

معنی نام ها و اسامی دختران و پسران ایرانی – ش
ش
شاپور
-1 پسر شاه، شاه زاده؛ 2- (اَعلام) 1) (در شاهنامه) نام چند پهلوان ایرانی
شاپور: پسر نستوه و نوهي گودرز، که در جنگ نوذر با
افراسیاب کشته شد؛ شاپور: از پهلوانان روزگار قباد ساسانی، معروف به شاپور رازي ؛ شاپور: از سرداران خسرو پرویز در جنگ با
272 میلادي]، پسر اردشیر بابکان، که با رومیان جنگید و – بهرام چوبین؛ 2) شاپور نام سه تن از شاهان ساسانی
شاپور اول: [ 241
والرین امپراتور روم را با گروهی از سپاهیانش اسیر کرد و به ایران آورد
مانی در زمان او ظهور کرد؛ شاپور دوم معروف به شاپور
379 میلادي] پسر هرمز دوم
در زمان او جنگ با روم و با ترکان آسیاي مرکزي ادامه یافت و – ذوالکتاف: شاه ایران [ 310
388 میلادي]، پسر شاپور ذوالکتاف
در زمان او ارمنستان – سختگیري نسبت به غیر زرتشتیان بیشتر شد؛ شاپور سوم: شاه ایران [ 383
( میان ایران و روم تقسیم شد
او به دست اشراف کشته شد؛ 3) شاپور: (= شاهپور) نام بخشی از رود هلّه در مسیر عبور از کازرون؛ 4
شاپور: (= شاهور، شاوور) رودي در استان خوزستان به طول 130 کیلومتر، که از رودخانهي کرخه جدا میشود و پس از گذشتن از
شهرستان دزفول و شهرهاي شوش و اهواز به رود کارون میریزد؛ 5) شاپور ابن سهل: [قرن 3هجري] پزشک مسیحی بیمارستان
جندیشاپور، مؤلف چند کتاب پزشکی، از جمله: قرابادین
شاداب
با طراوت، تازه، شاد، شادان، مسرور
شادان
-1 شاد، مسرور؛ 2- (در حالت قیدي) باحال شاد، شادمانه
شادلین
(شاد + لین = نرمی و ملایمت)، شاد رويِ نرمخو و آرام
شادمان
-1 شاد، خوشحال و مسرور؛ 2- (در حالت قیدي) با شادي و خوشحالی، شادمانه
شادمهر
-1 (به مجاز) ویژگی آن که داراي شادي و مهربانی است؛ 2- (اَعلام) 1) شهر یا جایگاهی در نیشابور؛ 2) نام روستایی در تربت
حیدریه
شادي
-1 وضع و حالت شاد، شاد بودن، خوشحالی، سرور؛ 2- (در قدیم) جشن؛ 3- (در عرفان) بسطی که پس از قبض براي سالک
حاصل میشود
شادیه
(شادي+ ه (پسوند نسبت))، منسوب به شادي، ( شادي
شاکر
(عربی) 1- شکر کننده، سپاسگزار؛ 2- (در قدیم) (در حالت قیدي) در حال شکرگزاري
شانلی
( ترکی) 1- افتخار آمیز؛ 2- مشهور
شاهپري
پري، عنبر
شاهپور
– (= شاپور)، ( شاپور
1
شاهد
(عربی) 1- گواه، حاضر، مرد خوبروي؛ 2- (در قدیم) (به مجاز) محبوب، خداي تعالی؛ 3- (در تصوف) خداوند به اعتبار ظهور و
حضور در قلب سالک؛ 4- (در قدیم) (به مجاز) عالی، خوب، دلپذیر
شاهده
-1 منسوب به شاهد؛ 2- زیبارو؛ 3- (به مجاز) محبوب و معشوق
شاهرخ
-1 داراي رخساري چون شاه، شاه منظر، شاه سیما؛ 2- (در ورزش) در شطرنج حرکت اسب هنگامی که به شاه حریف کیش دهد و
1210 قمري] – رخ او را نیز به خطر اندازد؛ 3- (اَعلام) 1) (= شاهرخ میرزا) نام دو تن از شاهان ایران
شاهرخ افشار: شاه ایران [ 1161
از سلسلهي افشار و نوهي نادرشاه، که به وسیله هواداران شاه سلیمان دوم صفوي دستگیر و کور شد [ 1163 هجري]، ولی به زودي
از زندان نجات یافت و در خراسان به حکومت خود ادامه داد، در حالی که باقی ایران در دست شاهان زند و سپس آقا محمّدخان
بود
سرانجام آقا محمّدخان او را دستگیر و شکنجه کرد و او را در راه تبعید به مازندران درگذشت؛ شاهرخ تیموري: شاه ایران
850-807 قمري] پسر و جانشین امیر تیمور گورکانی، که در هرات به سلطنت نشست و پس از چندي تمام ایران و ماوراء النهر را ]
زیر سلطهي خود گرفت
شاهرود
رود = فرزند به ویژه پسر)، 1- (به مجاز) فرزند (پسر) عزیز + « مهم » و « اصلی » (شاه = جزء پیشین بعضی از کلمههاي مرکب به معنی
و گرامی؛ 2- رودخانهي اصلی و بزرگ؛ 3- (اَعلام) 1) رودي در شمال غربی ایران به طول 205 کیلومتر، که از پیوستن طالقان رود
الموت رود در حوالی رودبار تشکیل میشود و پس از گذشتن از لوشان و منجیل به سفیدرود میریزد؛ 2) نام رودي در شهرستان
خلخال به طول 66 کیلومتر که از کوههاي طالش سرچشمه میگیرد و در جنوب خلخال به قزل اوزن میریزد؛ 3) نام شهرستانی در
شمال شرقی استان سمنان
شمال شرقی استان سمنان
شاهو
-1 مروارید شاهوار و نفیس؛ 2- کوتاه شده ي شاهوار(؟)؛ 3- (اعلام) نام کوهی در استان کرمانشاه که بخشی از رشته کوه زاگرس
است
شاهین
-1 نوعی پرندهي شکاري از خانوادهي باز؛ 2- (در قدیم) (درگاه شماري) برج میزان؛ 3- (در قدیم) (در نجوم) سه ستاره در امتداد
خط مستقیم در صورت فلکیِ نسر طایر؛ 4- (در قدیم) (در موسیقی) از آلات باديِ موسیقی که در اوایل عهد اسلامی رایج بوده
است
شایا
(= شایسته)، ( شایسته
شایان
(اسم فاعل از شایستن)، 1- شایسته، سزاوار، در خور؛ 2- (به مجاز) بسیار، فراوان
شایسته
(صفت فاعلی از شایستن)، 1- داراي ویژگی مطلوب، مناسب، سزاوار و در خور، لایق؛ 2- داراي تواناییهاي لازم براي به دست
آوردن چیزي یا انجام دادن کاري
شایگان
ارزشمند، ممتاز، عالی، شایسته
شاینا
شاهدانه
شب بو
-1 (در گیاهی) گلی معطر و زینتی در رنگهاي مختلف با ساقهي بلند که مصرف دارویی داشته؛ 2- گیاه این گل که دو ساله یا
دائمی و زینتی است و انواع متعدد دارد، خیري
شباهنگ
(= شب آهنگ) 1- (در قدیم) (در نجوم) شِعراي یمانی، ستارهي بامدادي، ستارهي سهیل؛ 2- نام پرندهاي (بلبل)، شب آهنگ
کننده، مرغ سحر، مرغ سحرخوان
شبنم
(در علوم زمین) رطوبت هوا که مخصوصاً هنگام شب، در مجاورت اجسام سرد به مایع تبدیل میشود به شکل قطرههاي کوچک
آب بر سطح آنها مینشیند، ژاله
شَبیب
(عربی) 1- با ارزش و جوانمرد؛ 2- (اَعلام) 1) نام یکی از بزرگترین انقلابیها که بر بنی امیه شورید؛ 2) نام شیخالمشایخ جبل
عامل (الماستد)
شُبَیر
(تصغیر شبر)، 1- به معنی شیر کوچک؛ 2- (اَعلام) پیامبر اسلام(ص) امام حسین(ع) را در کودکی به این نام (شُبَیر) خوانده است
شجاع
(عربی) 1- آن که از چیزي یا کسی نمیترسد، پردل و جرئت، دلیر؛ 2- (اَعلام) (در نجوم) [= آبمار] یکی از صورتهاي فلکیِ نیم
کُرهي جنوبی آسمان، که ستارهي درخشان فَرد در آن قرار دارد
شجاعالدین
620 قمري] و بنیانگذار – (عربی) 1- شجاع و دلیر در راه دین؛ 2- (اَعلام) 1) شجاعالدین خورشید لر: نخستین اتابک [حدود 580
750 قمري]
– سلسلهي اتابکان لر کوچک موسوم به خورشیدیان یا عباسیان؛ 2) شجاعالدین محمود لر: اتابک لر کوچک [ 730
شَراره
(عربی) 1- شرار، پارهاي از آتش که به هواي پرد، جرقه، اخگر؛ 2- (به مجاز) درخشش، روشنی
شرافت
(عربی) 1- حالتی در شخص که او را از ارتکاب رذایل باز میدارد؛ 2- بزرگ منشی، بزرگواري
شَرف
(عربی) 1- حرمت و اعتباري که از رعایت کردن ارزشهاي اخلاقی بوجود میآید، بزرگواري، افتخاري که از امري نصیب شخص
میشود؛ 2- برتري؛ 3- (در احکام نجوم) محل یک سیاره در منطقهالبروج که سیاره در آن محل تأثیري قوي دارد
شَرفالدین
(عربی) 1- موجب آبروي و اعتبار دین و آیین؛ 2- (اَعلام) 1) محمودشاه اینجو: [قرن 8 هجري] امیر فارسی و بنیانگذار سلسلهي
اینجو، ملقب به شرفالدین، که به فرمان آرپاخان مغول کشته شد؛ 2) شرفالدین طوسی، مظفرابن محمّد: [قرن 5 و 6 هجري]
( ریاضیدان و اخترشناس ایرانی، مخترع اسطرلاب خطی معروف به عصاي موسی و مؤلف کتابهایی در اسطرلاب و جبر؛ 3
شرفالدین رامی: [قرن 8 هجري] مشهور به حسین ابن محمّد تبریزي، شاعر و نویسندهي ایرانی، مؤلف انیسالعشاق و حدایق
730 قمري] مشهور به شرفالدین عبدالله شیرازي، ادیب و مورخ ایرانی، مؤلف تجزیۀ – الحقایق، هر دو به فارسی؛ 4) وصاف: [ 663
الامصار و تزجیۀ الاعصار، معروف به تاریخ وصاف، به زبان فارسی؛ 5) شرفالدین علی یزدي: [قرن 9 هجري] شاعر، نویسنده و
مورخ ایرانی، مؤلف ظفرنامه، در تاریخ امیر تیمور و جانشینانش، حُلَل مُطَرّز، در باب معما، کتابی دربارهي انگشت شماري و مربع
هاي وفقی و مجموعهاي از منشآت؛ 6) شرفالدین فض الله قزوینی: [حدود 660 – حدود 740 قمري] ادیب و شاعر ایرانی، مؤلف
المعجم فی تاریخ ملوك عجم، معروف به تاریخ عجم، که یکی از نمونههاي نثر فارسی مغلق است؛ 7) شرفالدین مظفر: [قرن 7
و 8 هجري] حاکم میبد یزد و بنیانگذار سلسلهي آل مظفر
شَرفنسا
(عربی) موجب آبرو، حرمت و اعتبار زنان
شَرمین
(در قدیم) شرمگین، با حُجب و حیا، خجالت زده
شَرمینه
(شرم + اینه (پسوند نسبت))، منسوب به شرمین، + شرمین
شروان
-1 (در فارسی) درخت سرو؛ 2- (اَعلام) [= شیروان] ناحیه و ولایت قدیم، کنار دریاي خزر، جنوب شرقی کوههاي قفقاز، که امروز
بخشی از جمهوري آذربایجان است
شروین
(اَعلام) 1) نام قلعهي شروان؛ 2) نام انوشیروان دادگر؛ 3) نام دو تن از پادشاهان سلسلهي طبرستان؛ 4) نام باستانی ناحیهي سوادکوه
در مازندران
شریعت
( عربی) 1- شرع؛ 2- (در قدیم) طریقه، روش؛ 3- (در اصطلاح) اقوال واعمال و احکامی است که حق تعالی به زبان پیامبر
اسلام(ص) بر بندگان مقرر فرموده است و موجب انتظام امور معاش و معاد است
شریعه
(عربی) 1- شریعت، شریعت؛ 2- (در قدیم) محل در آمدن به آب، محل برداشتن آب از رودخانه و مانند آن
شریف
(عربی) 1- داراي شرف، ارجمند، بزرگوار، داراي ارزش و اعتبار، ارزشمند، خوب، عالی؛ 2- (در قدیم) از نسل امامان شیعه، سید
شریفه
(عربی) (مؤنث شریف)، ( شریف
شعله
(عربی) زبانهي آتش، بخش گرم و نورانی آتش
شُعَیب
(عبري) (اَعلام) پیامبري که بر اساس قرآن پس از هود و صالح در شهر مَدیَن می زیسته و احتمالًا پدر زن حضرت موسی (ع) بوده
است
شفا
– (عربی) 1- بهبود، بهبود یافتن از بیماري؛ 2- (در اصطلاح عرفانی) از میان رفتن بیماري دل به سبب تابش انوار ملکوتی است؛ 3
(اَعلام) دایرة المعارف عربی از ابن سینا، در زمینهي منطق، علوم طبیعی، ریاضیات و الاهیات، که بیشتر آن به فارسی ترجمه شده
است
شفق
(عربی) نوري سرخ که تا مدتی پس از غروب خورشید از آسمان به زمین میتابد
شفیع
(عربی) آن که تقاضاي عفو و بخشش گناه کسی را از دیگري میکند، شفاعت کننده، شفاعتگر
شفیعمحمّد
(عربی) از نامهاي مرکب، ( شفیع و محمّد
شفیعه
(عربی) (مؤنث شفیع)، شفیع
شفیق
(عربی) مهربان، دلسوز
شفیقه
(عربی) (مؤنث شفیق)، ( شفیق
شقایق
(عربی) 1- (در گیاهی) گلی سرخ رنگ؛ 2- گیاهی یک ساله و علفی یا کاشتنی این گل که بیشتر در مزارع، دشت ها و دامنههاي
کوهستان میروید؛ 3- کاسه بشکنک
شکرالله
(عربی) ستایش خدا
شکرانه
(عربی فارسی) 1- سخنی که به عنوان سپاسگزاري گفته میشود، یا عملی که براي سپاس انجام میشود، یا آنچه به عنوان هدیه
براي قدردانی داده میشود؛ 2- (در قدیم) (در حالت قیدي) به عنوان سپاسگزاري براي تشکر؛ 3- شکرگزاري و حق شناسی
شکور
(عربی) 1- شکرکننده سپاسگزار؛ 2- پاداش دهندهي بندگان؛ 3- از نامهاي خداوند
شکوفا
-1 ویژگی گل یا غنچهاي که باز شده است، شکفته؛ 2- (به مجاز) با رونق، پیشرفته، رشد یافته
شکوفه
(در گیاهی) هریک از گلهاي درختان میوه که معمولًا در فصل بهار میشکفند
شکوه
حالتی در کسی که به بزرگی جلوه کند و احترام برانگیزد یا چشمها را خیره کند، بزرگی، حشمت و جلال
شکیب
تحمل، بردباري، صبر، شکیبیدن
شکیبا
صبور، برد بار، باشکیبایی
شکیلا
(عربی فارسی) (شکیل = خوشگل، زیبا + ا (پسوند نسبت))، منسوب به شکیل، خوشگل و زیبا
شَلاله
(عربی) 1- آبشار؛ 2- (در منابع عربی) شلال؛ 3- (در ترکی) آبشار، فوّاره
شَلیر
(= شَلیل)، 1- میوهي خوشبو و گوارا و آبدار شبیه شفتالو و هلو؛ 2- درخت این میوه
شمامه
(عربی) 1- (در قدیم) رایحه و بوي خوش؛ 2- گلولهي خوشبو، دستنبو؛ 3- (به مجاز) شخص یا چیز دوست داشتنی و خوشایند
شمایل
(عربی) 1- ظاهر کسی یا چیزي، شکل و صورت؛ 2- (در قدیم) خويها، خصلتهاي نیکو و پسندیده؛ 3- (در عرفان) اندك
جذبهي الهی را گویند که گاه هست و گاه نیست تا سالکِ مغرور، مغلوب شود
شمس
(عربی) 1- خورشید؛ 2- (اَعلام) 1) سورهي نود و یکم از قرآن کریم داراي پانزده آیه؛ 2) شمس تبریزي: (شمسالدین محمّدابن
علی) [حدود 582 – حدود 645 قمري] صوفی و عارف ایرانی، که دیدارش در مولوي [ 642 هجري] تأثیر شگرفی داشت و مولوي
دیوان شمس را به نام او سروده است؛ 3) شمس فخري: [قرن 8 هجري] دایرة المعارف نویس و ادیب ایرانی، مؤلف معیار جمالی؛
4) شمس قیس رازي: (شمس الدین محمّدابن قیس [زنده در 643 هجري] ، ادیب ایرانی، که از 623 هجري در شیراز میزیست
مؤلف المعجم فی معاییر اشعارالعجم، دربارهي شعر فارسی؛ 5) شمس مغربی (محمّد شیرین) [قرن 7 و 8 هجري]، عارف و شاعر
ایرانی از مردم تبریز، مؤلف کتابهایی در عرفان
شمسالدین
672 قمري] از سلسلهي – (عربی) 1- آفتاب دین؛ 2- (اَعلام) 1) شمسالدین آلب ارغو: (= آلب ارغوان) ششمین اتابک [ 656
اتابکان لر بزرگ و جانشین برادرش تکلۀ ابن هزار اسب؛ 2) شمسالدین قراسنقر: [قرن 7و 8 هجري] از شاهان سلسلهي ممالیک
مصر، که به مراغه تبعید شد و در همانجا درگذشت؛ 3) شمسالدین محمّد کرت
نام دو تن از فرمانروایان آلکرت
اول شاه و
730 قمري] پسر و – 677 قمري] در شمال افغانستان، که در تبریز وفات یافت؛ دوم شاه [ 729 – بنیانگذار سلسلهي آلکرت [ 643
جانشین غیاثالدین کرت؛ 4) شمسالدین میرك: (میرك بخارایی) [قرن 8 هجري] فیلسوف و اخترشناس مسلمان، که بر برخی
کتابهاي علمی پیشینیان شرح نوشت، مانند شرح هدایت الحکمهي اثیرالدین ابهري
شرح حکمت العین
کتابهاي علمی پیشینیان شرح نوشت، مانند شرح هدایت الحکمهي اثیرالدین ابهري
شرح حکمت العین
شمسالله
(عربی) 1- آفتاب خدا؛ 2- (به مجاز) کسی که منور شده است به نور دین خدا
شمسجهان
(عربی معرب فارسی) 1- خورشید جهان، آفتاب گیتی؛ 2- (به مجاز) زیبارو
شمسه
(عربی فارسی) 1- نقش زینتی به شکل خورشید که در تذهیب، جواهر سازي، کاشی کاري و مانند آنها به کار میرود؛ 2- نوعی
پارچه؛ 3- (در قدیم) خورشید؛ 4- (به مجاز) عالیترین و بهترین فرد
شمسی
(عربی فارسی) 1- (منسوب به شمس)، 2- داراي شمس (خورشید)؛ 3- (در قدیم) (به مجاز) سرخ رنگ
شمشاد
-1 (در گیاهی) درختچهاي همیشه سبز با انواع مختلف که در حاشیهي باغچهها کاشته میشود؛ 2- (در قدیم) مرزنگوش؛ 3- (در
قدیم) (به مجاز) شخص خوش قد و قامت؛ 4- (در قدیم) (به مجاز) زلف و معشوق
شمه
(عربی، شَمَّۀ) (در قدیم) بوي خوش
شمیسا
(= شمسا)، ( شمسا
شُمیلا
– قلب شدهي [پدیده آوایی در زبان مثل: دیوار و دیوال] شُمیرا
شُمیرا و سمیرا
1
شمیم
(عربی) (در قدیم) بوي خوش
شمیمه
(عربی) (در قدیم) بوي خوش
شَمین
(عربی فارسی) (شم = بو، رایحه + ین (پسوند نسبت))، خوشبو
شَنتیا
(اَعلام) نام حضرت علی (ع) در زبور داوود
شوان
(= شبان) (در قدیم) شبان؛ چوپان، نگهبانِ گله
شورانگیز
-1 ایجاد کنندهي هیجان، هیجان انگیز؛ 2- (در قدیم) آشوب به پا کننده، فتنه انگیز
شوقی
(عربی فارسی) (شوق + ي (پسوند نسبت)) 1- ویژگی کسی که داراي میل و رغبت فراوان به چیزي دارد، کسی که داراي اشتیاق
1932 میلادي] شاعر مصري، ملقب به امیرالشعرا، تحصیلات خود را در قاهره به پایان رسانده – است؛ 2- (اعلام) احمد شوقی [ 1868
و در سال 1887 میلادي به فرانسه رفت
در فرانسه به تحصیل حقوق پرداخت و بعدها به قاهره بازگشت
از آثار او دیوان اشعار به
نام الشوقیات، نمایش نامه هاي منظوم قتلگاه کلئوپاترا و مجنون لیلی است
شوکا
-1 نوعی گوزن بومی اروپا و آسیا؛ 2- (در مازندرانی) به معنی آهو و غزال
شوکت
(عربی) 1- جاه و جلال؛ 2- عظمت، بزرگی
شهاب
(عربی) 1- (در نجوم) پدیدهاي به شکل خطی درخشان که به علت برخورد سنگ آسمانی با جو زمین و سوختن سریع آن به طور
ناگهانی در آسمان دیده میشود؛ 2- (اَعلام) شهاب ترشیزي: [قرن 12 و 13 هجري] شاعر، مورخ و خوشنویس ایرانی
از آثار
اوست: مراد نامه در تاریخ وقایع زمان علی مرادخان زند، تذکرة الوزار و منظومه هاي بهرام نامه، درة التاج و یوسف و زلیخا
شهابالدین
(عربی) 1- نورِ دین، آن که وجودش براي دین تابناك است؛ 2- (اَعلام) 1) شهاب الدین عبدالله کرمانی: [قرن 8 و 9 هجري]
خوشنویس، شاعر و ادیب و موسیقیدان ایرانی، جانشین علیشیر نوایی در وزارت سلطان حسینی بایقرا؛ 2) شهاب الدین عمرابن
632 قمري] صوفی ایرانی، از پیشوایان فرقهي سهروردیه، مؤلف عوارف المعارف به عربی؛ – محمّد: (شهاب الدین سهروردي) [ 539
3) شهاب الدین همدانی: [قرن 8 هجري] صوفی و روحانی ایرانی مقیم هند، مؤلف ذخیرة الملوك؛ 4) شهاب الدین یحیی بن
587 قمري] فیلسوف ایرانی بنیانگذار فلسفهي اشراق
در حلب از سوي فقیهان به الحاد متهم – حبش: (= شیخ اشراق) [حدود 550
شد و به فرمان صلاح الدین ایوبی او را کشتند
از آثار اوست: حکمت اشراق
تلویحات، مَشارع و مطارحات و هیاکِل نور
همه به
عربی و داستانهاي عرفانی به فارسی از جمله: آواز پر جبرئیل، روزي با جماعت صوفیان، عقل سرخ و لغت موران
شِهام
تیز خاطر، چالاك
شهامت
(عربی) بی باکی، دلیري، حالت ترس نداشتن از چیزي یا کسی در انجام کاري یا گفتن مطلبی
شهباز
(= شاهباز)، نوعی باز سفید رنگ با چشمان زرد و پنجه و منقار قوي که در قدیم آن را براي شکار تربیت میکردند
شهپر
(= شاه پر)، هر یک از پرهاي اصلی پرندگان
شهد
(عربی) 1- عصارهي میوه که بر اثر جوشیدن غلیظ شده است؛ 2- مادهي قندي مذاب یا مایع؛ 3- (در قدیم) عسل؛ 4- (در قدیم)
(به مجاز) هر چیز دلپذیر و مطبوع
شهداد
(= شاه داد) [شاه (در عرفان) = خداوند + داد = داده، آفریده]، 1- آفریدهي خداوند؛ 2- (اَعلام) بخشی از شهرستان کرمان
شهدخت
(شه = شاه + دخت = دختر)، 1- دختر شاه؛ 2- (به مجاز) عالی قدر و ارزشمند
شهراد
پادشاهِ جوانمرد
شهرام
-1 مطیع شاه، رام شاه؛ 2- آرام شاه، موجب آرامش شاه
شهربانو
-1 (در قدیم) همسر پادشاه، ملکه؛ 2- (اَعلام) دختر یزدگرد سوم آخرین شاه ساسانی، که گفته میشود پس از اسیر شدن به دست
مسلمانان، به عقد امام حسین(ع) در آمد و امام زینالعابدین(ع) فرزند اوست
بقعهاي به نام بیبیشهربانو در شهرري به آرامگاه او
معروف است
شهرخ
– (= شاهرخ)، شاهرخ
1
شهرداد
(شهر + داد = داده، آفریده)، زادهي شهر، شهري
شهرزاد
-1 (مخفف شهرزاده)، زادهي شهر، شهري؛ 2- (اَعلام) شخصیت اصلی کتاب هزار و یک شب، که به همسري پادشاه در میآید و
هر شب بخشی از داستانهاي هزار و یک شب را براي او نقل میکند
شهرناز
(اعلام) (در شاهنامه) نام دختر جمشید که او را با خواهرش ارنواز به ایوان ضحاك بردند و ضحاك او را از جادویی بپرورد و کژي
و بدخویی آموخت و چون فریدون به کاخ ضحاك درآمد فرمان داد تا او و ارنواز را از شبستان ضحاك به در آورند و به راه
یزدان رهنمون گشتند
شهرو
حکومت کننده، سلطنت کننده؛ 2- (اعلام) 1) شهرو [اساطیر] از زمان ایران باستان است که نمایه اي از زنِ دانا، اندیشمند و توانا را
به تماشا می گذارد
نویسنده ي داستان حماسی برزونامه در چهره اي که از این زن رسم کرده است نمادي از دانایی، شهامت و
چاره سازي را آرایه می کند
او پس از آن که در می یابد شاه توران افراسیاب پسر او برزو را فریب داده و او را آماده ي کشتن
رستم ساخته است او را از انجام این کار مانع می شود و در آن هنگام هم که رستم و برزو با یکدیگر دست به گریبان می شوند باز
نقش میانجی داننده اي را بازي می کند که می تواند هر مشکلی را از هم بگشاید؛ 2) شهرو نام زنی [در دوره ي ساسانی] که تنها
به سبب شخصیت وجودي برزویه ي پزشک و دانشمند بزرگی که در زمان انوشیروان ساسانی می زیست و به فرهنگ باستان
خدمات زیادي کرد در تاریخ نامه ها باقی مانده و بسیاري تربیت و فرهنگ برزویه را از او دانسته و او را یکی از خردمندترین زنانمادران دوره ي ساسانی دانسته اند
شهروز
(اَعلام) نام وزیر شاهپور
شهره
(عربی) مشهور، نامور
شهریار
-1 پادشاه، شاه؛ 2- (در قدیم) حاکم، فرمانروا؛ 3- (اَعلام) 1) پسر خسرو پرویز از شیرین و پدر یزدگرد سوم ساسانی؛ 2) (در
1367 شمسی] شاعر ایرانی، از مردم آذربایجان، سرایندهي شعر به – شاهنامه) پسر برزو، نوادهي رستم؛ 3) محمّدحسین شهریار [ 1285
فارسی و ترکی آذري، از جمله منظومهي ترکی به نام سلام به حیدربابا و دیوان شعر فارسی؛ 4) عنوان ترجمهي فارسی کتابی از
ماکیاولی دربارهي اصول سیاسی و آیین کشورداري؛ 5) نام شهرستانی در جنوب استان تهران
شهزاد
-1 شاهزاده، فرزند شاه یا از نسل شاه؛ 2- عنوان براي امامزادهها
شهسوار
(= شاه سوار)، 1- ماهر در سوارکاري؛ 2- (در قدیم) (به مجاز) شخص بسیار برجسته و ممتاز؛ شوالیه
شهگل
بهترین گل، گلِ شاهانه
شهلا
(عربی) 1- داراي چشم رنگ سیاه چون رنگ چشم میش؛ 2- (به مجاز) زیبا و فریبنده (چشم)؛ 3- (در گیاهی) ویژگی نوعی
نرگس که حلقهي وسط آن سرخ یا بنفش است؛ نرگس، نرگس شهلا
شهمیر
(شه = شاه + میر = امیر)، 1- مخفف شاه امیر؛ 2- مقلوب شده ي امیرشاه؛ 3- (اعلام) 1) شهمیرزاد نام شهري در شهرستان سمنان؛
2) شهمیرسرا و علی آباد شهمیر نام روستاهایی در شهرستان هاي رشت و نیشابور
شهناز
-1 (در موسیقی ایرانی) گوشهاي در دستگاه شور؛ 2- (در قدیم) (در موسیقی ایرانی) از لحنهاي قدیم ایرانی؛ 3- شاهناز
شهنام
-1 بزرگ نام و دارندهي نامِ شاهانه؛ 2- (به مجاز) نیکنام، نکونام
شهنور
[شه= شاه؛ (در تصوف) خداوند، الله + نور] روي هم به معنی نور شاه و به تعبیري نور خدا
شهیار
[شه = شاه +یار (در قدیم) همدم، همنشین، مونس، نظیر، همتا + یار] 1- روي هم به معنی همدم، همنشین و مونس شاه؛ 2- نظیر و
همتاي شاه؛ 3- (به مجاز) بلند مرتبه
شهین
(شه + ین (پسوند نسبت))، 1- منسوب به شاه؛ 2- (به مجاز) داراي ارزش و مقامِ شاهانه
شهیندخت
(شهین + دخت = دختر)، 1- دخترِ شاهزاده؛ 2- (به مجاز) دخترِ بلند مرتبه و عالی مقام
شیبا
(= شیوا)، آشفته، شیفته
شِیث
(اَعلام) پسر سوم حضرت آدم(ع) به روایت تورات
میگویند او مخترع حروف هجائیه بوده است
شِیدا
-1 عاشق، دلداده؛ 2- (در قدیم) آشفته و پریشان؛ 3- (در عرفان) شدت غلیان عشق و عاشقی را گویند، در این مقام عاشق خود را
فراموش میکند
اهل جذبات را نیز شیدا گویند
شیدالله
(فارسی عربی) خورشید خدا، نور خدا
شیدخت
(شید= خورشید + دخت = دختر) 1- دختر خورشید؛ 2- (به مجاز) زیباروي
شیدرخ
-1 آفتاب رو، درخشان رو؛ 2- (به مجاز) زیبا
شیده
(شید= خورشید + ه (پسوند نسبت)) 1- منسوب به شید؛ 2- خورشید، نور، روشنی، روشنایی؛ 3- (به مجاز) زیبارو
شیردل
(به مجاز) دلیر، شجاع
شیرزاد
-1 زاده شیر؛ 2- (به مجاز) دلیر و شجاع؛ 3- (در گیاهی) (شیرزاد) نام گیاهی که برروي تنه درختان میروید؛ 4- (اَعلام) شیرزاد:
شاه غزنوي [قرن 5 و 6 هجري]، که پس از مدت کوتاهی به دست برادرش ارسلان کشته شد
شیرو
/ = (پسوند نسبت))، 1- منسوب به شیر؛ 2- (به مجاز) دلیر و شجاع؛ 3- (اَعلام) (در شاهنامه) 1) پسر گشتاسب، که u/ (شیر+ او
همراه برادرانش، در جنگ با ارجاسپ تورانی کشته شد
2) پهلوان تورانی، که در جنگ منوچهر با سلم و تور، به دست گرشاسپ
پهلوان ایرانی کشته شد
3) پهلوان ایرانی که همراه با قارِن پسر کاوهي آهنگر، بر دژ آلانان دست یافتند و آن را ویران کردند
شیرویه
(اَعلام) (در شاهنامه) 1) پهلوان ایرانی، پسر بیژن، که با چند پهلوان دیگر براي آوردن گشتاسپ به حلب رفتند
2) قباد دوم،
معروف به شیرویه: شاه [ 628 میلادي]، که پدرش خسرو پرویز را همراه با 17 تن از برادران خودش کشت و پس از 6 ماه سلطنت
براثر مسمومیت کشته شد
شیرین
-1 داراي مزهي شیرینی؛ 2- (به مجاز) مطبوع، دلنشین و دلپذیر؛ 3- (به مجاز) زیبا؛ 4- (به مجاز) شیوا یا ادا شده با لهجهاي گوش
نواز (سخن)؛ 5- (به مجاز) گرامی، عزیز، به طور دلپذیر، خیلی خوب، مطبوع و خوشایند شدن؛ 6- (در قدیم) (به مجاز) ارج و
قرب پیداکردن، گرامی شدن؛ 7- (اَعلام) 1) همسر مسیحی و احتمالًا ارمنی خسرو پرویز، که داستان عشق خسرو پرویز و فرهاد به
او در ادبیات فارسی معروف است و از جمله در شاهنامه و خسرو شیرین نظامی آمده است
2) شیرین نام بخشی از رود هِلّه در مسیر
عبور از برازجان
شیریندخت
-1 (شیرین + دخت = دختر)، دختر شیرین؛ 2- (به مجاز) زیبا، گرامی، عزیز
شیفته
(صفت فاعلی از شیفتن)، آن که به کسی یا چیزي دل بسته است، عاشق
شیلا
نام نهري در سیستان و بلوچستان که از دریاچهي هامون به خارج از آن جریان دارد
شیلان
(در قدیم) (در گیاهی) (= چیلان)، 1- درخت عناب؛ 2-(در مغولی) مهمانی، سور؛ 3- (در قدیم) غذا، طعام
شیلر
(آعلام) ناحیهاي مرزي در شمال شرقی عراق، به صورت پیش آمدگی در استان کردستان ایران، میان شهرستانهاي بانه و مریوان
رود شیلر در آن جریان جریان دارد و از شهرهاي مهم آن سلیمانیه است
شیما
-1 (عربی) زن خال دار؛ 2- (اَعلام) دختر حلیمهي سعدیه خواهر رضاعی پیامبر اسلام(ص)
شینا
-1 شنا و آب ورزي، شیناب، شناوري، 2- سعی و کوشش و جِد و جَهد
شیوا
– -1 ویژگی سخنی که به زیباي و با فصاحت بیان شده باشد، شمرده و واضح و دلنشین؛ 2- (در قدیم) فصیح، نغز، خوب؛ 3
(اَعلام) یکی از سه خداي بزرگ آیین هندو، که نمایندهي مرگ و تجدید حیات است
شیوه
-1 روش، طریقه؛ 2- (در قدیم) عشوه، ناز، حالت، وضع؛ 3- (در عرفان) اندك جذبه را گویند که گاه هست و گاه نیست