدار؛ ۲- رضای درستکار و امانتدار

 

امینعلی

(عربی) ۱- بلند قدر و بزرگ و شریف, درستکار و امانتدار؛ ۲- علیِ درستکار و امانتدار

 

امینمحمّد

(عربی) ۱- محمّد درستکار و مورد اطمینان؛ ۲- امین ستودنی و تحسین شده؛ ۳- شخص ستوده و مورد اطمینان

 

امینمهدی

(عربی) شخصی که درستکار و هدایت شده است

 

امینه

– (عربی) (مؤنث امین)، زن مورد اطمینان و درستکار

+ ( امین

۱- و ۲

اِنتصار

(عربی) ۱- (در قدیم) یاری دادن، کمک کردن؛ ۲- یاری یافتن، نصرت یافتن، پیروزی یافتن، داد ستدن

 

اندیشه

-۱ آنچه از اندیشیدن حاصل میشود، فکر؛ ۲- (در قدیم) توجه، غمخواری

 

اِنسی

(عربی  فارسی) ( اِنس = انسان، بشر + ی (پسوند نسبت))، ۱- مربوط به انس، انسانی؛ ۲- (در قدیم) فردی از انس، انسان

 

اِنسیّه

(عربی) (اِنس= انسان، بشر+ ایه (پسوند نسبت))، مربوط به انس، منسوب به انس، انسانی، آدمی

 

اَنصار

(عربی) ۱- یاری دهندگان، یاران؛ ۲- یاران پیامبر اسلام (ص)

[به آن دسته از مسلمانان اهل مدینه گفته می شود که پس از

هجرت پیامبر اسلام (ص) از مکه به مدینه، به او گرویدند]

 

انور

(عربی) ۱- روشنتر، روشن، نورانی؛ ۲- (به گونه احترام) (به مجاز) مبارک، گرامی

 

اَنوش

بیمرگ و جاویدان

 

اَنوشا

بیمرگ و جاویدان

 

انوشه

-۱ جاوید، باقی، پایدار؛ ۲- (در حالت قیدی) به طور همیشگی، جاویدان، ابدی

 

انوشیروان

(۱ – (= انوشروان)، ( انوشروان ۱- و ۲

اَنیس

(عربی) ۱- انس گیرنده، همدم، مصاحب، همنشین؛ ۲-(به مجاز) محبوب و مطلوب

 

اَنیسا

(عربی  فارسی) (اَنیس + ا (پسوند نسبت))، منسوب به اَنیس؛ ( اَنیس

 

اَنیسه

(عربی) (مؤنث انیس)، زن انس گیرنده و همدم، زن مصاحب و همنشین

+ ( اَنیس

 

اورنگ

-۱ (در قدیم) تخت و سریر (پادشاهی)؛ ۲- (به مجاز) فر، شأن، شکوه

 

اوژن

(در قدیم) اوژندن، افکندن؛ اوژننده، افکننده، اندازنده

 

اَوستا

(اوستایی) ۱- اساس، بنیاد، پناه، یاوری؛ ۲- (اَعلام) ۱) کتاب مقدس ایرانیان باستان و زرتشتیان، قدیمیترین متنهای موجود به یکی

از زبانهای ایرانی، که گفته میشود اینک تنها یک پنجم آن باقی است و بقیه در حملهی اسکندر از میان رفته است

این کتاب به

زبان و خط ویژهی اوستایی نوشته شده است، اوستا خود شامل پنج یا پنج بخش اصلی است (یسنا، ویسپَرد، وندیداد، یشتا، خُرده

اوستا)، که تنها بخشی از یسنا، یعنی گاتها را از خود زرتشت میدانند؛ ۲) اوستا: شهرت مهرداد اوستا از غزلسرایان مشهور و معاصر

ایران

 

اولدوز

(ترکی) ستاره، اختر، کوکب، نجم

 

اویس

انّی اَشَم » (اَعلام) ۱) نام یکی از عارفان و پارسایان و تابعین صدر اسلام، مشهور به اویس قرنی [قرن اول هجری] که حدیث نبویِ

من رایحه و عطر خداوند را از جانب یمن حس میکنم] راجع به اوست؛ ۲) نام دو تن از شاهان ] « رائحۀ الرحمن من جانب الیمن

جلایری از سلسلهی جلایریان در قرن ۸ و ۹ هجری

 

اوین

(= آوین) ۱- آوردن؛ ۲- (اَعلام) نام منطقهای در شمال غرب تهران، که پیشتر از روستاهای شمیران بود

 

اهورا

(اوستایی) (در ادیان) به لغت اوستا وجود مطلق و هستی بخش اهورا مزدا هستی بخش بیهمتا و خالق عالم را گویند، اهورامزدا

 

اَیاز

هوای خنک متحرک، نسیم

 

ایپک

(ترکی) ابریشم، حریر، ابریشمی

 

ایدا

یاری نمودن

 

ایران

-۱ نجد (فلات) ایران، کشور (مملکت) ایران؛ ۲- آزادگان

 

ایراندخت

(ایران + دخت = دختر)، دختر ایران، دختر ایرانی، دختر آریایی

 

ایرانه

(ایران + ه (پسوند نسبت))، منسوب به ایران، مربوط به ایران، ایرانی، منتسب به ایران زمین

 

ایرج

-۱ یاری دهندهی آریاییها؛ ۲- (اَعلام) ۱) (در شاهنامه) شاهزادهی ایرانی، پسر کوچک فریدون که پدرش پادشاهی ایران را به او

۱۳۰۴- داد

برادرانش سلم و تور بر او حسد بردند و او را کشتند پسرش منوچهر انتقام خون پدر را گرفت؛ ۲) ایرج میرزا [ ۱۲۵۲

شمسی] شاعر ایرانی از شاهزادگان قاجار، ملقب به جلال الممالک، از پیشگامان تحول در شعر فارسی که شعر را به زبان رایج

نزدیک کرد

نخستین شاعر ایرانیِ سرایندهی شعرِ کودک

 

ایرن

گونهای دیگر از واژهی ایران، گ ایران

 

ایلا

(عبری) ۱- ایلا و ایله در قاموس کتاب مقدس به معنی درختان آمده؛ ۲- (اَعلام) نام شهری در ساحل شرقی خلیج بحر قلزم

 

ایلشَن

(ترکی) (= الشن)، ( اِلشن

 

ایلقار

(ترکی) عهد و پیمان

 

ایلمان

(ترکی) سمبل ایل

 

ایلناز

(ترکی  فارسی) (ایل + ناز = افتخار، نوازش، زیبا)، ۱- افتخار ایل؛ ۲- مورد نوازش ایل؛ ۳- نازنین ایل

 

ایلیا

(عبری) ۱- خداوند خدای من است؛ ۲- (اَعلام) ۱) (در تورات) از انبیای بنی اسرائیل [حدود ۸۷۵ پیش از میلاد] که در عهد عتیق،

عهد جدید و قرآن (= الیاس) از او یاد شده است؛ ۲) (در سُریانی) نام امیرالمؤمنین علی ابن ابیطالب(ع)

+ الیاس

 

ایلیاد

(ترکی  فارسی) ۱- یاد ایل، به یاد ایل؛ ۲- (در یونانی) منظومهی منسوب به هومر در شرح جنگ تروا، معروفترین حماسهی دنیای

قدیم و از شاهکارهای ادبیات جهان [قریب به ۹ قرن پیش از میلاد]

 

ایلیار

(ترکی  فارسی) دوست و رفیق ایل، یار و یاور ایل، کسی که همدم و مونس ایل و طایفه است

 

ایما

(عربی) ۱- چیزی را با حرکتِ دست یا چشم و ابرو نشان دادن، اشاره؛ ۲- بیان موضوعی به طور رمز یا خلاصه

 

ایمان

(عربی) اعتقاد به وجود خداوند و حقیقت رسولان و دین ، در مقابل کفر

 

ایمانه

(عربی  فارسی) (ایمان + ه (پسوند نسبت))، منسوب به ایمان، م ایمان

 

ایمن

(عربی) ۱- آسوده خاطر، در امان، محفوظ؛ ۲- (در قدیم) با آسودگی خاطر

 

ایناس

(عربی) (در قدیم) انس، مؤانست، انس دادن، خو گرفتن، انس یافتن، دمسازی

 

ایّوب

(عبری) ۱- برگشت به سوی خدا؛ ۲- (اَعلام) ۱) (در تورات) از پیامبران بنی اسرائیل که گفته شده است دچار بلاهای زیاد شد،

ولی تحّمل کرد تا نجات یافت؛ ۲) از کتابهای عهد عتیق، دربارهی سرگذشت ایّوب نبی

 

آ

آبتین

(اَعلام) (= آپتین و آتبین)، ( آتبین

 

آبنوس

-۱ (یونانی) چوبی سیاهرنگ و سخت و سنگین (گران بها)؛ ۲- (در گیاهی) درختی هم خانواده با خرمالو که بیشتر در مناطق

گرمسیری آسیا و آفریقا میرویَد؛ شیز

 

آتا

« داگارا » که در جنوب آن « نیشپو » (ترکی) ۱- پدر، جد، سرپرست، ریش سفید؛ ۲- (اَعلام) نام پادشاهی در دامنههای شمالی جبال

واقع بود

و محتملًا در نقطهای [در جغرافیای قدیم] از ناحیهی صحنه (سنندج) که توسط لشکر آشوریان تار و مار شد

 

آتاناز

(ترکی  فارسی) افتخار پدر، موجب آسایش و شادکامی پدر، عزیزِ پدر

 

آتبین

-۲ (در دساتیر) نفس کامل و نیکوکار و صاحب گفتار و کردار نیک و ؛« آثویه » به معنی از خاندانِ -āthvoya) (اوستایی، ۱

اسعدالسعدا معنی شده است (؟)

۳- (اَعلام) (در شاهنامه) پدر فریدون که صورت درست آن همین گونه (آتبین) است؛ [ناسخان

و بنابراین « بارتوله ۳۲۳ » با تقدیم باء فارسی بر تاء آمده āptiyā تبدیل کردهاند، اما در سنسکریت « آبتین » در رسم الخط آن را به

آثارالباقیه ۲۲۶ )، مجمل التواریخ والقصص ص ۲۶ ) « اثفیان » ج ۱ص ۹۹ )، بیرونی ) « افریذون ابن اثفیان » آبتین نیز محملی پیدا کند

طبری

نقل از برهان قاطع، به اهتمام دکتر معین، ص ۱۳ ، پاورقی آتبین)]

) « آبتین » شاهنامه ،« اثفیال= اثفیان »

آتریسا

-۱ آتشگون، آذرگون، مانند آتش؛ ۲- (به مجاز) زیبارو

 

آتَرین

-۱ (آتر = آتش + ین (پسوند نسبت))، منسوب به آتش، آتشین؛ ۲- (به مجاز) زیبارو؛ ۳- (اَعلام) (در دورهی هخامنشی) آترین

بانویی نامدار از بازماندگان کمبوجیه پسر کوروش شاه بود که بر داریوش بزرگ شورش کرد

 

آتَرینا

– (آتَرین+ا (پسوند نسبت))،منسوب به آترین (؟) ( آترین

۱- و ۲

آتنا

-۱ (عربی) از واژههای قرآنی در سوره بقره، آلعمران و کهف به معنای عطا کن به ما، ببخش به ما؛ ۲- (اَعلام) (در یونان باستان)

داده

« آتن » آتنا رب النوع یونانی مظهر اندیشه، هنرها، دانشها و صنعت، دختر زئوس و الههای است که اسم خود را به شهر

آتور

(پهلوی) ۱- آتش، آذر؛ ۲- (اَعلام) ۱) یک بخش از تقویم قدیمی ایرانی که مغهای دوران پادشاهی ماد بر پایه روح و زروانی آن

را تغییر دادهاند؛ ۲) نام فرشتهی در ایران باستان

 

آتوسا

در اوستایی) زَبَردست؛ ۲-(اَعلام) ۱) نام چند شاهزاده خانم ایرانی عهد هخامنشی و مشهورترین آنان ) -Atossa) (از یونانی ۱

دختر کوروش بزرگ، زن داریوش اول و مادر خشایارشای اول است [حدود ۵۰۰ سال پیش از میلاد]؛ ۲) (در اوستا) هوتَئُسا

(=آتوسا) مادینه، و نیز نامِ شه بانوی دوست داشتنی گشتاسب شاه

 

آتیلا

۴۵۳- -۱ (ترکی) (آت به معنی اسب + یلا (صفت))، به معنی چابک، شجاع؛ نامی، نامدار(؟)؛ ۲- (اَعلام) پادشاه هونها [ ۴۳۴

میلادی] که به روم شرقی تاخت و کشتار و ویرانی بسیار کرد، در جنگ با روم غربی شکست خورد، کشیشان به او تازیانهی خدا

لقب داده بودند

 

آتین

(در زند و پازند) ۱- موجود شده، پیدا گردیده؛ ۲- به هم رسیده

 

آتیه

(عربی) (مؤنث آتی) ۱- آینده، زمان آینده؛ ۲- (به مجاز) وضع و حالت چیزی در زمان آینده به ویژه وضع و حالت خوب یا

مناسب

 

آدَرین

(آدرین= آتش + ین (پسوند نسبت))، آتشین، سرخ روی

 

آدرینا

[(آدر = آتش + ین (پسوند نسبت) + الف اسم ساز)]، ۱- آتشین، سرخروی؛ ۲- (به مجاز) زیبارو (؟)

 

آدینه

روز جمعه، آخرین روز هفته

 

آذر

(پهلوی) ۱- (در قدیم) آتش، نار؛ ۲- ماه نهم از سال شمسی؛ ۳- (در قدیم) (گاه شماری) نام روز نهم از ماه شمسی در ایران قدیم؛

-۴ (در قدیم) (به مجاز) آتشکده؛ ۵- (اَعلام) فرشته نگهبان آتش نزد ایرانیان باستان

 

آذرخش

است و « آذرجشن » -۱ صاعقه، برق؛ ۲- نام نهمین روز از ماه آذر

[آذرگشسب را هم گاه آذرخش گفتهاند]

[این واژه تصحیفِ

آذرجشن، جشنی در روز آذر (نهم) از ماه آذر بوده که در این روز به زیارت آتشکده ها می رفتند

(نقل از برهان قاطع، به اهتمام

دکتر معین، ص ۲۶ پاورقی آذرخش)]

 

آذردخت

-۱ دختر آذر، دختر آتشین؛ ۲- (به مجاز) دختر سرخگون؛ ۳- (به مجاز) زیبارو

 

آذرنوش

آمده و آن نام آتشکدهای است در بلخ که زرتشت در آنجا به دست یک تورانی کشته شد؛ « نوشآذر » ( (اَعلام) ۱) (در شاهنامه

۲) نام آتشکدهی دوم از جملهی هفت آتشکدهی فارسیان

 

آذین

-۱ زیور، زیب، زینت، آرایش؛ ۲- (در قدیم) آیین، رسم و قاعده

 

آرا

(مخفف آراینده)، ۱- آراستن؛ زیور، زینت و آرایش؛ ۲- آرایشکننده، آراینده

[این واژه با واژهی عربی آرا (آراء) به معنی

رأیها، نظرها و عقیدهها هم آوا و هم نویسه میباشد]

 

آراد

-۱ (اَعلام) (در آیین زرتشتی) نام فرشتهی موکل بر دین و تدبیر امور و مصالحی که به روز آراد متعلق است، روز بیست و پنجم ماه

شمسی به نام اوست؛ ۲- (در پهلوی) آرای، آراینده

 

آراز

– (ترکی) ۱- ارس؛ ۲- (اَعلام) قهرمان منسوب به طایفهی آس

+ ن

ک

آراس، ۱

آراس

-۱ (در ترکی) آراز، به معنی رود ارس؛ ۲- (اَعلام) مرکز استان پادوکاله، در شمال فرانسه

 

آراسته

صفت مفعولی از آراستن) ۱- آرایش شده و زینت و زیور داده شده؛ ۲- آن که علاوه بر ظاهر مرتب دارای ) (ārāstak ، (پهلوی

صفتهای خوب اخلاقی نیز هست؛ ۳- (در قدیم) منظم، مرتب، دارای سامان، با زیور و زینت

 

آرام

-۱ سکون، ثبات، آسایش، طمأنینه، صلح، آشتی، راحت؛ ۲-(در قدیم) مایهی آرامش، آرامش بخش، تسلی بخش

 

آرامش

(اسم مصدر از آرامیدن و آرمیدن)، فراغت، راحت، آسایش، صلح، آشتی، ایمنی، امنیت، سنگینی، وقار و طمأنینه

 

آرامه

منسوب به آرام م آرام

 

آران

( (اَعلام) ۱) نام پادشاه آذربایجان در عهد باستان؛ ۲) نام سرزمینی در شمال غربی ایران و مغرب دریای خزر (کشور آذربایجان)؛ ۳

نام شهری است که قباد آن را بنا کرده است؛ ۴) نام شهری در کاشان

 

آرتا

(اوستایی) مقدس، راست گفتار، درست کردار

 

آرتادخت

(آرتا + دخت = دختر)، ۱- دختر راست گفتار و درست کردار، دختر پاک و مقدس؛ ۲- (اَعلام) نام بانویی فرهنگدار و اقتصاد دان

است که در زمان اشکانیان به خزانه داری یکی از شهریاران اشکانی رسید

 

آرتان

(اَعلام) نام برادر داریوش و پسر ویشتاسپ

 

آرتِمیس

( (معرب از یونانی)، (اَعلام) ۱) نام یکی از چند تن الههی یونانی که بر سکههای اشکانی صورت یا علامت آنها نقش شده است؛ ۲

آرتمیس (در میتولوژی یونان) ایزد بانوی حامی شکار، حیوانات وحشی، گیاهان، عفت زنان و تولد کودکان بوده است؛ ۳) نام

یکی از بانوان ایران باستان در زمان خشایارشا که دریادار بود

 

آرتین

-۱ منسوب به آرت، پاکی و تقدس؛ ۲- (به مجاز) پاک و مقدس؛ ۳- (اَعلام) هفتمین پادشاه ماد

 

آرتینا

– (آرتین + ا (پسوند اسم ساز))، منسوب به آرتین، ( آرتین

۱- و ۲

آردین

(آرد= آرت = مقدس+ ین (نسبت))، منسوب به آرد و آرت، آرد و آرت، به معنای مقدس

 

آرزو

خواهش، کام، مراد، چشمداشت، امید، توقع و انتظار؛ ۲- میل و اشتیاق برای رسیدن به مراد یا مقصودی -ārzok) (پهلوی، ۱

معمولًا مطلوب؛ ۳- (اَعلام) (در شاهنامه) دختر شاه یمن و همسر سلم پسر فریدون و نیز دختر ماهیار گوهر فروش و همسر بهرام

گور

 

آرسام

گونهای دیگر از واژهی آرشام، گ آرشام

آرسِن

انجمن، مجمع؛ ۲- (در عبری) مردِ مبارز

(ārasan ، -۱ (پهلوی

آرش

(اوستایی) ۱- درخشنده؛ ۲- (اَعلام) ۱) نام یکی از تیراندازان زمان منوچهر شاه که ماجرای پرتاب تیر او از داستانهای حماسی

است؛ ۲) نام پسر دوم کیقباد و برادر کیکاووس، مشهور به کیآرش؛ ۳) (در شاهنامه) جد اعلای اشکانیان (= ارشک و اشک)

 

آرشا

مقدس

،(ārdā ، (=آردا

آرشاک

(پارسی باستان) (= اشک و ارشک)، ، ارشک

 

آرشام

-۱ دارای زور خرس، خرس نیرو؛ ۲- (اَعلام) پسر آریامنه و پدر ویشتاسپ و نام نیای داریوش بزرگ شاهنشاهِ هخامنشی در قرن ۵

پیش از میلاد

 

آرشاویر

-۱ مرد مقدس؛ مرد نرمنش؛ ۲- (اَعلام) هفتمین پادشاه اشکانی ایران که شاید همان فرهاد (چهارم یا پنجم) باشد

 

آرشیدا

(آر + شید + الف اسم ساز)، آریائی درخشان

 

آرمان

-۱ آرزو، حسرت، کمال مطلوب، مراد و خواسته؛ ۲- تصوراتی که برای ساختن جنبههای گوناگون زندگیِ مطلوب در ذهن انسان

هاست، آنچه باید باشد و به آن میاندیشیم

 

آرمیتا

(اوستایی) پارسا، پاک، فروتن

 

آرمین

( (اَعلام) ۱) نام چهارمین پسر کیقباد سردودمان کیانی؛ ۲) نژاد آرمین

+ کی آرمین، ۲

آرمینا

-۱ (آرمین + ا (پسوند نسبت))، منسوب به آرمین؛ ۲- (اَعلام) نام ساتراپ نشینِ [سرزمین تحت فرمان استاندار] ارمنستان که

میگفتند

« اورارتو » و بابلیان به آن « آرمینا » پارسیان (ایرانیان) به آن

آرمینه

( پسوند نسبت))، منسوب به آرمین، آرمین

۱) و ۲ ) /e-/ (آرمین + ه

آرنوش

(آر = آریایی، ایرانی + نوش = جاوید) روی هم به معنی ایرانی و آریایی جاوید

 

آرنیکا

-۱ (در گیاهی) همیشه بهار کوهی، تنباکوی کوهی؛ ۲- (در عربی) دُخانُالفُوج، خانِقُ الفَهد؛ ۳- (در انگلیسی، فرانسه و آلمانی)

 

Arnica ، آرنیکا

آروین

-۱ امتحان و آزمایش و تجربه؛ ۲- آزموده و آزمایش شده

 

آریا

-۱ آزاده، نجیب؛ ۲- (اَعلام) ۱) شعبهای از نژاد سفید که از روزگاران بسیار قدیم در ایران، هند و اروپا ماندگار شدهاند؛ ۲) نژاد

هند و اروپایی

 

آریان

منسوب به آریا، آریایی؛ م آریا

 

آریانا

-۱ منسوب به آریا، آریایی؛ ۲- (اَعلام) ۱) نامی است که جغرافیدانان یونانی به قسمتی از ایران یعنی سرزمین آریائیها داده بودند؛

یونانی نخستین نویسندهی خارجی است که این اسم (آریانا) را استعمال کرده و قسمتی از ایران را « اراتُستن »] ؛ ۲) نام قدیم ایران

۱۳۴۸ شمسی در ۶ جلد به وسیله انجمن دایرهالمعارف افغانستان – آریانا نامیده]؛ ۳) نام دایرهالمعارف فارسی که در سالهای ۱۳۲۸

در کابل منتشر شده است

 

آریاناز

-۱ مایهی افتخار نژاد آریایی؛ ۲- مظهر زیبایی و جمال نژاد آریایی

 

آریسا

(آری = آریایی + سا (پسوند شباهت)) (= آریسان)، ( آریسان

 

آرین

(= آریا)، آریایی، آریا

( آریا

 

آریَنا

هم نویسه است، که در اساطیر آرینا نام ایزد /arina/ (آرین+ ا (پسوند نسبت))، منسوب به آرین، ( آرین (؟)؛ [این واژه با آرینا

بانوی خورشید در میان قوم قدیمی هیتی است که دیر زمانی آسیای کوچک در سطهی ی آنان بود و از خود فرهنگ و شهر آبادی

شایان توجهی را به یادگار گذاشتند]

 

آریو

پسوند نسبت و شباهت))، ۱- منسوب به قوم آریایی، شبیه آریائیان؛ ۲- آریایی

) /u-/ (آری= آریا+ او

آریوبَرزن

(=آریوبرزین) (اَعلام) نام سرداری از سرداران داریوش سوم در هنگام هجوم اسکندر مقدونی به ایران، که شرافتمندانه از جان خود

و همراهانش گذشت و تا واپسین دم ایستادگی کرد

 

آزاد

-۱ رها شده از گرفتاری یا چیزی آزار دهنده، فارغ، آسوده، بی دغدغه خاطر؛ مختار، صاحب اختیار؛ ۲- (در گیاهی) درخت

جنگلی (آزاد درخت)؛ ۳- (در قدیم) نجیب، شریف، آزاده؛ ۴- (در قدیم) (شاعرانه) صفتی است برای بعضی گیاهان

 

آزاده

-۱ آزاد، اصیل؛ ۲- (در قدیم) نجیب، شریف، صالح؛ ۳- (در قدیم) ایرانی؛ ۴- (اَعلام) نام زنِ چنگ نوازی در زمان بهرام گور

 

آزرم

-۱ داد، انصاف، شرم، حیا، لطف؛ ۲-(در قدیم) ملایمت، مهربانی، ارج و قرب، ارزش و احترام، آسودگی، آسایش

 

آزیتا

-۱ سوزن کاری کردن؛ ۲- نقش زدن با قلم بر روی اشیا

 

آسا

-۱ سوزن کاری کردن؛ ۲- نقش زدن با قلم بر روی اشیا

 

آساره

(لری، دزفولی) ستاره

 

آسانا

دختر زیبا

 

آسمان

-۱ فضای لایتناهی که منظومهها و صورتهای فلکی در آن قرار دارند؛ ۲- (اَعلام) نام فرشتهای موکل تدابیر امور؛ ۳- (به مجاز)

عالم بالا، درگاه قدس خداوند، عالم غیب، جایگاه فرشتگان، عالم الوهیت و قداست؛ ۴- (در قدیم) (گاه شماری) روز بیست و

هفتم از هر ماه شمسی در ایران قدیم

 

آسو

-۳ (در اوستایی) آسو به معنای تندی، شتاب و ؛« آهو » -۱ (در کردی) به معنی افق طلایی؛ ۲- (در پهلوی) صورت پهلوی واژهی

کوشا آمده است

 

آسوده

(صفت فاعلی از آسودن) استراحت یافته، راحت کرده، آرام گرفته، ساکن، فارغ، خوش، مسرور، بیرنج

 

آسیا

(اَعلام) بزرگترین قاره از قارههای پنجگانه جهان

 

آسیه

۱۲۳۷ پیش از میلاد] – (عربی) (مؤنث أسِیَ، أسَیً) ۱- اندوهگین؛ ۲- استوانه، ستون؛ ۳- (اَعلام) نام زن فرعون [رامسس دوم ۱۳۰۴

معاصر با موسی(ع) که در روایات اسلامی زنی صالح و متقی و نیکوکار معرفی شده است، و به حضرت موسی(ع) ایمان آورد

 

آشتی

رنجشی را فراموش کردن، پس از قهر از نو دوستی کردن، وفق، تلفیق، آرامش

 

آشور

-۱ (در قدیم) آشوردن؛ ۲- (در موسیقی ایرانی) گوشهای در دستگاههای ماهور، نوا و راست پنجگاه؛ ۳- (اَعلام) ۱) نام پسر دومِ

سام پسر نوح؛ ۲) (در قدیم)(= آسور) ربالنوع مورد پرستش مردم کشور آشور؛ ۳) آسور یا آشور نام سرزمینِ تمدن آشور

آصف

( (عربی از عبری) (اَعلام) ۱) آصف [ابن برخیا]، نام دبیر یا وزیر حضرت سلیمان نبی(ع) که در قرآن کریم ذکر آن رفته است؛ ۲

(در قدیم) عنوان و لقبی بوده برای وزیران

 

آصفه

(عربی  فارسی) (آصف + ه (پسوند نسبت))، منسوب به آصف، ه آصف

 

آفاق

(عربی) ۱- جمع افق، عالم، گیتی، جهان؛ کرانههای آسمان، اطراف؛ ۲- (به مجاز) عالم ظاهر، جهان ماده؛ ۳- (در قدیم) (به مجاز)

جهانیان، همهی مردم جهان

 

آفتاب

-۱ خورشید، شمس، ستارهی نورانی (از ثوابت) مرکز منظومه شمسی که نور و حرارت زمین از آن است؛ ۲- (به مجاز) نوری که از

خورشید به زمین میتابد، نور و تابش خورشید؛ ۳- (در قدیم) (شاعرانه) (به مجاز) زنِ زیبارو؛ چهرهی زیبا

 

آفریده

-۱ مخلوق، خلق شده، از نیستی هست گردیده؛ ۲- بشر، انسان، آدمی

 

آفرین

-۱ تحسین، ستایش، مدح، شکر، سپاس، تهنیت، تبریک؛ ۲- نوایی در موسیقی؛ ۳- (در قدیم) درخواست و التماس از درگاه

خداوند، دعا؛ ۴- (در قدیم) آفرینش

 

آکام

(عربی) ۱- سرزمین فراز، سرزمین بلند، زمینهای بلند؛ ۲- تپهها

 

آگرین

آگرین

-۱ آتشین، آذرین؛ ۲- (در کردی) کنایه از آدم بسیار شجاع و پرکار است

 

آلا

(پهلوی) سرخ، سرخکمرنگ

 

آلاء

(عربی) ۱- نعمتها، نیکیها، نیکوییها؛ ۲- از واژههای قرآنی

 

آلاله

(در گیاهی) گیاهی است از تیرهی آلالهها، شقایق، لالهی نعمان، لالهی قرمز

 

آلان

– آران، آلان و الان: آر (= آریا) + ان (پسوند مکان)]، ۱- روی هم به معنی سرزمین آریاییها؛ ۲ = /arrān/ (= الان، اران) [اران

(اَعلام) نام سرزمینی در شمال غربی ایران که روسها به آن نام آذربایجان را دادهاند

اعراب نام پارسی این شهر (آران) را تغییر

داده و اران (بر وزن شداد) نامیدند

 

آلما

-۱ درخت سیب جنگلی؛ ۲- (در ترکی) سیب؛ [درخت سیب جنگلی را در رودسر سیب، هسیب و هسی و در توالش سف و در

میخوانند]

« آلما » ارسباران و آستارا

آلین

(آل= سرخ + ین (پسوند صفت ساز))، ۱- سرخ گون، قرمز رنگ؛ ۲- (اَعلام) (در قدیم) نام روستایی در مرو، سفلای رودخارقان

 

آلینا

(به مجاز) زیبا و سرخ روی

 

آمال

(عربی) جمع امل، امیدها، آرزوها

 

آمنه

(عربی) (مؤنث آمن) ۱- ایمن و بیخوف، در امن و امان؛ ۲- (اَعلام) [حدود ۴۶ پیش از هجرت] دختر وهب ابن عبد مناف ابن

زهره و مادر پیامبر اسلام(ص)

 

آمیتیس(آمی تیس)

(اَعلام) شاهدخت ایرانی دختر هووخشتر (شاه ماد) و نوهی کیاکسار پادشاه ماد که پس از آن که نبرد بین شام و بابل و مصر با

مادها به صلح انجامید به خواست پادشاه وقت که پدرش بود، به همسری بخت النصر پادشاه مصر در آمد

وی (بخت النصر) باغ

های معلق بابل [از عجایب هفتگانه] را برای زنش آمیتیس ساخت

 

آمین

(معرب از عبری) ۱- (در حالت شبه جمله) برآور، بپذیر، اجابت کن؛ ۲- از نامهای خداوند جل شأنه

[معمولًا پس از دعا بر زبان

میآورند]؛ ۳- (در عبری) محکم، امین، حقیقی

 

آنا

(ترکی) ۱- زن، مادر، والده، مام؛ ۲- زن سالخورده؛ ۳- اساسی، پایه؛ ۴- (اَعلام) (در میتولوژی یونان) آناپرانا خواهر ملکه دیدون،

که افسانهی او به هنگام کوچ مردم تروا به سرزمین های لاتین رواج یافت

Didon

آنالی

(ترکی) [از دو جزء آنا (مادر) + پسوند نسبت ساز (لی)] ۱- دارندهی محبت؛ ۲- برخوردار از محبت مادر؛ ۳- مادر دار، دارای

مادر

 

آناهیت

(اوستایی) (= آناهیتا)، ( آناهیتا

 

آناهیتا

(اوستایی) ۱- بیآلایش، پاک، به دور از آلودگی و ناپاکی؛ ۲- (در اساطیر) به معنای مادر مقدسِ نیالوده (= باکره)، برجسته ترین

نماد مادینهی آریایی، نمایهی زن (= مادر کامل) است

 

آناهید

(اوستایی) (= آناهیتا)، ( آناهیتا

 

آندیا

(اَعلام) نام همسر بابلی اردشیر درازدست شهریار هخامنشی است

از او خبر زیادی در دست نیست جز آن که از همسران محبوب

پادشاه بزرگ ایرانی بوده است

 

آنِسه

(عربی) (مؤنث آنس)، ۱- زن نیکو؛ ۲- دختر خانم؛ ۳- زن نیکو زبان

 

آنوشا

مذهب و کیش

 

آنیتا

(اوستایی) آراستگی، مهربانی، خوشرویی

 

آنیسا

[آن در عرفان عشق و جوهر عشق + یای(ی) میانوند + سا (پسوند شباهت)]، به معنی مانند عشق(؟)

 

آنیل

(ترکی) ۱- به خاطر آورده شدن؛ ۲- مشهور، نامی

 

آنیه

(عربی) ۱- جمع اناء، ظرفها، ظروف؛ ۲- از واژههای قرآنی

 

آوا

-۱ آواز، بانگ، صوت؛ ۲- عقیده، رأی؛ ۳- صدایی که به آواز خوانده میشود یا از آلات موسیقی به گوش میرسد؛ ۴- (در

قدیم) شهرت، آوازه

 

آوات

(در کردی) به معنی آرزو

 

آواز

-۱ هرنوع صدایی که دارای آهنگ باشد، صدای آهنگین؛ ۲- (در موسیقی ایرانی) صدایی آهنگین معمولاً در قالب یکی از

دستگاه های موسیقی سنتی، که از حنجره ی انسان بیرون می آید و معمولًا با کلام همراه است؛ ۳- (در موسیقی ایرانی) گوشه ای

در دستگاه های شور، افشاری، ماهور و بیات اصفهان؛ ۴- صدا؛ ۵- (در قدیم) صدای بلند، خروش، فریاد

 

آوید

هر سه به یک معنی به کار رفته است]

« آوید، وید، ویدا » دانش، خرد، عقل

[در زبان اوستایی کلمههای

آویشن

(در گیاهی) گیاهی از تیرهی نعناعیان با گلهای سفید یا گلی و برگهای کوچک، پونه صحرائی، پونه کوهی

 

آوین

-۱ (آو= آب + ین (پسوند نسبت))، به رنگ آب، مانند آب، زلال، پاک؛ ۲- (در کردی) عشق

 

آهو

-۱ غزال، غزاله؛ ۲- (به مجاز) معشوق زیبا؛ ۳- (در قدیم) (به مجاز) چشم زیبا؛ ۴- (در قدیم) (به مجاز) تندرونده، سریع العمل

 

آیات

(عربی) جمع آیه، آیهها، نشانهها، علامتها

 

آیت

(عربی) نشانه، علامت

+ ( آیه

[واژهی آیت و آیه هر دو از نظر معنی یکسان هستند اما با توجه به موسیقی واژهها، فراوانی و عرف

نامگذاری آیت برای پسران و آیه برای دختران انتخاب میگردد]

 

آیتک

(ترکی  فارسی) ۱- ماه تنها، ماه بی همتا؛ ۲- (به مجاز) زیبارو

 

آیتکین

(ترکی) مانند ماه

 

آیتن

(ترکی  فارسی) ۱- به معنی ماه بدن، ماه پیکر، برابر با ماه؛ ۲- (به مجاز) زیبارو

 

آیدا

(ترکی) گیاهی که کنار آب میروید

آیدن

– (ترکی) (= آیدین)، ( آیدین

۱- و ۲

آیدین

(ترکی) ۱- به معنی روشنایی، روشن، آشکار، شفاف، نورانی، صاف، معلوم، واضح؛ ۲- روشنفکر؛ ۳- (اَعلام) ۱) نام شهری در

جنوب شرقی ازمیرِ ترکیه؛ ۲) نام سلسلهای از امرای ولایت لیدیا

 

آیرین

-۱ (کردی) آگرین، آهرین؛ ۲- (در فارسی) آتشین

 

آیسا

(ترکی  فارسی) (آی= ماه + سا (پسوند شباهت))، ۱- مثل ماه، شبیه به ماه؛ ۲- (به مجاز) زیبا رو

 

آیسان

(ترکی  فارسی) (آی = ماه + سان (پسوند شباهت))، ۱- مثل ماه، همانند ماه، مهسا؛ ۲- (به مجاز) زیبارو

 

آیسانا

(ترکی  فارسی) (آی = ماه + سان (پسوند شباهت) + ا (اسم ساز))، ۱- همچون ماه، به مانند ماه، ماه وش؛ ۲- (به مجاز) زیبارو

 

آیسل

(ترکی) ۱- به معنی ماه شفاف، ۲- مترادف معنای ائلسئون به معنی وطن پرست؛ ۳- (اَعلام) رود قابل کشتیرانی در هلند به طول

۱۱۶ کیلومتر در دهانهی شمالی رود راین که به دریای آیسلمر میریزد

 

آیسن(آیسن)

(ترکی) ۱- به معنی مانند ماه هستی؛ ۲- (به مجاز) زیبارو

 

آیسو

(ترکی) (آی = ماه + سو = آب) ۱- ماه و آب؛ ۲- (به مجاز) زیبارو، با طراوت و درخشنده

 

آیسودا (آیسودا)

(ترکی) ۱- ماه در آب؛ ۲- (به مجاز) زیبا رو و با طراوت

 

آیسونا

(ترکمنی) ۱- مرغابی ماه گونه، اردک وحشی چون ماه؛ ۲- (به مجاز) زیبارو

 

آیشِن (آیشن)

(ترکی) ۱- شبیه ماه؛ ۲- (به مجاز) زیبا رو

 

آیشین(آیشین)

(ترکی) ۱- به معنی مثل و مانند ماه و ماهوار، شبیه ماه؛ ۲- (به مجاز) زیبا

 

آیگل (آیگل)

(ترکی  فارسی) ۱- گل ماه، ماه گل، گل زیبا چون ماه؛ ۲- (به مجاز) زیبارو و لطیف

 

آیگین

(ترکی  فارسی) (آی = ماه + گین = جزء پسین بعضی از کلمههای مرکّب به معنی دارنده، همراه) ۱- دارنده و همراه ماه؛ ۲- (به

مجاز) زیباروی

 

آیلا

(ترکی) هالهی ماه، هاله

 

آیلار

(ترکی) ۱- زیبا و پاک، جمع ماه؛ ۲- (به مجاز) زیبارو

 

آیلر

(ترکی) ۱- جمع ماه، ماه ها؛ ۲- (به مجاز) زیبارو

 

آیلی

(ترکی) مهتاب

 

آیلین

(ترکی) هاله، اطراف ماه، هالهی ماه

 

آینا

-۱ (ترکمنی) به معنی آیینه؛ ۲- (ترکی) آیینه، آبگینه، شیشه، شفاف، صورت سفید و زیبا؛ ۳- (به مجاز) زیبارو

 

آیناز

(ترکی  فارسی) (آی = ماه + ناز)، ۱- ماه قشنگ و زیبا؛ ۲- (به مجاز) زیبارو

 

آینور(آینور)

(ترکی  عربی) ۱- روشنایی و فروغ ماه، نور ماه، نورانی مثل ماه؛ ۲- (به مجاز) مهتاب؛ زیبارو

 

آینه

(= آیینه و آئینه)، ) آیینه (آئینه)

 

آیه

(عربی) ۱- نشانه، نشان، معجزه، دلیل، حجت، برهان؛ ۲- اعجوبه، عجیبه

+ ن

ک

آیت

 

آیین(آئین)

-۱ (پهلوی)کیش، روش، دین، شیوهی مناسب و مطلوب؛ ۲- (در قدیم) جلال و شکوه، عادت و خوی

 

آیینه(آئینه)

(= آیینه و آینه) ۱- سطح صاف و صیقل یافته شیشهای یا فلزی که تصویر را منعکس میکند؛ ۲- (به مجاز) (در تصوف) دل عارف

که حقایق در آن منعکس میشود؛ ۳-(در قدیم) (در موسیقی ایرانی) نوعی طبل یا زنگ که از پشت فیل معمولًا در جنگ به صدا

در میآوردهاند

 

رد کردن

خاله زنک - اتاق گفتگوی بیبی سنتر