

معنی نام ها و اسامی دختران و پسران ایرانی – الف
اگر دوست دارید گردنبند یا دستبند شیک با اسم فرزندتان داشته باشید سری به فروشگاه بیبی سنتر بزنید.
الف
اَباذر
(عربی) (= ابوذر)، ( ابوذر
اِبتسام
(عربی) 1- لبخند زدن، تبسم کردن؛ 2- (در قدیم) تبسم، لبخند
اِبتهاج
(عربی) 1- شادن شدن، خوش و خرم؛ 2- (در قدیم) شادمانی، خوشی
اِبراهیم
(عبري) 1- پدر عالی؛ 2- (اَعلام) 1) سورهي چهاردهم از قرآن کریم داراي پنجاه و دو آیه؛ 2) ابراهیم: از پیامبران بنی اسراییل،
ملقب به خلیل الله، پدر اسحاق و اسماعیل، که گفته می شود معاصر همورابی بوده است و عربها و یهودیان خود را از تبار او می
دانند
بناي کعبه منسوب به اوست؛ 3) ابراهیم: [قرن اول هجري] نام فرزند پیامبر اسلام(ص) که در کودکی وفات یافت؛ 4) ابراهیم:
1058 قمري]، که جنگی طولانی با ونیز آغاز کرد، سرانجام خلع و کشته شد؛ 5) ابراهیم ابن ادهم: (= ابراهیم – شاه عثمانی [ 1049
( ادهم) [قرن 2 هجري] عارف و زاهد ایرانی، از پیشگامان و بزرگان نهضت تصوف، که گفته می شود از شاهزادگان بلخ بود؛ 6
196 قمري] سلسله ي بنو اغلب؛ 7) ابراهیم ابن منصور نیشابوري: [اوایل قرن 6 – ابراهیم ابن اغلب: بنیانگذار و نخستین امیر [ 184
– هجري] نویسندهي ایرانی، مؤلف کتاب قصص الانبیا، در سرگذشت پیامبران؛ 8) ابراهیم ابن ولید: سیزدهمین خلیفهي اموي [ 126
838 قمري] شاهزاده ي گورکانی، پسر شاهرخ، حاکم بلخ و تخارستان؛ 10 ) ابراهیم شاه – 127 قمري]؛ 9) ابراهیم تیموري: [ 796
قاجار: [قرن 12 هجري] شاهزادهي سلسلهي افشاریه، برادرزادهي نادرشاه و از مدعیان سلطنت، که بر ضدّ برادرش عادل شاه در
984- اصفهان قیام کرد و او را مغلوب و متواري کرد و خود به سلطنت نشست؛ 11 ) ابراهیم صفوي: (= سلطان ابراهیم میرزا) [ 946
قمري] شاهزادهي صفوي، نوهي شاه اسماعیل اول، شاعر، خوشنویس، هنردوست و گرد آورندهي اثرهاي هنري
گفته میشود
492 قمري] سلسلهي غزنویان پسر سلطان – کتابخانهاش شامل 4000 جلد کتاب بوده است؛ 12 ) ابراهیم غزنوي: دهمین شاه [ 451
« پدر حمایت بسیار » به معنی « ابراهام » بوده و بعدها « کسی که پدرش والامقام است » به معنی « ا ب ر ا م » محمود
[این نام در اصل
آمده است
(برهان قاطع به اهتمام دکتر معین، ص 81 پاورقی نام ابرهام)]
« ابراهیم » شده است و در قرآن 69 بار به صورت
اَبریشم
(پهلوي) 1- رشتهاي که از تارهاي پیله براي دوختن و بافتن سازند، حریر؛ 2- (در گیاهی) گلی به صورتِ رشتههاي باریک آویخته
به رنگ زرد یا سرخ که در تابستانها میرویَد؛ 3- درخت این گل؛ 4- (در قدیم) (در موسیقی ایرانی) نوعی ساز زهی
ابوالحسن
2) ابوالحسن علی ابن ؛ (1 – (عربی) 1- پدر حسن؛ 2- (اَعلام) 1) ابوالحسن علی ابن ابیطالب(ع): (= حضرت علی)، علی 6
4) ابوالحسن موسی ابن ؛ (1 – 3) ابوالحسن علی ابن موسی(ع): (= امام رضا)، ا رضا 3 ؛ – محمّد(ع): (= امام علی النقی)، ا نقی
3
5) ابوالحسن خرقانی: [قرن 4 و 5 هجري] صوف و عارف ایرانی، مؤلف نورالعلم
؛ – جعفر(ع): (= امام موسی کاظم)، ا کاظم 2
1098- آرامگاهش در قلعه نو (خرقان) در نزدیکی شاهرود زیارتگاه است؛ 6) ابوالحسن ابن عبدالله: آخرین فرمانرواي [ 1083
355 قمري] اخشیدیه، که پس از مرگش غلام – قمري] سلسلهي قطبشاهیان دکن؛ 7) ابوالحسن علی ابن اخشید: از امیران [ 349
سیاهپوست او به نام کافوراخشیدي، فرمانرواي مصر شد
ابوالفتح
1194 قمري] از سلسلهي زند، پسرِ کریمخان زند
– (عربی) 1- پدرِ فتح؛ 2- (اَعلام) ابوالفتح خان زند: شاه ایران [ 1169
ابوالفضل
2) ابوالفضل جعفر: (= مقتدر) ؛ (1 – (عربی) 1- پدر فضل؛ 2- (اَعلام) 1) ابوالفضل عباس(ع): (= عباس بن علی)، ) عباس
4
320 قمري]، که در زمان او قرمطیان مکه را غارت کردند، حاجیان را کشتند و راه حج را بستند
او دو بار از – خلیفهي عباسی [ 295
خلافت خلع شد و باز به خلافت رسید
تا بار سوم در جنگ با شورشیان کشته شد
ابوالقاسم
2) ابوالقاسم محمّد ابن حسن عسکري(ع): ؛ (1 – (عربی) 1- پدر قاسم؛ 2- (اَعلام) 1) ابوالقاسم: کنیهي پیامبر اسلام(ص)، محمّد 3
495 قمري] که برادرش – 3) ابوالقاسم احمد (= مُستَعلی)، خلیفهي فاطمی مصر [ 487 ؛ (1 – (= حضرت مهدي)، ح مهدي 2
ابومنصور نزار را برکنار کرد و موجب پیدایش اختلاف میان اسماعیلیان شد
هواداران او که بیشتر در آفریقا هستند مستعلویان و
1306 شمسی]، دولتمرد ایرانی، – هواداران برادرش نزاریان نامیده می شدند؛ 4) ابوالقاسم خان قراگُوزلو : (= ناصرالملک) [ 1244
1295 شمسی] و صدر اعظم محمّدعلی شاه [ 1285 شمسی]؛ 5) ابوالقاسم زهراوي: (= خَلَف – نایب السلطنهي احمدشاه قاجار [ 1289
ابن عباس) [قرن 3 و 4 هجري] جراح آندلسی، مؤلف دایرةالمعارف پزشکی اَلتَصریف، که ترجمهي لاتینی آن در پیشرفت جراحی
334 قمري]، که در زمان او احمد ابن بویه – در اروپا تأثیر زیادي داشت؛ 6) ابوالقاسم عبدالله: (= مستکفی) خلیفهي عباسی [ 333
بغداد را گرفت و مستکفی به او لقب معزّالدوله داد
مستکفی به دست سپاهیان دیلمی معزول و کشته شد؛ 7) ابوالقاسم فضل: (=
363 قمري]، که در زمان او دیلمیان بر بغداد و فاطمیان بر مصر و یمن دست یافتند؛ 8) ابوالقاسم – مطیع)، خلیفهي عباسی [ 334
465 قمري] فقیه و صوفی ایرانی، که – 9) ابوالقاسم قشیري: (= عبدالکریم ابن هَوازن) [ 376 ؛ – قزوینی: (= عارف قزوینی)، عارف 4
تصوف و شریعت را باهم جمع کرد
از جمله آثار معروف او رسالهي قشیریه است
ابوبکر
13- (عربی) 1- پدر بَکر؛ 2- (اَعلام) 1) ابوبکر: (= عبدالله ابن ابی قحافه) [قرن اول هجري] نخستین خلیفه از خلفاي راشدین [ 11
قمري] و از یاران نزدیک پیامبر اسلام(ص)، ملقب به صدّیق؛ 2) ابوبکر: سومین اتابک لر کوچک [اوایل قرن 7 هجري]؛ 3) ابوبکر
658 قمري] از اتابکان زنگی فارس، پسر سعد ابن زنگی که سعدي گلستان و بوستان را به نام او – ابن سعد: ششمین اتابک [ 623
637 قمري]، که برادرش ملک صالح بر او – تألیف کرده است؛ 4) ابوبکر سیف الدین: (= ملک عادل دوم) شاه ایوبی مصر [ 635
شورید و او را خلع کرد؛ 5) ابوبکر عبدالله ابن عمر بلخی: [زنده در 610 قمري] واعظ اهل بلخ، مؤلف کتابی عربی به نام فضایل
بلخ، دربارهي ویژگیهاي بلخ همراه با زندگینامهي عدهاي از بزرگان و فضلاي بلخ تا قرن 7هجري؛ 6) ابوبکر عبدالله ابن محمّد
7) ابوبکر محمّدابن عبدالکریم: (؟) از جانشینان شیخ مرشد، صوفی ایرانی، مؤلف ؛ (1 – رازي: (= نجم الدین دایه)، ي نجم الدین
3
کتاب عربی در شرح حال او که بعدها محمود ابن عثمان فردوس المرشدیه را با اقتباس از آن تألیف کرد؛ 8) ابوبکر محیی الدین
(2 – محمّد: (= ابن عربی)، ا محیی الدین
2
ابوتراب
(عربی) 1- پدرِ خاك؛ 2- از کنیههاي حضرت علی(ع)، امام اول شیعیان [قرن اول هجري]
ابوذر
(عربی) (= اباذر) (اَعلام) جُندُب ابن جُناده (= ابوذر غفاري): [قرن اول هجري] یکی از مشهورترین صحابه پیامبر اسلام(ص) که
میگویند او پس از چهار کس ایمان آورده است و در زمان عثمان خلیفه به خاطر مخالفت با تجمل و ثروت اندوزي مسلمانان به
روستاي رَبَذه در بیرون شهر مدینه تبعید شد و در آنجا درگذشت
ابوطالب
(عربی) 1- پدرِ طالب؛ 2- (اَعلام) ابوطالب: عَبد مَناف ابن عبدالمطلب [قرن اول هجري] عمو، مرّبی و حامی پیامبر اسلام(ص) و
پدر حضرت علی(ع)
اتابک
(ترکی) 1- پدربزرگ؛ 2- (در قدیم) در دورهي قاجار, لقبی که به وزیران داده میشد؛ 3- لقب هر یک از پادشاهان مستقل که
حکومتهاي محلی داشتند؛ کسی که پرورش فرزندان پادشاه و بزرگان را بر عهده داشت؛ 4- (اَعلام) 1) میرزاعلی اصغرخان
1325 قمري] دولتمرد ایرانی، ملقب به امین سلطان، که در زمان سه پادشاه سه بار صدر اعظم شد و سرانجام به – اتابک: [ 1274
607 قمري] ملقب به اتابک – دست یکی از مجاهدان آذربایجانی کشته شد؛ 2) نصرتالدین ابوبکر: از اتابکان آذربایجان [ 587
ابوبکر، که از سپاهیان ملکهي گرجستان شکست خورد و بخشی از قلمرواش را از دست داد
اِجلال
(عربی) 1- بزرگ داشتن، تجلیل؛ 2- شوکت و جلال، بلندي مقام؛ 3- کبریا و عظمت پروردگار
اِحترام
(عربی) 1- حرمت داشتن، محترم بودن؛ 2- حرمت، پاس، بزرگداشت؛ 3- رفتار و گفتاري که نشان دهندهي بزرگداشت و اهمیت
دادن به کسی یا چیزي است
اِحتشام
(عربی) 1- جلال، بزرگی، شکوه، عظمت؛ 2- (در قدیم) بزرگداشت، تکریم؛ 3- (درقدیم) تکبر، غرور
اَحد
(عربی) 1- یگانه، یکتا، بیمانند؛ 2- از نامهاي خداوند؛ 3- یکی، یک نفر، یک از
اِحسان
( عربی) 1- خوبی، نیکی، نیکویی؛ 2- (به مجاز) بخشش، انعام، نیکویی کردن؛ 3- (در تصوف) نیکی کردن در مقابل بدي
دیگران
اِحسانالله
(عربی) بخشش خدا، آن که خداوند به او نیکوئی مرحمت کرده است
اِحسانه
(عربی فارسی) (احسان + ه (پسوند نسبت))، منسوب به احسان، ( احسان
اَحلام
(عربی) 1- جمع حلم، بردباريها، وقارها؛ 2- عقلها؛ 3- جمع حلیم، بردباران
احمد
(عربی) 1- ستودهترین؛ 2- (اَعلام) 1) یکی از نامهاي حضرت محمّد(ص) پیامبر اسلام؛ 2) نام ابوعبدالله [= ابن حنبل] مشهور به
احمد ابن حنبل، امام و مؤسس مذهب حنبلی، مؤلف کتاب مُسنَد در حدیث [قرن 2 و 3 هجري]؛ 3) احمد ابن طیّب: (= سرخسی)
[قرن 4 هجري]، فیلسوف ایرانی، معلم معتضد خلیفهي عباسی، که سرانجام به اتهام الحاد به فرمان معتضد کشته شد؛ 4) احمد ابن
محمّد: (= مقدس اردبیلی) [قرن 10 هجري] روحانی شیعهي ایرانی، مؤلف کتابهایی در فقه و کلام، از جمله: اثبات الواجب به
فارسی، زُبدة البَیان فی شرح آیات الاحکام (معروف به آیات احکام اردبیلی)، حدیقۀ الشیعه، استیناس المعنویه به عربی در کلام،
خَزَجیه به عربی؛ 5) احمد ابن محمّد نیشابوري: [قرن 5 و 6 هجري] ادیب ایرانی از مردم نیشابور، مؤلف فرهنگ السامی فیالاسامی،
مجمع الامثال و اَنموذج؛ 6) احمد ابن موسی: (= بنوموسی) [قرن 3 هجري] دانشمند ایرانی، فرزند موسی ابن شاکر، منجم دربار
مأمون، که در ریاضیات، نجوم و مکانیک به همراه دو برادر دانشمندش کار کردند؛ 7) احمد ایلکانی (= احمد جلایر)، غیاث الدین
813 قمري] سلسلهي جلایریان (ایلکانیان)، که پس از شکست تیمور [ 795 – 795 ؛ حدود 807 – احمد بهادر: چهارمین شاه [ 784
هجري] به مصر گریخت و پس از مرگ تیمور دوباره به پایتختش بغداد بازگشت و پادشاهی از سر گرفت
او سرانجام در جنگ با
( 1167 قمري] سیزدهمین پادشاه سلسلهي گورکانی هند؛ 9 – قرایوسف ترکمان اسیر و به امر او کشته شد؛ 8) احمد بهادر: [ 1161
903 قمري] سلسلهي آققوینلو، که تنها شش ماه پادشاهی کرد؛ 10 ) احمد سامانی: (= ابونصر احمد – احمد ترکمان: از شاهان [ 902
301 قمري] سلسلهي سامانی که به دست غلامان خویش کشته شد؛ 11 ) احمدشاه قاجار: شاه ایران – ابن اسماعیل) دومین امیر [ 295
1304-1287 قمري] و آخرین شاه سلسلهي قاجار، که بر اثر فشار رضاخان سردار سپه، به وسیلهي مجلس مؤسسان عزل شد و در ]
اروپا درگذشت
احمدحسین
(عربی) از نامهاي مرکب، ا احمد و حسین
احمدرضا
(عربی) 1- از نامهاي مرکب؛ 2- کسی که به اوصاف خشنودي و ستوده متصف است
+ ك احمد و رضا
احمدعلی
(عربی) نامی مرکب، ( احمد و علی
اَحیا
(عربی) 1- زندگان؛ 2- زندگی؛ 3- زندگی از نو؛ 4-خاندانها، قبیلهها
اختر
-1 (در نجوم) جرم فلکی، ستاره، کوکب، نجم؛ 2- (در گیاهی) نام گل و گیاهی است؛ 3- (در قدیم) در باور قدما ستارهي بخت و
اقبال؛ 4- (در قدیم) سرنوشت، بخت، طالع؛ 5- (در قدیم) پرچم، عَلَم، درفش
اِخلاص
(عربی) 1- دوستی خالص داشتن، خلوص نیت داشتن، عقیده داشتن، عقیده پاك داشتن، ارادت صادق داشتن؛ 2- (در تصوف)
یک سره روي کردن و پرداختن به خداوند؛ 3- (اَعلام) سورهي صد و دوازدهم از قرآن کریم داراي چهار آیه؛ 4- (در قدیم) رها
کردن، نجات دادن
اِدریس
(عربی) (اَعلام) نام یکی از پیامبران که در قرآن کریم نیز دو بار ذکرش آمده و او را با خَنوع و هِرمِس یکی میدانند،
[از این
جهت او را ادریس میگفتند که بسیار درس میگفته و بیش از هر چیز به درس دادن اشتغال داشته، در تورات ادریس همان
است]
« خنوخ » و« اخنوخ »
ادنا
(عربی، ادنی) 1- از واژه هاي قرآنی؛ 2- (در قدیم) کمترین، جزئی ترین؛ 3- پایین تر؛ 4- پایین ترین، نازل ترین
اَدهم
(عربی) 1- سیاه، تیرگون؛ 2- آثار نو؛ 3- بند و قید؛ 4- (اَعلام) نام پدرِ ابراهیم (ابواسحاق ابراهیم ابن ادهم ابن منصور ابن زید
بلخی) معروف به ابراهیم ادهم از بزرگان صوفیه و عرفان
ادیب
(عربی) 1- زیرك، 2- نگاهدارندهي حد همه چیز؛ 3- بافرهنگ، دانشمند؛ 4- خداوند ادب؛ 5- آن که در علوم ادبی تخصص
دارد، متخصص ادبیات، سخندان، سخن شناس؛ 6- (در قدیم) آراسته به ارزشهاي اخلاقی، آدابدان؛ 7- (اَعلام) ادیب پیشاوري:
1309-1222 شمسی]، ادیب و شاعر فارسی زبان متولد پیشاور، متخلص به ادیب، که در ایران به تدریس فلسفه و ادبیات پرداخت ]
و جمعی از ادیبان ایران شاگرد او بودند
ادیبه
– 4- و 5 ، -3 ، -2 ، – (عربی) (مؤنث ادیب)، ( ادیب
1
اَرجاسب
-1 دارندهي اسب پر بها و با ارزش؛ 2- (اَعلام) (در شاهنامه) پادشاه اساطیري توران از نوادگان افراسیاب، قاتل پدر و پسران
گشتاسب که به دست اسفندیار کشته شد
اَرجمند
-1 گرامی و عزیز؛ 2- داراي قدر و منزلت، محترم، بزرگوار، شریف؛ 3- قیمتی، گرانبها؛ 4- مهم، بااهمیت، عالی؛ 5- (در قدیم)
لایق، شایسته، سزاوار، درخور، مورد قبول؛ 6- (در قدیم) همراه با شکوه و جلال
اَرحام
تلفظ شود به معنی /erham/« ارحام » (عربی) (جمع رحم)، خویشان، کسان، بستگان، منسوبان به ویژه منسوبان نَسَبی
[این واژه اگر
مهربانی کردن، مهر ورزیدن، بخشایش آوردن است]
اُرُد
36 پیش از میلاد] که در زمان او نخستین جنگ ایران و روم درگرفت
او پدر – (اَعلام) نام دو تن از شاهان اشکانی 1) اُرُد اول [ 57
7 میلادي] که در جریان شورش مردم کشته شد
– و برادرش را کشت و خود به دست پسرش کشته شد
2) اُرُد دوم [ 4
اَردشیر
-1 شهریاري و پادشاهی مقدس، کسی که داراي چنین شهریاري است؛ 2- (اَعلام) 1) (در شاهنامه) پسر گشتاسب که در جنگ با
ارجاسب تورانی همراه با برادرانش شیدسب و شیرو کشته شد؛ 2) نام سه تن از شاهان ایران از سلسلهي هخامنشی
اردشیر اول:
360 پیش از – 424 پیش از میلاد]، پسر و جانشین خشایار شاي اول؛ اردشیر دوم: ملقب به باحافظه [ 404 – ملقب به درازدست [ 264
338 پیش از میلاد] پسر و جانشین اردشیر دوم؛ 3) نام سه تن از – میلاد] پسر و جانشین داریوش دوم؛ اردشیر سوم: [= اُخُس]، [ 359
241 میلادي] سلسله، که در سال – شاهان ایرانی از سلسلهي ساسانی
اردشیر اول: [= اردشیر بابکان]، بنیانگذار و نخستین شاه [ 226
212 در فارس مدعی پادشاهی شد و اصفهان و کرمان را تسخیر کرد و پس از کشتن اردوان پنجم ( 224 ) به تأسیس سلسلهي
630- 383 میلادي]، برادر و جانشین شاپور ذوالاکتاف؛ اردشیر سوم: [ 629 – پادشاهی تازهاي توفیق یافت؛ اردشیر دوم: [ 379
میلادي]، پسر و جانشین قباد دوم، که در هفت سالگی به تخت نشست و پس از مدت کوتاهی به دست برادرش کشته شد
اَردلان
(اَرد = پاك و مقدس + لان (پسوند مکان))، 1- جاي و مکان مقدس؛ 2- نام طایفهاي از ایلات کرد ایران
اَردوان
-1 نگهبان درستکاران؛ 2- (اَعلام) نام پنج تن از شاهان ایرانی از سلسلهي اشکانی 1) اردوان اول: [حدود 211 – حدود 191 پیش از
-1 نگهبان درستکاران؛ 2- (اَعلام) نام پنج تن از شاهان ایرانی از سلسلهي اشکانی 1) اردوان اول: [حدود 211 – حدود 191 پیش از
39 میلادي] که از ادعاي – 124 پیش از میلاد] که در جنگ با تُخارها کشته شد
3) اردوان سوم: [ 12 – میلاد]
2) اردوان دوم: [ 128
224- 81 میلادي]
5) اردوان پنجم: آخرین شاه اشکانی [ 209 – ایران بر ارمنستان به سود روم چشم پوشید
4) اردوان چهارم: [ 80
میلادي] که به دست اردشیر بابکان کشته شد
اَرزنده
پیامبر ایرانی که تا قرن 5 هجري باقی بوده « مانی » -1 (به مجاز) نقش و نگار؛ 2- (اَعلام) 1) (= ارتنگ) نام کتاب مصور تألیف
است؛ 2) نام پهلوانی تورانی پسر زره؛ 3) نام چاهی در توران
ارژنگ
پیامبر ایرانی که تا قرن 5 هجري باقی بوده « مانی » -1 (به مجاز) نقش و نگار؛ 2- (اَعلام) 1) (= ارتنگ) نام کتاب مصور تألیف
است؛ 2) نام پهلوانی تورانی پسر زره؛ 3) نام چاهی در توران
اَرَس
(اَعلام) نام رودخانهاي بزرگ که از کوههاي هزار ترکیه سرچشمه میگیرد و مرز میان ایران و قفقاز را طی کرده و به دراي خزر
خداي /eros/ نام کشور روسیه, و اِرُس /oros/ گیاهی درختی از خانواده سرو، اُرُس /ors/ میریزد
[این نام با واژههاي اُرس
عشق در اساطیر یونان، همه نویسه میباشد]
اَرسام
(= آرشام و آرسام) آرشام
اَرسطو
322 پیش از میلاد]، حکیم و فیلسوف مشهور یونانی، شاگرد افلاطون و مقلب – ارسطاطالیس) [ 384 =) (Aristotle ، (معرب یونانی
به معلم اوّل
معلم اسکندر مقدونی، بنیانگذار مدرسهي لوکئوم در آتن و مکتب فلسفی معروف به مشایی
مؤلف کتابهاي بسیار
دربارهي جهان شناسی، سیاست و هنر
اَرسلان
(ترکی) 1- شیر، شیر درنده، اسد؛ 2- از نامهاي خاص ترکی؛ 3- (به مجاز) مرد شجاع و دلیر
اَرسَن
انجمن، مجمع
(ārasan ، -1 انجمن، مجلس، محفل، مجمع، مجلس بزم؛ 2- (در پهلوي) (آرسن
اِرشاد
(عربی) 1- رهبري، هدایت کردن، راه نمودن؛ 2- راهنمایی، نشان دادن راه درست
اَرشاك
-1 (در بعضی از منابع) دلیر مرد و مبارز؛ 2- (اَعلام) 1) نام مؤسس سلسلهي اشکانی که به اشک اول مشهور است؛ 2) نام چند تن
از پادشاهان ارمنستان
اَرشام
2- (اَعلام) پسر آرتاشس دوم و برادر تیگران اول، نخستین شاه از شاخهي دوم سلسلهي اشکانیان
؛ – -1 (= آرشام)، ( آرشام 1
اَرشان
نوشته اند
« آرسنیس » -1 دلیر، دلاور، درست؛ 2- (اَعلام) 1) نام پسر اردشیر دوم؛ 2) نام پسر ارته باز که یونانیان وي را
اَرشد
(عربی) 1- رشیدتر، بزرگتر؛ 2- داراي درجه و مقامی بالاتر از دیگران، مافوق
اَرَشک
336 پیش از میلاد] پسر و جانشین اردشیر سوم؛ 2) (= اشک اول) [حدود 248 پیش از – (اَعلام) 1) شاه سلسلهي هخامنشی [ 338
میلاد]، سرسلسله و مؤسس خاندان اشکانی که بعدها آن (اشک) عنوان هر یک از پادشاهان اشکانی قلمداد شد
اَرشیا
(در زند و پازند) تخت و اورنگ شاهان، گاه، تخت
اَرشین
-1 دوستترین؛ 2- (اَعلام) نام یکی از شاهدختهاي هخامنشی است که در زمان خود به درایت و کاردانی مشهور بوده است
ارغوان
-1 (در گیاهی) درختی است زینتی از تیرهي پروانه واران با گلهایی به رنگ سرخ مایل به بنفش؛ 2- (در گیاهی) گلی قرمز رنگ
و چسبیده به ساقه که پیش از ظاهر شدن برگها پدیدار میشود؛ 3- (به مجاز) چهرهي زیبا و گلگون
[ارغوان را (در انگلیسی)
و (در عربی) ارجوان و (در فارسی) درخت ارغوان و یا درخت گل ارغوان گویند]
love tree
اُرکیده
(فرانسوي) (در گیاهی) 1- گلی به شکل هاي غیرعادي و رنگ هاي درخشان، که یک گل برگِ آن از دو گل برگِ دیگرش
بزرگتر است؛ 2- گیاه این گل که علفی است و انواع متعددي دارد که ممکن است پیچنده، بالارونده یا زمینی باشد
اَرکان
(عربی) 1- رکنها، مبناها، پایهها؛ 2- (به مجاز) بزرگان، اعیان، کارگزاران و کارگردانان حکومت
ارمغان
(ترکی) تحفهاي که از جایی دیگر برند، سوغات، ره آورد
اِرمیا
570 پیش – -2 (اَعلام) نام یکی از پیامبران بنی اسرائیل [حدود 650 ؛« یهوه به زیر میاندازد » (عبري) (= ارمیاي نبی= یرمیا)، 1- یعنی
از میلاد]، پسر حلقیا و دومین انبیاء اعظم عهد عتیق که در زمان سلطنت یوشیا و یهویاقیم و صدقیا و هم در زمان اسیري صدقیا نبوت
کرده است
مدتی به وسیلهي شاه اسرائیل زندانی شد، سپس به اسارت به بابل برده شد، مدتی هم در مصر بود
مراثی ارمیاي نبی در
عهد عتیق منسوب به او و کتاب ارمیاي نبی در عهد عتیق شرح حال اوست
+ و یرمیا
اَرنَواز
-1 آن که سُخنش رحمت میآورد؛ 2- (در شاهنامه) نام خواهر جمشید که ضحاك او را به همسري خود درآورد؛ 3- (در اوستا)
ارنوك
اَرنیکا
-1 آریایی نیکو کردار، آریایی نیکو رفتار، 2- آریایی خوب و زیبا
اََروند
تند، تیز، چالاك، دلیر؛ 2- فر، شکوه، شأن و شوکت؛ 3- (اَعلام) 1) نام -arvand) در تفسیر پهلوي، 1 ) (aurvant ، (اوستایی
رودِ دجله؛ 2) نام پدر سهراب شاه که نسب وي به کی قباد میرسد
اَروین
(= آروین)، ( آروین
اَریسا
(معرب یونانی) (= ایرسا)، ( ایرسا
اریکا
-1 (در گیاهی) فوفل، پوفل، درختی از تیرهي نخل ها که در مناطق گرم آسیا میروید، نخل هندي؛ 2- (در عربی) فُوفَل، تانبُول،
Areka،Areca ، کَوتَل؛ (در انگلیسی و آلمانی) اریکا
اَزهار
(عربی) (جمع زَهر) (در قدیم) گلها، شکوفهها
اُسامه
(عربی) 1- (اَعلام) نام چند تن از صحابیان پیامبر اسلام(ص) از جمله اسامه ابن زید؛ 2- اُسامه اسم خاص است براي شیر؛ به تعبیري
این واژه به معنی شیر بیشه، اسد؛ 3- (به مجاز) دلیر و شجاع میباشد
اِسحاق
(عبري) (اَعلام) 1) نام پسر حضرت ابراهیم(ع) از ساره [سارا] از زمره پیامبران بنی اسرائیل
نام این پیغمبر (اسحاق) هفده بار در
قرآن کریم آمده است؛ 2) سردار ایرانی که در ماوراءالنهر به خونخواهی ابومسلم برخاست [قرن 2 هجري] و بر منصور خلیفهي
عباسی شورید و مژدهي آمدن زرتشت را داد
اَسد
(عربی) 1- شیر، شیر درنده؛ 2- کنایه از شجاعت و بیباکی؛ 3- (اَعلام) نام چند تن از افراد در تاریخ از جمله برخی از اصحاب
پیامبر اسلام(ص)
اسدالله
(عربی) 1- شیرخدا؛ 2- (اَعلام) 1) از القاب حضرت علی(ع)؛ 2) لقب حمزه سیدالشهدا عموي پیامبر اسلام(ص)
اِسرا
(عربی) 1- به شب راه رفتن، در شب سیر کردن؛ 2- معراج پیامبر اسلام(ص)؛ 3- (اَعلام) نام هفدهمین سورهي قرآن کریم داراي
صد و یازده آیه
اِسرافیل
(عبري) 1- درخشیدن مانند آتش؛ 2- (در ادیان) به باور مسلمانان و پیروان دیگر ادیان سامی، یکی از فرشتگان مقرب خداوند
است که در روز قیامت با دمیدن در شیپور خود مردگان را زنده میکند
اَسرین
(کردي) اشک، سرشک
اَسعد
(عربی) 1- سعید، نیک بخت؛ 2- خوشترین، مباركترین؛ 3- نیک بختتر، خوشبختتر، بهروزتر؛ 4- (اَعلام) 1) نام چند تن از
اشخاص معروف از جمله صحابه؛ 2) فخرالدین اسعد گرگانی: [زنده در 446 هجري] شاعر ایرانی، سرایندهي منظومهي ویس و
رامین
اسفند
(عربی) 1- سعید، نیک بخت؛ 2- خوشترین، مباركترین؛ 3- نیک بختتر، خوشبختتر، بهروزتر؛ 4- (اَعلام) 1) نام چند تن از
اشخاص معروف از جمله صحابه؛ 2) فخرالدین اسعد گرگانی: [زنده در 446 هجري] شاعر ایرانی، سرایندهي منظومهي ویس و
رامین
اسفندیار
(اوستایی) 1- مقدس آفریده یا آفریدهي (خرد) پاك؛ 2- (اَعلام) (در شاهنامه) پسر گشتاسب که به خاطر شستشو در چشمهاي
رویینتن شده بود (جز چشمهایش که در آن زمان آنها را بسته بود) پدرش او را به جنگ رستم فرستاد
رستم با تیري که به
چشمش زد، او را هلاك کرد
اسکندر
(معرب از یونانی) 1- به معنی یاوري کننده مرد؛ 2- (اَعلام) 1) اسکندر (= اسکندر مقدونی، اسکندر کبیر، اسکندر رومی): پادشاه
323 پیش از میلاد] که در 20 سالگی به پادشاهی رسید
دو سال بعد به ایران حمله کرد و در سال 331 پیش از میلاد – مقدونیه [ 336
تخت جمشید را تسخیر کرد و آتش زد
سپس روانهي هند شد، ولی توفیقی نیافت و پس از بازگشت در بابل مرد؛ 2) اسکندر (=
( اسکندر ذوالقرنین): شخصیتی در افسانههاي ایرانی که مادرش دختر فیلقوس (فیلیپ) یونانی و پدرش داراب شاه کیانی بود؛ 3
838 قمري] سلسلهي قراقوینلو؛ 4) اسکندر افرودیسی [وفات حدود 211 میلادي] فیلسوف ایرانی، از شارحان – اسکندر: امیر [ 823
آثار ارسطو
اسلام
(عربی) 1- (در ادیان) نام آئین مسلمانان که آورندهي آن حضرت محمّد(ص) است، دین حق؛ 2- مسلمان شدن؛ 3- (در قدیم)
تسلیم شدن، گردن نهادن
اَسلَم
(در قدیم) 1- سالمتر، تندرستتر، بیخطرتر؛ 2- (اَعلام) 1) نام ساربان پیامبر اسلام(ص)؛ 2) نام چند تن از صحابه
اَسما
– (عربی) 1- نامها، اسامی؛ 2- معارف، حقایق؛ 3- (در تفسیر قرآن) و (در تصوف) به معناي معارف، حقایق و علوم آمده است؛ 3
(اَعلام) 1) نام همسر پیامبر اسلام(ص)؛ 2) نام دختر امام موسی کاظم(ع)؛ 3) نام همسر حضرت علی(ع)
اسماعیل
-2 (اَعلام) 1) پیامبر بنی اسرائیل پسر ابراهیم نبی(ع) و هاجر که جد اسماعیلیان یا عرب ؛« مسموع از خدا » (عبري) 1- به معنی
است، در روایت هاي اسلامی، پدرش را در ساختن خانهي کعبه یاري کرد و پدرش مأمور قربانی کردن او در راه خدا شد، ولی
( جبرئیل در آخرین لحظه او را از این کار بازداشت؛ 2) نام پسر ارشد امام صادق(ع) که پیش از پدر وفات یافت
[قرن 2 هجري]؛ 3
259 قمري]، پسر احمد و جانشین برادرش نصر
آرامگاهش در بخارا است؛ 4) اسماعیل: نام دو – اسماعیل: دومین امیر سامانی [ 279
930 قمري] سلسلهي صفوي در ایران، که در 14 – تن از شاهان سلسلهي صفوي
شاه اسماعیل اول: بنیانگذار و نخستین شاه [ 905
985 قمري] سلسلهي – سالگی رهبري قیام پیروان شیخ صفی بر ضدّ قراقوینلو به دست گرفت
شاه اسماعیل دوم: سومین شاه [ 984
311 قمري] متکلم شیعی و صاحب کتاب هاي متعدد در – صفوي، پسر و جانشین شاه تهماسب؛ 5) اسماعیل ابن علی نوبختی: [ 237
فقه و رجال شیعه و در ردّ مخالفان؛ 6) اسماعیل ابن یسار نسایی: [قرن 2 هجري] شاعر شعوبی ایرانی، که در شعرهایش به زبان
عربی ایرانیان را میستود
اَسمر
(عربی) (در قدیم) گندمگون؛ سبزه
اَسنا
ارفع، بلندتر، عالیتر
اُسوه
(عربی) 1- پیشوا، رهبر، مقتدا، خصلتی که شخص بدان لایق مقتدایی گردد؛ 2- از واژههاي قرآنی
اَشرف
(عربی) 1- گرانمایه تر، شریفتر؛ شریفترین، والاترین؛ 2- (در قدیم) بالاتر؛ 3- (اَعلام) نام پیشین شهر بهشهر در استان مازندران
اَشکان
(اشک + ان (پسوند نسبت))، منسوب به اشک که بانی و مؤسس خاندان اشکانیان بود
اَشکبوس
(اَعلام) (در شاهنامه) پهلوان افسانهاي سپاه توران، که در جنگ با رستم کشته شد
اَشواق
(عربی) (جمع شَوق) (در قدیم) شوق ها، آرزومندي ها
اصغر
(عربی) کوچکتر، خردتر، کِهتر
[این نام به اعتبار نام حضرت علی اصغر(ع) فرزند کوچک امام حسین(ع) شرف و رواج دارد]
اَصلان
(ترکی) (= اسلان) شیر، شیر بیشه
اطلس
(معرب از یونانی) 1- پارچهي ابریشمی، پرنیان، دیبا، ابریشم گرانبها؛ 2- (در نجوم) فلک نهم، فلک اطلس
اَطهر
(عربی) (در قدیم) پاکیزهتر، پاك تر، طاهرتر
اَطهره
(عربی فارسی) (اطهر + ه (پسوند نسبت)) منسوب به اطهر، اطهر
اِعتماد
(عربی) 1- باور داشتن و صحیح دانستنِ چیزي یا کسی؛ 2- پشتگرمی؛ 3- عقیده و نظر، ایمان به حقانیت دین اسلام
اَعظم
(عربی) 1- بزرگ، بزرگتر، بزرگترین، بزرگوار، بزرگوارتر؛ 2- از صفات خداوند
اَعلا
(عربی) 1- برتر، بالاتر، بلندتر، برگزیده از هر چیز؛ 2-نامی از نامهاي خداي تعالی یعنی برتر مطلق؛ 3- (اَعلام) سورهي هشتاد و
هفتم از قرآن کریم داراي نوزده آیه
اِفتخار
(عربی) فخر، فخر کردن، نازش، نازیدن، سرافرازي
اََفرا
(در گیاهی) 1- درختی از تیرهي افراها، اسپندان، اسفندان، بوسیاه؛ 2- کلمه تحسین به معنی آفرین، مرحبا
اِفراح
(عربی) (در قدیم) شاد کردن
اَفراسیاب
-3 (اَعلام) 1) (در شاهنامه) نام پادشاه ؛(fran(g)rasiyan ، (پهلوي) 1- شخص هراسناك، به هراس اندازنده؛ 2- (در اوستایی
توران که پس از جنگهاي بسیار با ایرانیان سرانجام به دست کیخسرو کشته شد؛ 2) نام دو تن از پادشاهان و حکام لرستان [قرن 6 و 7
کسی که به هراس » یا « شخص هراسناك » هجري]؛ [یوستی شرق شناس و زبان شناس آلمانی معنی این کلمه (افراسیاب) را
آورده است]
« میاندازد
افروز
افروختن، افروزنده
افروزه
-1 آنچه بدان آتش گیرانند، آتش گیره؛ 2- شهاب
افسانه
-1 سرگذشت، قصه، داستان، سرگذشت و حکایت گذشتگان؛ 2- افسون، سحر؛ 3- ترانه
اَفسون
-1 نیرنگ، حیله، مکر؛ 2- سحرانگیزي، جاذبه؛ 3- آنچه جادوگران برزبان می رانند، سخنی که براي فریب دادن و تحت تأثیر قرار
دادنِ دیگران گفته می شود؛ 4- (به مجاز) ویژگی دختري که به لحاظ زیبایی جاذبه دارد و دیگران را افسون می کند
اَفشار
(ترکی) 1- معاون و شریک؛ 2- (در موسیقی ایرانی) گوشهاي در دستگاه شور (آوازِ افشاري)؛ 3- (اَعلام) 1) ایل بزرگی از غُزها،
که همراه سلجوقیان به ایران آمدند و بعدها طایفههاي مختلف آن در خراسان، آذربایجان (مراغه و ارومیه)، خمسه، خوزستان،
1210 قمري]، که به وسیلهي نادرشاه افشار تأسیس شد
– فارس و یزد پراکنده شدند؛ 2) سلسلهي پادشاهی ایران [ 1148
اَفشان
-1 افشاننده، پریشان، پراکنده، پاشان، ریزنده، آشفته و پریشان چنان که زلف؛ 2- (در گیاهی) ویژگی ریشه در گیاهان تک لپهاي
که در آن تشخیص ریشهي اصلی از ریشهي فرعی ممکن نیست
اَفشین
(اَعلام) 1) خِیذرابن کاووس [ 226 هجري] آخرین امیر اشروسنه، که این مقام را به خاطر خیانت به پدر و آیین خود و راهنمایی
خلیفهي عباسی به فتح سرزمین مادري خویش به دست آورد
بعدها در مقام سردار خلیفه، بابک خرم دین را فریفت و دستگیر کرد
با این همه، سرانجام به توطئه بر ضد معتصم متهم و به فرمان او کشته شد؛ 2) لقب پادشاهان اِسروشنه
اَفضل
(عربی) فاضلتر، برتر از دیگران در علم و هنر و اخلاق و مانند آنها، برترین، بالاترین
افلاطون
348 پیش از میلاد] شاگرد سقراط و معلم ارسطو، بنیانگذار مدرسهي – اَعلام) فیلسوف یونانی [حدود 428 ) (plato ، ( یونانی
آکادمیا
داراي نوشتههاي فراوان از جمله: جمهوریت، نوامیس و محاورات
اِقبال
(عربی) 1- در باور عامه، آنچه باعث خوشبختی میشود؛ 2- بخت و طالع؛ 3- رويآوردن، رويآوردن دولت؛ 4-سعادت، نیک
( بختی و بهروزي؛ 5- (در احکام نجوم) بودنِ کواکب در وتدها که آن را دلیل نیک بختی میدانستند در مقابلِ ادبار؛ 6- (اَعلام) 1
1334 شمسی] محقق، ادیب و مورخ ایرانی، استاد دانشگاه و ناشر مجلهي یادگار
از آثار اوست: تاریخ – عباس اقبال آشتیانی: [ 1275
1317- مغول، ترجمهي مأموریت ژنرال گاردان در ایران، یادداشتهاي تِرِزل و طبقات سلاطین اسلام؛ 2) محمّد اقبال لاهوري: [ 1250
1334 شمسی] – شمسی] شاعر و متفکر پاکستانی که آخرین شاعر پارسی گوي شبه قارهي هندوستان است؛ 3) اقبال آذر: [ 1275
موسیقیدان و خوانندهي ایرانی، اهل تبریز
اَقدس
(عربی) 1- پاکتر، پاکیزهتر، مقدستر؛ 2- عنوانی احترام آمیز براي بزرگان یا مکانهاي مقدس
اِقلیما
(معرب از یونانی) 1- (= اقلیمیا) (در قدیم) مادهاي که از گداختن برخی از فلزات مانند طلا و نقره به دست میآورند؛ 2- (اَعلام)
نام دختر آدم(ع) که به نقل تاریخ در ازدواج هابیل بود
اکبر
(عربی) 1- بزرگتر، مِهتر؛ 2- سالمندتر، بزرگسالتر
[این نام به اعتبار اسم حضرت علی اکبر(ع) فرزند بزرگ امام حسین(ع) شرف
و رواج دارد]
اُکتاي
(ترکی) 1- (اَعلام) نام پسر چنگیز؛ 2- (در ترکمنی) نامدار، مشهور، بزرگ زاده، بزرگ منش
اِکرام
(عربی) 1- بزرگداشت، گرامی داشتن، احترامکردن، حرمت، احسان؛ 2- از واژههاي قرآنی
اَکرم
(عربی) 1- گرامیتر، آزادتر، بزرگتر، بزرگوار، گرامی؛ 2- از نامهاي خداوند
اِلآي
(ترکی) 1- ماه ایل؛ 2- (به مجاز) زیباروي ایل
اَلبرز
(پهلوي) 1- کوه بلند، کوه بزرگ؛ 2- (اَعلام) 1) رشته کوهی در شمال ایران به طول حدود 1000 کیلومتر که از ساحل باختري
دریاي خزر تا شمال خراسان امتداد دارد و بلندترین قلهاش دماوند است؛ 2) نام پهلوانی افسانهاي
اِلتفات
(عربی) توجه، نگرش؛ مهربانی، لطف
اُلدوز
(ترکی) (= اولدوز)، اولدوز
اِلسا
(ترکی فارسی) (ال= ایل+ سا (پسوند شباهت)) مثل ایل، همانند ایل
اِلسانا
(ترکی فارسی) [ال = آل، شهر و ولایت، خویشی + سان (پسوند شباهت) + ا (الف اسم ساز)]، مثل ایل، مثل مردم ایل و شهر و
ولایت، چون خویشان
اِلشن
(ترکی) شادي ایل، حاکم، رهبر، حکمران یک منطقه
اُلفت
(عربی) خو گیري، انس، محبت، دوستی، همدمی، عادت کردن به کسی (چیزي) همراه با دوست داشتن او (آن)
اُلگا
969 میلادي] اولین قدیسهي روسی، همسر و نایب – (ترکی) (= الکا) (در قدیم) سرزمین، ناحیه؛ (اَعلام) قدیسه الگا [حدود 890
957 میلادي]، که مسیحی شد و مسیحیت را در روسیه رواج داد
– السلطنهي امیر کِیف [ 945
اللهیار
(عربی فارسی) دوست خدا
الماس
(از یونانی) 1- (در مواد) کربن خالصی که در دما و فشار زیاد متبلور شده باشد
سختترین مادهي طبیعی است و کاربردهاي
تزیینی و صنعتی دارد؛ 2- (در قدیم) ( به مجاز) شمشیر
المیرا
(ترکی فارسی) (ال = ایل + میرا) (به مجاز) فدائی ایل
اِلِنا
(یونانی) (= هلن، هلنا)، هلن و هلنا
اِلناز
(ترکی فارسی) 1- مایه افتخار ایل، باعث فخر و تفاخر شهر و ولایت؛ 2- موجب نعمت و رفاه و آسایش
الوان
(عربی) 1- رنگها، نوعها، رنگارنگ، رنگین؛ 2- (در قدیم) گوناگون، گونهگون؛ 3- (در قدیم) اقسام، انواع؛ 4-(اَعلام) نام
شهري در شهرستان شوش در استان خوزستان
الوند
(در اوستا) 1- تندمند و داراي تندي و تیزي؛ 2- (اَعلام) 1) نام کوهی است در همدان؛ 2) رودي در قصر شیرین
الهام
(عربی) 1- به دل افکندن، در دل انداختن؛ 2- القاء معنی خاص در قلب به طریق فیض؛ 3- رسیدن فکر به ذهن و در معارف
اسلامی القاي امري از سوي خداوند به دل کسی؛ 4- (در قدیم) دریافت و شعور غریزي
اِلهه
ربالنوع)؛ 1- پرستش کردن؛ 2- ماه نو؛ 3- آفتاب؛ 4- بتان؛ 5- (در ادیان) در اعتقادات قدیم نیمه « اله » (عربی) (= الاهه) (مؤنث
خدایی که نماینده ي نوعی خاص بوده و به صورت زنی ظاهر میشده است
الیا
(یونانی) 1- گل خطمی صحرایی؛ 2- (در عربی) شحمالمرج
الیار
(ترکی فارسی) یار و یاور ایل، دوست و رفیق ایل، یار شهر و ولایت، یاور خویشان
الیاس
(عبري) (= ایلیا) 1- (اَعلام) نام پیغمبري از یهود و بنی اسرائیل در زمان آخاب و ایزابل که نام وي در قرآن کریم به صورتهاي
الیاس و الیاسین آمده است؛ 2- (در اسلام) وي یکی از چهار نبی جاویدان به شمار رفته است
الیانا
(ترکی) 1- نیکی و هدیه؛ 2- (به مجاز) به معنی مأنوس؛ 3- دوست داشتن ایل، دوست مشوق ایل
اَلیسا
(= دیدو) ( در اعلام) بانی و ملکهي افسانهاي کارتاژ [از سرزمینهاي شمالی افریقا که جمعی از مهاجر نشینان فنیقیه بنا نهادند
(در
حدود 880 پیش از میلاد)] که دختر شاه صدر بود و گویند اَلیسا نام داشت
اِلیکا
(سنسکریت) 1- هیل [= هِل، دانهي معطر گیاهی از تیرهي زنجبیلیها]؛ 2- (در عربی) قاقلهي صغار؛ 3- (در هندي) لاچی
الین
(ترکی فارسی) (ال= ایل+ ین (پسوند نسبت))، 1-منسوب به ایل؛ 2- (به مجاز) هم نژاد و هم خون (؟)
اِلینا
(عربی) (الی= نیکویی، نعمت + نا = ضمیر اول شخص جمع در عربی) نیکویی و نعمت براي ما
اُمالبنین
(عربی) 1- مادر پسران؛ 2- (اَعلام) لقب فاطمهي کلابیه دومین همسر امیرالمؤمنین علی(ع) و مادر حضرت عباس(ع)
اَمان
(عربی) 1- بی بیم شدن، بی ترس؛ ایمن؛ 2- حفاظت، عنایت؛ 3- زنهار، پناه؛ 4- ایمنی، آرامش
اَمانه
(عربی) 1- اطمینان و آرامش قلب
اَمجد
(عربی) (اَعلام) بزرگتر، بزرگوارتر، بزرگوار
امرالله
(عربی) 1- فرمان خدا، دستور خدا؛ 2- از واژههاي قرآنی
اُمسلمه
(عربی) (اَعلام) 1) [حدود سال 60 هجري] نام یکی از همسران پیامبر اسلام(ص)؛ 2) کنیهي چند تن از دختران امامان معصوم
اُمفَروه
(عربی) (اَعلام) 1) مادر امام جعفر صادق(ع)؛ 2) نام دختر امام موسی بن جعفر(ع)
اُمکلثوم
(عربی) 1- شیر ماده؛ 2- (اَعلام) 1) سومین دختر پیامبر اسلام(ص) [سال 9 هجري] و همسر عثمان خلیفه؛ 2) نام زینب صغري(س)
دختر علی ابن ابیطالب(ع)؛ 3) نام دختر امام حسین(ع)
اَمل
(عربی) (در قدیم) امید و آرزو
امید
-1 آرزو، انتظار، رجا، توقع، چشمداشت؛ 2- اشتیاق یا تمایل به روي دادن یا انجام امري همراه با آرزوي تحقق آن
امیدرضا
(فارسی عربی) 1- آن که امیدش به رضا (رضاي خدا) باشد؛ 2- امید داشتن به لطف رضا (منظور امام رضا(ع))
امیدعلی
(فارسی عربی) امید داشتن به لطف علی (منظور امام علی (ع))
امیدوار
-1 آرزومند، متوقع، منتظر؛ 2- ویژگی آن که احساس دلگرم کننده نسبت به برآورده شدنِ خواستههایش دارد، یا آن که به طور
کلی به آینده خوش بین است؛ 3- (در قدیم) آن که یا آنچه به او (آن) امید وجود دارد، مایهي امید
امیده
(امید + ه (پسوند نسبت) منسوب به امید، امید
امیر
(عربی) پادشاه، حاکم، درجهاي پایینتر از پادشاه، فرماندهي سپاه، سردار، سپهسالار
امیرابراهیم
(عربی عبري)، از نام هاي مرکب، ( امیر و ابراهیم
امیرابوالفضل
(عربی) از نامهاي مرکب، ( امیر و ابوالفضل
امیراحسان
(عربی) امیر بخشنده، امیر نیکوکار
امیراحمد
(عربی) امیر بسیار ستوده، پادشاه و حاکم ستوده شده، فرمانده و امیر ستودنی
امیراردلان
(عربی فارسی) 1- از نامهاي مرکب؛ 2- (به تعبیري) امیر سرزمین مقدس و پاك
امیرارسلان
(عربی ترکی) 1- (به مجاز) امیر و پادشاه شجاع و دلیر؛ 2- (اَعلام) امیر ارسلان رومی پسر پادشاه روم و قهرمان داستان مشهور
فارسی از نقیب الممالک، داستان سراي دربار ناصرالدین شاه
امیرارشیا
(عربی فارسی ) حاکم و پادشاه درست کردار، امیر درستکار
امیراسماعیل
(عربی عبري)، از نام هاي مرکب، ه امیر و اسماعیل
امیراَشکان
(عربی فارسی)، از نام هاي مرکب، ه امیر و اَشکان
امیراصلان
(عربی ترکی) پادشاه چون شیر، حاکم دلاور، فرمانده و سردار چون شیر
امیربابک
(عربی فارسی)، از نام هاي مرکب، ه امیر و بابک
امیربهادر
(عربی ترکی) 1- پادشاه شجاع و دلاور، امیر دلیر، سردار شجاع؛ 2- (اعلام) لقب حسین پاشاخان قراباغی [ 1336 هجري] از
دولتمردان دربار مظفرالدین شاه محمّدعلی شاه و از دشمنان سرسخت مشروطه
امیربهرام
(عربی فارسی)، از نام هاي مرکب، ه امیر و بهرام
امیربهزاد
(عربی فارسی) امیر نیکوتبار، پادشاه نیک نژاد، حاکم و سردار نیکوزاده
امیربهمن
(عربی فارسی)، از نام هاي مرکب، ه امیر و بهمن
امیرپارسا
(عربی فارسی) امیر پرهیزگار، پادشاه زاهد و متقی، حاکم دانشمند
امیرپاشا
(عربی ترکی) از نامهاي مرکب، ( امیر و پاشا
امیرپوریا
(عربی فارسی) از نامهاي مرکب، ( امیر و پوریا
امیرپویا
(عربی فارسی) امیر و پادشاه پوینده
امیرپویان
(عربی فارسی)، از نام هاي مرکب، ه امیر و پویان
امیرجواد
(عربی) امیر جوانمرد، پادشاه راد و بخشنده، حاکم سخی
امیرحِسام
(عربی) (به مجاز) پادشاه و امیري که داراي شمشیري تیز و برنده است
امیرحسن
(عربی) 1- پادشاه خوب و نیکو، فرمانده ي خوب؛ 2- (اَعلام) امیرحسن دهلوي ملقب به نجمالدین، عارف، شاعر فارسیگوي
هندي و خوشنویس [قرن 8 هجري] متخلص به حسن که به تشویق امیرخسرو دهلوي به تصوف گرایش پیدا کرد
امیرحسین
(عربی) امیر خوب و نیکو، پادشاه نیک، حاکم صاحب جمال
امیرحمزه
(عربی) از نامهاي مرکب، ( امیر و حمزه
امیرخسرو
( عربی _ فارسی ) 1- امیر و پادشاه عظیم الشأن؛ 2- (اَعلام) امیر خسرو دهلوي شاعر بزرگ فارسیگوي هند داراي تبار ترك [قرن
7 و 8 هجري]
امیررضا
(عربی) پادشاه راضی و خشنود، فرمانده و سردار خشنود و خوشدل
امیرساسان
(عربی فارسی) از نامهاي مرکب، ي امیر و ساسان
امیرسالار
(عربی فارسی) امیر و پادشاه سپهسالار، حاکم سپهبد، فرماندهي صاحب اختیار
امیرسام
(عربی اوستایی) از نامهاي مرکب، ( امیر و سام
امیرسامان
(عربی فارسی) (به مجاز) حاکم و امیري که امور او به سامان باشد، پادشاهی که متصف به قوّت و توانایی باشد
امیرسبحان
(عربی) امیر و پادشاه پاك و منزه
امیرسپهر
(عربی فارسی) از نامهاي مرکب، ي امیر و سپهر
امیرسجّاد
(عربی) (به مجاز) پادشاه و امیر نمازگزار و بسیار سجده کننده
امیرسعید
(عربی) امیر سعادتمند، حاکم باسعادت، پادشاه نیک بخت
امیرسهیل
(عربی) از نامهاي مرکب، ( امیر و سهیل
امیرسینا
(عربی فارسی) امیر و پادشاه دانشمند، حاکم عالم و دانشمند
امیرشایان
(عربی فارسی) پادشاه و امیر لایق و شایسته، حاکم و سردار در خور و سزاوار
امیرشهاب
(عربی) از نامهاي مرکب، ي امیر و شهاب
امیرصادق
(عربی) امیر و پادشاه راستگو، حاکم درستکار، حاکم و سردار راست کردار
امیرصالح
(عربی) پادشاه و امیر نیکو رفتار، حاکم شایسته، امیر لایق
امیرصدرا
(عربی) پادشاه و امیري که بزرگ و مهتر است، امیر والامقام
امیرطاها(امیرطه)
(عربی) از نامهاي مرکب، ي امیر و طاها (طه)
امیرعباس
(عربی) (به مجاز) امیر شجاع و دلاور، پادشاه و حاکم چون شیر
امیرعبدالله
(عربی) امیر و پادشاهی که بندهي خداست
امیرعرشیا
(عربی عربی فارسی) از نامهاي مرکب، ( امیر و عرشیا
امیرعرفان
(عربی) فرمانرواي آگاه، امیر و پادشاه عارف، حاکمی که اهل شناختن حق تعالی است
امیرعطا
(عربی) (به مجاز) امیر و پادشاه بخشنده، پادشاه و حاکم انعام دهنده
امیرعلی
(عربی) امیر و حاکم بزرگ و بلند قدر، پادشاه شریف و توانا
امیرفاضل
(عربی) از نامهاي مرکب، ي امیر و فاضل
امیرفرهنگ
(عربی فارسی) امیر دانشمند و فرهیخته، پادشاه داراي علم و معرفت
امیرقاسم
(عربی) از نامهاي مرکب، ، امیر و قاسم
امیرکسري(امیرکسرا)
(عربی فارسی) از نامهاي مرکب، ، امیر و کسري
امیرکیوان
(عربی فارسی) از نامهاي مرکب، ) امیر و کیوان
امیرکیا
(عربی فارسی) امیر و پادشاه بزرگ و سرور
امیرکیان
(عربی فارسی) امیر پادشاهان، پادشاه پادشاهان، امیر و پادشاه بزرگان و سروران
امیرماهان
(عربی فارسی) از نامهاي مرکب، ( امیر و ماهان
امیرمتین
(عربی) امیر و پادشاه محکم و استوار و با وقار
امیرمجتبی
(عربی) 1- از نامهاي مرکب، ا امیر و مجتبی؛ 2- امیر و پادشاه برگزیده و انتخاب شده
امیرمحسن
(عربی) پادشاه و امیر احسان کننده و امیر نیکوکار و نیکو کردار
امیرمحمّد
(عربی) امیر بسیار تحسین شده وپادشاه ستایش شده
امیرمحمود
(عربی) امیر و پادشاه ستوده شده, امیر و پادشاه مورد پسند
امیرمختار
(عربی) از نامهاي مرکب، ( امیر و مختار
امیرمرتضی
(عربی) از نامهاي مرکب، ( امیر و مرتضی
امیرمسعود
(عربی) امیر و پادشاه نیکبخت و سعادتمند، پادشاه خوشبخت و خوش اقبال
امیرمصطفی
(عربی) امیر و پادشاه برگزیده شده، حاکم انتخاب شده
امیرمنصور
(عربی) امیر و پادشاه مظفر و پیروز، فرماندهي فاتح و کامکار
امیرمهدي
(عربی) امیر هدایت شده، فرمانرواي ارشاد گردیده
امیرناصر
(عربی) از نامهاي مرکب، ا امیر و ناصر
امیرهادي
(عربی) از نامهاي مرکب، ) امیر و هادي
امیرهاشم
(عربی) امیر و پادشاه شکننده و خرد کننده، حاکم و فرمانده شکننده و خرد کننده
امیرهمایون
(عربی فارسی) امیر فرخنده و خجسته، پادشاه و حاکمی که داراي تاثیر خوب و نیکوست
امیرهوشنگ
(عربی فارسی) از نامهاي مرکب، ( امیر و هوشنگ
امیریاسین
(عربی) از اسامی مرکب، ( امیر و یاسین
امیریوسف
(عربی عبري) از نامهاي مرکب، ( امیر و یوسف
امین
( (عربی) 1- امانتدار، زنهاردار؛ 2- طرف اعتماد، معتمد؛ 3-(اَعلام) 1) از القاب پیامبر اسلام(ص) پیش از بعثت؛ 2) لقب جبرئیل؛ 3
198 قمري] که برادرش مأمون به تحریک ایرانیان بر او شورید و او به دست – لقب ابو عبدالله محمّد: ششمین خلیفهي عباسی [ 193
طاهر سردار ایرانی کشته شد
امینالدین
(عربی) 1- آن که در دین امانت نگاه دارد؛ 2- هر کسی که دین خدا را چنان که هست به مردم بیاموزد؛ 3- (در تصوف) ولی
کامل و مرشد راهدان
امینالله
(عربی) مورد اعتماد خدا
امینحسین
(عربی) 1- از نامهاي مرکب، امین و حسین؛ 2- خوب و نیکو، درستکار و امانتدار، حسین درستکار و امانتدار
امینرضا
(عربی) 1- راضی و خشنود، درستکار و امانتدار؛ 2- رضاي درستکار و امانتدار
امینعلی
(عربی) 1- بلند قدر و بزرگ و شریف, درستکار و امانتدار؛ 2- علیِ درستکار و امانتدار
امینمحمّد
(عربی) 1- محمّد درستکار و مورد اطمینان؛ 2- امین ستودنی و تحسین شده؛ 3- شخص ستوده و مورد اطمینان
امینمهدي
(عربی) شخصی که درستکار و هدایت شده است
امینه
– (عربی) (مؤنث امین)، زن مورد اطمینان و درستکار
+ ( امین
1- و 2
اِنتصار
(عربی) 1- (در قدیم) یاري دادن، کمک کردن؛ 2- یاري یافتن، نصرت یافتن، پیروزي یافتن، داد ستدن
اندیشه
-1 آنچه از اندیشیدن حاصل میشود، فکر؛ 2- (در قدیم) توجه، غمخواري
اِنسی
(عربی فارسی) ( اِنس = انسان، بشر + ي (پسوند نسبت))، 1- مربوط به انس، انسانی؛ 2- (در قدیم) فردي از انس، انسان
اِنسیّه
(عربی) (اِنس= انسان، بشر+ ایه (پسوند نسبت))، مربوط به انس، منسوب به انس، انسانی، آدمی
اَنصار
(عربی) 1- یاري دهندگان، یاران؛ 2- یاران پیامبر اسلام (ص)
[به آن دسته از مسلمانان اهل مدینه گفته می شود که پس از
هجرت پیامبر اسلام (ص) از مکه به مدینه، به او گرویدند]
انور
(عربی) 1- روشنتر، روشن، نورانی؛ 2- (به گونه احترام) (به مجاز) مبارك، گرامی
اَنوش
بیمرگ و جاویدان
اَنوشا
بیمرگ و جاویدان
انوشه
-1 جاوید، باقی، پایدار؛ 2- (در حالت قیدي) به طور همیشگی، جاویدان، ابدي
انوشیروان
(1 – (= انوشروان)، ( انوشروان 1- و 2
اَنیس
(عربی) 1- انس گیرنده، همدم، مصاحب، همنشین؛ 2-(به مجاز) محبوب و مطلوب
اَنیسا
(عربی فارسی) (اَنیس + ا (پسوند نسبت))، منسوب به اَنیس؛ ( اَنیس
اَنیسه
(عربی) (مؤنث انیس)، زن انس گیرنده و همدم، زن مصاحب و همنشین
+ ( اَنیس
اورنگ
-1 (در قدیم) تخت و سریر (پادشاهی)؛ 2- (به مجاز) فر، شأن، شکوه
اوژن
(در قدیم) اوژندن، افکندن؛ اوژننده، افکننده، اندازنده
اَوستا
(اوستایی) 1- اساس، بنیاد، پناه، یاوري؛ 2- (اَعلام) 1) کتاب مقدس ایرانیان باستان و زرتشتیان، قدیمیترین متنهاي موجود به یکی
از زبانهاي ایرانی، که گفته میشود اینک تنها یک پنجم آن باقی است و بقیه در حملهي اسکندر از میان رفته است
این کتاب به
زبان و خط ویژهي اوستایی نوشته شده است، اوستا خود شامل پنج یا پنج بخش اصلی است (یسنا، ویسپَرد، وندیداد، یشتا، خُرده
اوستا)، که تنها بخشی از یسنا، یعنی گاتها را از خود زرتشت میدانند؛ 2) اوستا: شهرت مهرداد اوستا از غزلسرایان مشهور و معاصر
ایران
اولدوز
(ترکی) ستاره، اختر، کوکب، نجم
اویس
انّی اَشَم » (اَعلام) 1) نام یکی از عارفان و پارسایان و تابعین صدر اسلام، مشهور به اویس قرنی [قرن اول هجري] که حدیث نبويِ
من رایحه و عطر خداوند را از جانب یمن حس میکنم] راجع به اوست؛ 2) نام دو تن از شاهان ] « رائحۀ الرحمن من جانب الیمن
جلایري از سلسلهي جلایریان در قرن 8 و 9 هجري
اوین
(= آوین) 1- آوردن؛ 2- (اَعلام) نام منطقهاي در شمال غرب تهران، که پیشتر از روستاهاي شمیران بود
اهورا
(اوستایی) (در ادیان) به لغت اوستا وجود مطلق و هستی بخش اهورا مزدا هستی بخش بیهمتا و خالق عالم را گویند، اهورامزدا
اَیاز
هواي خنک متحرك، نسیم
ایپک
(ترکی) ابریشم، حریر، ابریشمی
ایدا
یاري نمودن
ایران
-1 نجد (فلات) ایران، کشور (مملکت) ایران؛ 2- آزادگان
ایراندخت
(ایران + دخت = دختر)، دختر ایران، دختر ایرانی، دختر آریایی
ایرانه
(ایران + ه (پسوند نسبت))، منسوب به ایران، مربوط به ایران، ایرانی، منتسب به ایران زمین
ایرج
-1 یاري دهندهي آریاییها؛ 2- (اَعلام) 1) (در شاهنامه) شاهزادهي ایرانی، پسر کوچک فریدون که پدرش پادشاهی ایران را به او
1304- داد
برادرانش سلم و تور بر او حسد بردند و او را کشتند پسرش منوچهر انتقام خون پدر را گرفت؛ 2) ایرج میرزا [ 1252
شمسی] شاعر ایرانی از شاهزادگان قاجار، ملقب به جلال الممالک، از پیشگامان تحول در شعر فارسی که شعر را به زبان رایج
نزدیک کرد
نخستین شاعر ایرانیِ سرایندهي شعرِ کودك
ایرن
گونهاي دیگر از واژهي ایران، گ ایران
ایلا
(عبري) 1- ایلا و ایله در قاموس کتاب مقدس به معنی درختان آمده؛ 2- (اَعلام) نام شهري در ساحل شرقی خلیج بحر قلزم
ایلشَن
(ترکی) (= الشن)، ( اِلشن
ایلقار
(ترکی) عهد و پیمان
ایلمان
(ترکی) سمبل ایل
ایلناز
(ترکی فارسی) (ایل + ناز = افتخار، نوازش، زیبا)، 1- افتخار ایل؛ 2- مورد نوازش ایل؛ 3- نازنین ایل
ایلیا
(عبري) 1- خداوند خداي من است؛ 2- (اَعلام) 1) (در تورات) از انبیاي بنی اسرائیل [حدود 875 پیش از میلاد] که در عهد عتیق،
عهد جدید و قرآن (= الیاس) از او یاد شده است؛ 2) (در سُریانی) نام امیرالمؤمنین علی ابن ابیطالب(ع)
+ الیاس
ایلیاد
(ترکی فارسی) 1- یاد ایل، به یاد ایل؛ 2- (در یونانی) منظومهي منسوب به هومر در شرح جنگ تروا، معروفترین حماسهي دنیاي
قدیم و از شاهکارهاي ادبیات جهان [قریب به 9 قرن پیش از میلاد]
ایلیار
(ترکی فارسی) دوست و رفیق ایل، یار و یاور ایل، کسی که همدم و مونس ایل و طایفه است
ایما
(عربی) 1- چیزي را با حرکتِ دست یا چشم و ابرو نشان دادن، اشاره؛ 2- بیان موضوعی به طور رمز یا خلاصه
ایمان
(عربی) اعتقاد به وجود خداوند و حقیقت رسولان و دین ، در مقابل کفر
ایمانه
(عربی فارسی) (ایمان + ه (پسوند نسبت))، منسوب به ایمان، م ایمان
ایمن
(عربی) 1- آسوده خاطر، در امان، محفوظ؛ 2- (در قدیم) با آسودگی خاطر
ایناس
(عربی) (در قدیم) انس، مؤانست، انس دادن، خو گرفتن، انس یافتن، دمسازي
ایّوب
(عبري) 1- برگشت به سوي خدا؛ 2- (اَعلام) 1) (در تورات) از پیامبران بنی اسرائیل که گفته شده است دچار بلاهاي زیاد شد،
ولی تحّمل کرد تا نجات یافت؛ 2) از کتابهاي عهد عتیق، دربارهي سرگذشت ایّوب نبی
آ
آبتین
(اَعلام) (= آپتین و آتبین)، ( آتبین
آبنوس
-1 (یونانی) چوبی سیاهرنگ و سخت و سنگین (گران بها)؛ 2- (در گیاهی) درختی هم خانواده با خرمالو که بیشتر در مناطق
گرمسیري آسیا و آفریقا میرویَد؛ شیز
آتا
« داگارا » که در جنوب آن « نیشپو » (ترکی) 1- پدر، جد، سرپرست، ریش سفید؛ 2- (اَعلام) نام پادشاهی در دامنههاي شمالی جبال
واقع بود
و محتملًا در نقطهاي [در جغرافیاي قدیم] از ناحیهي صحنه (سنندج) که توسط لشکر آشوریان تار و مار شد
آتاناز
(ترکی فارسی) افتخار پدر، موجب آسایش و شادکامی پدر، عزیزِ پدر
آتبین
-2 (در دساتیر) نفس کامل و نیکوکار و صاحب گفتار و کردار نیک و ؛« آثویه » به معنی از خاندانِ -āthvoya) (اوستایی، 1
اسعدالسعدا معنی شده است (؟)
3- (اَعلام) (در شاهنامه) پدر فریدون که صورت درست آن همین گونه (آتبین) است؛ [ناسخان
و بنابراین « بارتوله 323 » با تقدیم باء فارسی بر تاء آمده āptiyā تبدیل کردهاند، اما در سنسکریت « آبتین » در رسم الخط آن را به
آثارالباقیه 226 )، مجمل التواریخ والقصص ص 26 ) « اثفیان » ج 1ص 99 )، بیرونی ) « افریذون ابن اثفیان » آبتین نیز محملی پیدا کند
طبري
نقل از برهان قاطع، به اهتمام دکتر معین، ص 13 ، پاورقی آتبین)]
) « آبتین » شاهنامه ،« اثفیال= اثفیان »
آتریسا
-1 آتشگون، آذرگون، مانند آتش؛ 2- (به مجاز) زیبارو
آتَرین
-1 (آتر = آتش + ین (پسوند نسبت))، منسوب به آتش، آتشین؛ 2- (به مجاز) زیبارو؛ 3- (اَعلام) (در دورهي هخامنشی) آترین
بانویی نامدار از بازماندگان کمبوجیه پسر کوروش شاه بود که بر داریوش بزرگ شورش کرد
آتَرینا
– (آتَرین+ا (پسوند نسبت))،منسوب به آترین (؟) ( آترین
1- و 2
آتنا
-1 (عربی) از واژههاي قرآنی در سوره بقره، آلعمران و کهف به معناي عطا کن به ما، ببخش به ما؛ 2- (اَعلام) (در یونان باستان)
داده
« آتن » آتنا رب النوع یونانی مظهر اندیشه، هنرها، دانشها و صنعت، دختر زئوس و الههاي است که اسم خود را به شهر
آتور
(پهلوي) 1- آتش، آذر؛ 2- (اَعلام) 1) یک بخش از تقویم قدیمی ایرانی که مغهاي دوران پادشاهی ماد بر پایه روح و زروانی آن
را تغییر دادهاند؛ 2) نام فرشتهي در ایران باستان
آتوسا
در اوستایی) زَبَردست؛ 2-(اَعلام) 1) نام چند شاهزاده خانم ایرانی عهد هخامنشی و مشهورترین آنان ) -Atossa) (از یونانی 1
دختر کوروش بزرگ، زن داریوش اول و مادر خشایارشاي اول است [حدود 500 سال پیش از میلاد]؛ 2) (در اوستا) هوتَئُسا
(=آتوسا) مادینه، و نیز نامِ شه بانوي دوست داشتنی گشتاسب شاه
آتیلا
453- -1 (ترکی) (آت به معنی اسب + یلا (صفت))، به معنی چابک، شجاع؛ نامی، نامدار(؟)؛ 2- (اَعلام) پادشاه هونها [ 434
میلادي] که به روم شرقی تاخت و کشتار و ویرانی بسیار کرد، در جنگ با روم غربی شکست خورد، کشیشان به او تازیانهي خدا
لقب داده بودند
آتین
(در زند و پازند) 1- موجود شده، پیدا گردیده؛ 2- به هم رسیده
آتیه
(عربی) (مؤنث آتی) 1- آینده، زمان آینده؛ 2- (به مجاز) وضع و حالت چیزي در زمان آینده به ویژه وضع و حالت خوب یا
مناسب
آدَرین
(آدرین= آتش + ین (پسوند نسبت))، آتشین، سرخ روي
آدرینا
[(آدر = آتش + ین (پسوند نسبت) + الف اسم ساز)]، 1- آتشین، سرخروي؛ 2- (به مجاز) زیبارو (؟)
آدینه
روز جمعه، آخرین روز هفته
آذر
(پهلوي) 1- (در قدیم) آتش، نار؛ 2- ماه نهم از سال شمسی؛ 3- (در قدیم) (گاه شماري) نام روز نهم از ماه شمسی در ایران قدیم؛
-4 (در قدیم) (به مجاز) آتشکده؛ 5- (اَعلام) فرشته نگهبان آتش نزد ایرانیان باستان
آذرخش
است و « آذرجشن » -1 صاعقه، برق؛ 2- نام نهمین روز از ماه آذر
[آذرگشسب را هم گاه آذرخش گفتهاند]
[این واژه تصحیفِ
آذرجشن، جشنی در روز آذر (نهم) از ماه آذر بوده که در این روز به زیارت آتشکده ها می رفتند
(نقل از برهان قاطع، به اهتمام
دکتر معین، ص 26 پاورقی آذرخش)]
آذردخت
-1 دختر آذر، دختر آتشین؛ 2- (به مجاز) دختر سرخگون؛ 3- (به مجاز) زیبارو
آذرنوش
آمده و آن نام آتشکدهاي است در بلخ که زرتشت در آنجا به دست یک تورانی کشته شد؛ « نوشآذر » ( (اَعلام) 1) (در شاهنامه
2) نام آتشکدهي دوم از جملهي هفت آتشکدهي فارسیان
آذین
-1 زیور، زیب، زینت، آرایش؛ 2- (در قدیم) آیین، رسم و قاعده
آرا
(مخفف آراینده)، 1- آراستن؛ زیور، زینت و آرایش؛ 2- آرایشکننده، آراینده
[این واژه با واژهي عربی آرا (آراء) به معنی
رأيها، نظرها و عقیدهها هم آوا و هم نویسه میباشد]
آراد
-1 (اَعلام) (در آیین زرتشتی) نام فرشتهي موکل بر دین و تدبیر امور و مصالحی که به روز آراد متعلق است، روز بیست و پنجم ماه
شمسی به نام اوست؛ 2- (در پهلوي) آراي، آراینده
آراز
– (ترکی) 1- ارس؛ 2- (اَعلام) قهرمان منسوب به طایفهي آس
+ ن
ك
آراس، 1
آراس
-1 (در ترکی) آراز، به معنی رود ارس؛ 2- (اَعلام) مرکز استان پادوکاله، در شمال فرانسه
آراسته
صفت مفعولی از آراستن) 1- آرایش شده و زینت و زیور داده شده؛ 2- آن که علاوه بر ظاهر مرتب داراي ) (ārāstak ، (پهلوي
صفتهاي خوب اخلاقی نیز هست؛ 3- (در قدیم) منظم، مرتب، داراي سامان، با زیور و زینت
آرام
-1 سکون، ثبات، آسایش، طمأنینه، صلح، آشتی، راحت؛ 2-(در قدیم) مایهي آرامش، آرامش بخش، تسلی بخش
آرامش
(اسم مصدر از آرامیدن و آرمیدن)، فراغت، راحت، آسایش، صلح، آشتی، ایمنی، امنیت، سنگینی، وقار و طمأنینه
آرامه
منسوب به آرام م آرام
آران
( (اَعلام) 1) نام پادشاه آذربایجان در عهد باستان؛ 2) نام سرزمینی در شمال غربی ایران و مغرب دریاي خزر (کشور آذربایجان)؛ 3
نام شهري است که قباد آن را بنا کرده است؛ 4) نام شهري در کاشان
آرتا
(اوستایی) مقدس، راست گفتار، درست کردار
آرتادخت
(آرتا + دخت = دختر)، 1- دختر راست گفتار و درست کردار، دختر پاك و مقدس؛ 2- (اَعلام) نام بانویی فرهنگدار و اقتصاد دان
است که در زمان اشکانیان به خزانه داري یکی از شهریاران اشکانی رسید
آرتان
(اَعلام) نام برادر داریوش و پسر ویشتاسپ
آرتِمیس
( (معرب از یونانی)، (اَعلام) 1) نام یکی از چند تن الههي یونانی که بر سکههاي اشکانی صورت یا علامت آنها نقش شده است؛ 2
آرتمیس (در میتولوژي یونان) ایزد بانوي حامی شکار، حیوانات وحشی، گیاهان، عفت زنان و تولد کودکان بوده است؛ 3) نام
یکی از بانوان ایران باستان در زمان خشایارشا که دریادار بود
آرتین
-1 منسوب به آرت، پاکی و تقدس؛ 2- (به مجاز) پاك و مقدس؛ 3- (اَعلام) هفتمین پادشاه ماد
آرتینا
– (آرتین + ا (پسوند اسم ساز))، منسوب به آرتین، ( آرتین
1- و 2
آردین
(آرد= آرت = مقدس+ ین (نسبت))، منسوب به آرد و آرت، آرد و آرت، به معناي مقدس
آرزو
خواهش، کام، مراد، چشمداشت، امید، توقع و انتظار؛ 2- میل و اشتیاق براي رسیدن به مراد یا مقصودي -ārzok) (پهلوي، 1
معمولًا مطلوب؛ 3- (اَعلام) (در شاهنامه) دختر شاه یمن و همسر سلم پسر فریدون و نیز دختر ماهیار گوهر فروش و همسر بهرام
گور
آرسام
گونهاي دیگر از واژهي آرشام، گ آرشام
آرسِن
انجمن، مجمع؛ 2- (در عبري) مردِ مبارز
(ārasan ، -1 (پهلوي
آرش
(اوستایی) 1- درخشنده؛ 2- (اَعلام) 1) نام یکی از تیراندازان زمان منوچهر شاه که ماجراي پرتاب تیر او از داستانهاي حماسی
است؛ 2) نام پسر دوم کیقباد و برادر کیکاووس، مشهور به کیآرش؛ 3) (در شاهنامه) جد اعلاي اشکانیان (= ارشک و اشک)
آرشا
مقدس
،(ārdā ، (=آردا
آرشاك
(پارسی باستان) (= اشک و ارشک)، ، ارشک
آرشام
-1 داراي زور خرس، خرس نیرو؛ 2- (اَعلام) پسر آریامنه و پدر ویشتاسپ و نام نیاي داریوش بزرگ شاهنشاهِ هخامنشی در قرن 5
پیش از میلاد
آرشاویر
-1 مرد مقدس؛ مرد نرمنش؛ 2- (اَعلام) هفتمین پادشاه اشکانی ایران که شاید همان فرهاد (چهارم یا پنجم) باشد
آرشیدا
(آر + شید + الف اسم ساز)، آریائی درخشان
آرمان
-1 آرزو، حسرت، کمال مطلوب، مراد و خواسته؛ 2- تصوراتی که براي ساختن جنبههاي گوناگون زندگیِ مطلوب در ذهن انسان
هاست، آنچه باید باشد و به آن میاندیشیم
آرمیتا
(اوستایی) پارسا، پاك، فروتن
آرمین
( (اَعلام) 1) نام چهارمین پسر کیقباد سردودمان کیانی؛ 2) نژاد آرمین
+ کی آرمین، 2
آرمینا
-1 (آرمین + ا (پسوند نسبت))، منسوب به آرمین؛ 2- (اَعلام) نام ساتراپ نشینِ [سرزمین تحت فرمان استاندار] ارمنستان که
میگفتند
« اورارتو » و بابلیان به آن « آرمینا » پارسیان (ایرانیان) به آن
آرمینه
( پسوند نسبت))، منسوب به آرمین، آرمین
1) و 2 ) /e-/ (آرمین + ه
آرنوش
(آر = آریایی، ایرانی + نوش = جاوید) روي هم به معنی ایرانی و آریایی جاوید
آرنیکا
-1 (در گیاهی) همیشه بهار کوهی، تنباکوي کوهی؛ 2- (در عربی) دُخانُالفُوج، خانِقُ الفَهد؛ 3- (در انگلیسی، فرانسه و آلمانی)
Arnica ، آرنیکا
آروین
-1 امتحان و آزمایش و تجربه؛ 2- آزموده و آزمایش شده
آریا
-1 آزاده، نجیب؛ 2- (اَعلام) 1) شعبهاي از نژاد سفید که از روزگاران بسیار قدیم در ایران، هند و اروپا ماندگار شدهاند؛ 2) نژاد
هند و اروپایی
آریان
منسوب به آریا، آریایی؛ م آریا
آریانا
-1 منسوب به آریا، آریایی؛ 2- (اَعلام) 1) نامی است که جغرافیدانان یونانی به قسمتی از ایران یعنی سرزمین آریائیها داده بودند؛
یونانی نخستین نویسندهي خارجی است که این اسم (آریانا) را استعمال کرده و قسمتی از ایران را « اراتُستن »] ؛ 2) نام قدیم ایران
1348 شمسی در 6 جلد به وسیله انجمن دایرةالمعارف افغانستان – آریانا نامیده]؛ 3) نام دایرةالمعارف فارسی که در سالهاي 1328
در کابل منتشر شده است
آریاناز
-1 مایهي افتخار نژاد آریایی؛ 2- مظهر زیبایی و جمال نژاد آریایی
آریسا
(آري = آریایی + سا (پسوند شباهت)) (= آریسان)، ( آریسان
آرین
(= آریا)، آریایی، آریا
( آریا
آریَنا
هم نویسه است، که در اساطیر آرینا نام ایزد /arina/ (آرین+ ا (پسوند نسبت))، منسوب به آرین، ( آرین (؟)؛ [این واژه با آرینا
بانوي خورشید در میان قوم قدیمی هیتی است که دیر زمانی آسیاي کوچک در سطهي ي آنان بود و از خود فرهنگ و شهر آبادي
شایان توجهی را به یادگار گذاشتند]
آریو
پسوند نسبت و شباهت))، 1- منسوب به قوم آریایی، شبیه آریائیان؛ 2- آریایی
) /u-/ (آري= آریا+ او
آریوبَرزن
(=آریوبرزین) (اَعلام) نام سرداري از سرداران داریوش سوم در هنگام هجوم اسکندر مقدونی به ایران، که شرافتمندانه از جان خود
و همراهانش گذشت و تا واپسین دم ایستادگی کرد
آزاد
-1 رها شده از گرفتاري یا چیزي آزار دهنده، فارغ، آسوده، بی دغدغه خاطر؛ مختار، صاحب اختیار؛ 2- (در گیاهی) درخت
جنگلی (آزاد درخت)؛ 3- (در قدیم) نجیب، شریف، آزاده؛ 4- (در قدیم) (شاعرانه) صفتی است براي بعضی گیاهان
آزاده
-1 آزاد، اصیل؛ 2- (در قدیم) نجیب، شریف، صالح؛ 3- (در قدیم) ایرانی؛ 4- (اَعلام) نام زنِ چنگ نوازي در زمان بهرام گور
آزرم
-1 داد، انصاف، شرم، حیا، لطف؛ 2-(در قدیم) ملایمت، مهربانی، ارج و قرب، ارزش و احترام، آسودگی، آسایش
آزیتا
-1 سوزن کاري کردن؛ 2- نقش زدن با قلم بر روي اشیا
آسا
-1 سوزن کاري کردن؛ 2- نقش زدن با قلم بر روي اشیا
آساره
(لري، دزفولی) ستاره
آسانا
دختر زیبا
آسمان
-1 فضاي لایتناهی که منظومهها و صورتهاي فلکی در آن قرار دارند؛ 2- (اَعلام) نام فرشتهاي موکل تدابیر امور؛ 3- (به مجاز)
عالم بالا، درگاه قدس خداوند، عالم غیب، جایگاه فرشتگان، عالم الوهیت و قداست؛ 4- (در قدیم) (گاه شماري) روز بیست و
هفتم از هر ماه شمسی در ایران قدیم
آسو
-3 (در اوستایی) آسو به معناي تندي، شتاب و ؛« آهو » -1 (در کردي) به معنی افق طلایی؛ 2- (در پهلوي) صورت پهلوي واژهي
کوشا آمده است
آسوده
(صفت فاعلی از آسودن) استراحت یافته، راحت کرده، آرام گرفته، ساکن، فارغ، خوش، مسرور، بیرنج
آسیا
(اَعلام) بزرگترین قاره از قارههاي پنجگانه جهان
آسیه
1237 پیش از میلاد] – (عربی) (مؤنث أسِیَ، أسَیً) 1- اندوهگین؛ 2- استوانه، ستون؛ 3- (اَعلام) نام زن فرعون [رامسس دوم 1304
معاصر با موسی(ع) که در روایات اسلامی زنی صالح و متقی و نیکوکار معرفی شده است، و به حضرت موسی(ع) ایمان آورد
آشتی
رنجشی را فراموش کردن، پس از قهر از نو دوستی کردن، وفق، تلفیق، آرامش
آشور
-1 (در قدیم) آشوردن؛ 2- (در موسیقی ایرانی) گوشهاي در دستگاههاي ماهور، نوا و راست پنجگاه؛ 3- (اَعلام) 1) نام پسر دومِ
سام پسر نوح؛ 2) (در قدیم)(= آسور) ربالنوع مورد پرستش مردم کشور آشور؛ 3) آسور یا آشور نام سرزمینِ تمدن آشور
آصف
( (عربی از عبري) (اَعلام) 1) آصف [ابن برخیا]، نام دبیر یا وزیر حضرت سلیمان نبی(ع) که در قرآن کریم ذکر آن رفته است؛ 2
(در قدیم) عنوان و لقبی بوده براي وزیران
آصفه
(عربی فارسی) (آصف + ه (پسوند نسبت))، منسوب به آصف، ه آصف
آفاق
(عربی) 1- جمع افق، عالم، گیتی، جهان؛ کرانههاي آسمان، اطراف؛ 2- (به مجاز) عالم ظاهر، جهان ماده؛ 3- (در قدیم) (به مجاز)
جهانیان، همهي مردم جهان
آفتاب
-1 خورشید، شمس، ستارهي نورانی (از ثوابت) مرکز منظومه شمسی که نور و حرارت زمین از آن است؛ 2- (به مجاز) نوري که از
خورشید به زمین میتابد، نور و تابش خورشید؛ 3- (در قدیم) (شاعرانه) (به مجاز) زنِ زیبارو؛ چهرهي زیبا
آفریده
-1 مخلوق، خلق شده، از نیستی هست گردیده؛ 2- بشر، انسان، آدمی
آفرین
-1 تحسین، ستایش، مدح، شکر، سپاس، تهنیت، تبریک؛ 2- نوایی در موسیقی؛ 3- (در قدیم) درخواست و التماس از درگاه
خداوند، دعا؛ 4- (در قدیم) آفرینش
آکام
(عربی) 1- سرزمین فراز، سرزمین بلند، زمینهاي بلند؛ 2- تپهها
آگرین
آگرین
-1 آتشین، آذرین؛ 2- (در کردي) کنایه از آدم بسیار شجاع و پرکار است
آلا
(پهلوي) سرخ، سرخکمرنگ
آلاء
(عربی) 1- نعمتها، نیکیها، نیکوییها؛ 2- از واژههاي قرآنی
آلاله
(در گیاهی) گیاهی است از تیرهي آلالهها، شقایق، لالهي نعمان، لالهي قرمز
آلان
– آران، آلان و الان: آر (= آریا) + ان (پسوند مکان)]، 1- روي هم به معنی سرزمین آریاییها؛ 2 = /arrān/ (= الان، اران) [اران
(اَعلام) نام سرزمینی در شمال غربی ایران که روسها به آن نام آذربایجان را دادهاند
اعراب نام پارسی این شهر (آران) را تغییر
داده و اران (بر وزن شداد) نامیدند
آلما
-1 درخت سیب جنگلی؛ 2- (در ترکی) سیب؛ [درخت سیب جنگلی را در رودسر سیب، هسیب و هسی و در توالش سف و در
میخوانند]
« آلما » ارسباران و آستارا
آلین
(آل= سرخ + ین (پسوند صفت ساز))، 1- سرخ گون، قرمز رنگ؛ 2- (اَعلام) (در قدیم) نام روستایی در مرو، سفلاي رودخارقان
آلینا
(به مجاز) زیبا و سرخ روي
آمال
(عربی) جمع امل، امیدها، آرزوها
آمنه
(عربی) (مؤنث آمن) 1- ایمن و بیخوف، در امن و امان؛ 2- (اَعلام) [حدود 46 پیش از هجرت] دختر وهب ابن عبد مناف ابن
زهره و مادر پیامبر اسلام(ص)
آمیتیس(آمی تیس)
(اَعلام) شاهدخت ایرانی دختر هووخشتر (شاه ماد) و نوهي کیاکسار پادشاه ماد که پس از آن که نبرد بین شام و بابل و مصر با
مادها به صلح انجامید به خواست پادشاه وقت که پدرش بود، به همسري بخت النصر پادشاه مصر در آمد
وي (بخت النصر) باغ
هاي معلق بابل [از عجایب هفتگانه] را براي زنش آمیتیس ساخت
آمین
(معرب از عبري) 1- (در حالت شبه جمله) برآور، بپذیر، اجابت کن؛ 2- از نامهاي خداوند جل شأنه
[معمولًا پس از دعا بر زبان
میآورند]؛ 3- (در عبري) محکم، امین، حقیقی
آنا
(ترکی) 1- زن، مادر، والده، مام؛ 2- زن سالخورده؛ 3- اساسی، پایه؛ 4- (اَعلام) (در میتولوژي یونان) آناپرانا خواهر ملکه دیدون،
که افسانهي او به هنگام کوچ مردم تروا به سرزمین هاي لاتین رواج یافت
Didon
آنالی
(ترکی) [از دو جزء آنا (مادر) + پسوند نسبت ساز (لی)] 1- دارندهي محبت؛ 2- برخوردار از محبت مادر؛ 3- مادر دار، داراي
مادر
آناهیت
(اوستایی) (= آناهیتا)، ( آناهیتا
آناهیتا
(اوستایی) 1- بیآلایش، پاك، به دور از آلودگی و ناپاکی؛ 2- (در اساطیر) به معناي مادر مقدسِ نیالوده (= باکره)، برجسته ترین
نماد مادینهي آریایی، نمایهي زن (= مادر کامل) است
آناهید
(اوستایی) (= آناهیتا)، ( آناهیتا
آندیا
(اَعلام) نام همسر بابلی اردشیر درازدست شهریار هخامنشی است
از او خبر زیادي در دست نیست جز آن که از همسران محبوب
پادشاه بزرگ ایرانی بوده است
آنِسه
(عربی) (مؤنث آنس)، 1- زن نیکو؛ 2- دختر خانم؛ 3- زن نیکو زبان
آنوشا
مذهب و کیش
آنیتا
(اوستایی) آراستگی، مهربانی، خوشرویی
آنیسا
[آن در عرفان عشق و جوهر عشق + یاي(ي) میانوند + سا (پسوند شباهت)]، به معنی مانند عشق(؟)
آنیل
(ترکی) 1- به خاطر آورده شدن؛ 2- مشهور، نامی
آنیه
(عربی) 1- جمع اناء، ظرفها، ظروف؛ 2- از واژههاي قرآنی
آوا
-1 آواز، بانگ، صوت؛ 2- عقیده، رأي؛ 3- صدایی که به آواز خوانده میشود یا از آلات موسیقی به گوش میرسد؛ 4- (در
قدیم) شهرت، آوازه
آوات
(در کردي) به معنی آرزو
آواز
-1 هرنوع صدایی که داراي آهنگ باشد، صداي آهنگین؛ 2- (در موسیقی ایرانی) صدایی آهنگین معمولاً در قالب یکی از
دستگاه هاي موسیقی سنتی، که از حنجره ي انسان بیرون می آید و معمولًا با کلام همراه است؛ 3- (در موسیقی ایرانی) گوشه اي
در دستگاه هاي شور، افشاري، ماهور و بیات اصفهان؛ 4- صدا؛ 5- (در قدیم) صداي بلند، خروش، فریاد
آوید
هر سه به یک معنی به کار رفته است]
« آوید، وید، ویدا » دانش، خرد، عقل
[در زبان اوستایی کلمههاي
آویشن
(در گیاهی) گیاهی از تیرهي نعناعیان با گلهاي سفید یا گلی و برگهاي کوچک، پونه صحرائی، پونه کوهی
آوین
-1 (آو= آب + ین (پسوند نسبت))، به رنگ آب، مانند آب، زلال، پاك؛ 2- (در کردي) عشق
آهو
-1 غزال، غزاله؛ 2- (به مجاز) معشوق زیبا؛ 3- (در قدیم) (به مجاز) چشم زیبا؛ 4- (در قدیم) (به مجاز) تندرونده، سریع العمل
آیات
(عربی) جمع آیه، آیهها، نشانهها، علامتها
آیت
(عربی) نشانه، علامت
+ ( آیه
[واژهي آیت و آیه هر دو از نظر معنی یکسان هستند اما با توجه به موسیقی واژهها، فراوانی و عرف
نامگذاري آیت براي پسران و آیه براي دختران انتخاب میگردد]
آیتک
(ترکی فارسی) 1- ماه تنها، ماه بی همتا؛ 2- (به مجاز) زیبارو
آيتکین
(ترکی) مانند ماه
آیتن
(ترکی فارسی) 1- به معنی ماه بدن، ماه پیکر، برابر با ماه؛ 2- (به مجاز) زیبارو
آیدا
(ترکی) گیاهی که کنار آب میروید
آیدن
– (ترکی) (= آیدین)، ( آیدین
1- و 2
آیدین
(ترکی) 1- به معنی روشنایی، روشن، آشکار، شفاف، نورانی، صاف، معلوم، واضح؛ 2- روشنفکر؛ 3- (اَعلام) 1) نام شهري در
جنوب شرقی ازمیرِ ترکیه؛ 2) نام سلسلهاي از امراي ولایت لیدیا
آیرین
-1 (کردي) آگرین، آهرین؛ 2- (در فارسی) آتشین
آیسا
(ترکی فارسی) (آي= ماه + سا (پسوند شباهت))، 1- مثل ماه، شبیه به ماه؛ 2- (به مجاز) زیبا رو
آیسان
(ترکی فارسی) (آي = ماه + سان (پسوند شباهت))، 1- مثل ماه، همانند ماه، مهسا؛ 2- (به مجاز) زیبارو
آیسانا
(ترکی فارسی) (آي = ماه + سان (پسوند شباهت) + ا (اسم ساز))، 1- همچون ماه، به مانند ماه، ماه وش؛ 2- (به مجاز) زیبارو
آیسل
(ترکی) 1- به معنی ماه شفاف، 2- مترادف معناي ائلسئون به معنی وطن پرست؛ 3- (اَعلام) رود قابل کشتیرانی در هلند به طول
116 کیلومتر در دهانهي شمالی رود راین که به دریاي آیسلمر میریزد
آيسن(آیسن)
(ترکی) 1- به معنی مانند ماه هستی؛ 2- (به مجاز) زیبارو
آیسو
(ترکی) (آي = ماه + سو = آب) 1- ماه و آب؛ 2- (به مجاز) زیبارو، با طراوت و درخشنده
آيسودا (آیسودا)
(ترکی) 1- ماه در آب؛ 2- (به مجاز) زیبا رو و با طراوت
آيسونا
(ترکمنی) 1- مرغابی ماه گونه، اردك وحشی چون ماه؛ 2- (به مجاز) زیبارو
آيشِن (آیشن)
(ترکی) 1- شبیه ماه؛ 2- (به مجاز) زیبا رو
آیشین(آيشین)
(ترکی) 1- به معنی مثل و مانند ماه و ماهوار، شبیه ماه؛ 2- (به مجاز) زیبا
آيگل (آیگل)
(ترکی فارسی) 1- گل ماه، ماه گل، گل زیبا چون ماه؛ 2- (به مجاز) زیبارو و لطیف
آیگین
(ترکی فارسی) (آي = ماه + گین = جزء پسین بعضی از کلمههاي مرکّب به معنی دارنده، همراه) 1- دارنده و همراه ماه؛ 2- (به
مجاز) زیباروي
آیلا
(ترکی) هالهي ماه، هاله
آیلار
(ترکی) 1- زیبا و پاك، جمع ماه؛ 2- (به مجاز) زیبارو
آیلر
(ترکی) 1- جمع ماه، ماه ها؛ 2- (به مجاز) زیبارو
آیلی
(ترکی) مهتاب
آیلین
(ترکی) هاله، اطراف ماه، هالهي ماه
آینا
-1 (ترکمنی) به معنی آیینه؛ 2- (ترکی) آیینه، آبگینه، شیشه، شفاف، صورت سفید و زیبا؛ 3- (به مجاز) زیبارو
آیناز
(ترکی فارسی) (آي = ماه + ناز)، 1- ماه قشنگ و زیبا؛ 2- (به مجاز) زیبارو
آينور(آینور)
(ترکی عربی) 1- روشنایی و فروغ ماه، نور ماه، نورانی مثل ماه؛ 2- (به مجاز) مهتاب؛ زیبارو
آینه
(= آیینه و آئینه)، ) آیینه (آئینه)
آیه
(عربی) 1- نشانه، نشان، معجزه، دلیل، حجت، برهان؛ 2- اعجوبه، عجیبه
+ ن
ك
آیت
آیین(آئین)
-1 (پهلوي)کیش، روش، دین، شیوهي مناسب و مطلوب؛ 2- (در قدیم) جلال و شکوه، عادت و خوي
آیینه(آئینه)
(= آیینه و آینه) 1- سطح صاف و صیقل یافته شیشهاي یا فلزي که تصویر را منعکس میکند؛ 2- (به مجاز) (در تصوف) دل عارف
که حقایق در آن منعکس میشود؛ 3-(در قدیم) (در موسیقی ایرانی) نوعی طبل یا زنگ که از پشت فیل معمولًا در جنگ به صدا
در میآوردهاند