معنی اسم ها و نام های دخترانه و پسرانه - ع
معنی اسم ها و نام های دخترانه و پسرانه – ع
۱۵ خرداد, ۱۳۹۷
معنی اسم ها و نام های دخترانه و پسرانه - گ
معنی اسم ها و نام های دخترانه و پسرانه – گ
۱۵ خرداد, ۱۳۹۷
معنی اسم ها و نام های دخترانه و پسرانه - ک

معنی اسم ها و نام های دخترانه و پسرانه - ک

معنی نام ها و اسامی دختران و پسران ایرانی  – ک

ک

کارِن

(= قارِن)، ن قارِن

 

کاروان

-۱ گروه مسافرانی که با هم عازم مقصدی هستند، قافله؛ ۲- (به مجاز) چیزی که عناصر و اجزای آن به دنبال هم در حرکتند

 

کارون

(اعلام) نام رودی در جنوب غربی ایران، در استانهای چهارمحال و بختیاری و خوزستان به طول ۸۹۰ کیلومتر، که با نام کوه رنگ

از ارتفاعات زردکوه در شهرکرد سرچشمه می گیرد، بخشی از آن به سرچشمه های زاینده رود می ریزد و بخش دیگر پس از

پیوستن به رود دو آب، به سمت خوزستان جاری می شود

 

کارین

دور و بعید

 

کارینا

(اَعلام) چهارمین سرزمین از سرزمینهای تابعهی پارت که به واسطهی ولات [جمعِ والی] اداره میشدهاند

 

کازیوه

(کردی) سپیدی صبح که همه افق را فرا گیرد

 

کاظم

(عربی) ۱- (در قدیم) فرو خورنده خشم؛ ۲- (اَعلام) لقب امام موسی ابن جعفر(ع) هفتمین امام شیعیان

 

کاظمه

– (عربی) (مؤنث کاظم)، ( کاظم

۱

کامبخش

-۱ (به مجاز) آنکه خواسته و آرزوی کسی را برآورده کند، برآورندهی آرزوها؛ ۲- به وصال رساننده

 

کامبیز

صورت دیگری از کمبوجیه که در زبان فرانسه کامبیز شده و مجدداً وارد فارسی شده است

ص کمبوجیه

 

کامران

-۱ (در قدیم) (به مجاز) آن که در هر کاری موفق است، موفق؛ ۲- خجسته، مبارک؛ ۳- مسلط، چیره؛ ۴- (در حالت قیدی) با

کامروایی و موفقیت

 

کامروز

-۱ ویژگی آن که روزگار به میل و اراده اوست؛ ۲- (به مجاز) خوشبخت

 

کوهیار

(در شاهنامه) از دلاوران ایرانی که در لشکرکشی کیخسرو به توران و نبرد بزرگ کیخسرو با افراسیاب شرکت داشت

[بنابر بعضی

آمده است]

« کوهیار » به جای « کوشیار » از نسخه های شاهنامه

کیژان

(کردی) دختران

 

کیلان

نام شهری در شهرستان دماوند در استان تهران هم نویسه می (kilān) -1 مرغ ماهی خوار، حواصیل، بوتیمار

[این واژه با کیلان

باشد]

 

کارِن

(= قارِن)، ن قارِن

 

کامل

(عربی) ۱- آن که یا آنچه ویژگیهای لازم را دارا است و کم و کاست ندارد، بیعیب، بینقص؛ ۲- (به مجاز) دارای محاسن و

خصوصیات مقبول؛ ۳- (در قدیم) (به مجاز) دانا و فاضل؛ ۴- (در حالت قیدی) بدون عیب و کاستی، به خوبی؛ ۵- (در تصوف)

ویژگی پیری که میتواند در نفوس تصرف و سالکان را تربیت کند؛ ۶-(اَعلام) کتاب عربی از ابن اثیر، معروف به کامل ابن اثیر

(ترجمه)، در تاریخ عمومی جهان تا سال ۶۲۸ قمری (الکامل فی التاریخ)

 

کامله

– ۳- و ۴ ، -۲ ، – (عربی) (مؤنث کامل)، ۱- زن کامل؛ ۲- (در تصوف) کامل (زن)، ( کامل

۱

کاموس

(اَعلام) نام مبارزی کشانی که پادشاه سنجاب بود وی از بهادران توران و از امرای زیردست افراسیاب بود

 

کامیاب

(به مجاز) آن که به خواست و آرزویش رسیده است، پیروز

 

کامیار

-۱ (در قدیم) (به مجاز) کامیاب، ( کامیاب، ۲- (در حالت قیدی) با شادی و با خوشحالی؛ ۳- (اَعلام) امیر کمالالدین ابن اسحاق،

قاضی ارزنجان یکی از بزرگان امرای علاءالدوله کیقباد سلجوقی [متوفی ۶۳۵ قمری] مردی فقیه، سخنگو و حکیم مشرب و از

شاگردان شیخ شهابالدین سهروردی

 

کامین

– (کام = آرزو، اراده، قصد، لذت، خوشی، توانایی، معشوق + ین (پسوند نسبت)) ۱- به معنی آرزومند؛ ۲- صاحب اراده و قصد؛ ۳

توانا

 

کانی

(کان + ی (پسوند نسبت))، ۱- منسوب به کان، مربوط به کان، معدنی، استخراج شده از کان؛ ۲- (به مجاز) دارای ارزش و قیمت

 

کاوش

(اسم مصدر از کاویدن)، ۱- جستجو، بررسی و تحقیق؛ ۲- (در قدیم) (به مجاز) ستیزه، رخنه و نفوذ

 

کاووس

(= کیکاووس)، ( کیکاووس

 

کاوه

(= گاودرفش)، ۱- عَلَم و رایَت گاو؛ ۲- (اَعلام) نام شخصیتِ اساطیری شاهنامه و آهنگری ایرانی که روزبانان ضحاک هفده پسر

او را کشته و قصد داشتند آخرین فرزند او را نیز قربانی ماران دوش ضحاک سازند، کاوه دادخواهان به مجلس ضحاک در آمد و

خروشید او با قیام خود مردم را گرد آورد تا به نزد فریدون رفتند و او را به شاهی برگزیدند

 

کاویان

کاویانی، منسوب به کاوه (شخصیت اساطیری شاهنامه)، + ک کاوه

 

کُبری

(عربی) ۱- (مؤنث اکبر)، بزرگ، کبیر، بزرگتر، + ( اکبر؛ ۲- (اَعلام) لقب زینب کبری(س) دختر حضرت علی(ع)

 

کتایون

(اَعلام) دختر قیصر روم و زن گشتاسب و مادر اسفندیار که نام دیگرش را ناهید گفتهاند

 

کرار

(عربی) ۱- (در قدیم) حمله کننده؛ ۲- (اَعلام) از القاب و صفات حضرت علی(ع)

 

کرامت

-۱ (در تصوف) کاری خارقالعاده، که به دست اولیا انجام میگیرد؛ ۲- داشتنِ صفات پسندیده، بزرگواری، شرافت، بخشندگی،

سخاوت؛ ۳- (در قدیم) احترام، عزت؛ ۴-بزرگداشت، هدیه

 

کرامتالله

(عربی) بزرگی و بخشندگی خداوند

 

کریم

– -۱ بخشنده، سخاوتمند؛ ۲- از نامها و صفات خداوند؛ ۳- از صفات قرآن؛ ۴- (در قدیم) گرانبها و ارزشمند و بزرگوار؛ ۵

۱۱۹۳ قمری] و بنیانگذار سلسلهی زند، که خود را وکیلالرعایا لقب داده بود و در – (اَعلام) کریم خان زند، شاه ایران [ ۱۱۶۵

پایتختش شیراز، بناهای زیبایی (ارگ، بازار، حمام و مسجد) به وجود آورد

 

کریمه

(عربی) ۱- گرانبها، ارزشمند؛ ۲- صفت هر یک از آیههای قرآن؛ ۳- (در قدیم) هر یک از آیههای قرآن؛ ۴- زن بزرگوار، زن

شریف نیکو و خوب

 

کَژال

(کردی؟) در بعضی از نامنامهها زیباروی سیاه چشم معنا شده است(؟)

 

کسری(کسرا)

(معرب از فارسیِ خسرو)؛ (اَعلام) عنوان هر یک از پادشاهان ساسانی

+ ( خسرو

 

کعبه

( عربی) ۱- مرتفع، جای چهارگوش، مکعب؛ ۲- (اعلام) (= بیتالله الحرام): بنایی به شکل مکعب مستطیل در ابعاد حدود

۱۵ متر در شهر مکه، در کشور عربستان سعودی، قبله گاه مسلمانان جهان و مقدسترین مکان مذهبی در اسلام

×۱۰×۱۲

کلثوم

(عربی) ۱- پرگوشت رخسار بیترشرویی، دارای گونه و چهرهی پر گوشت؛ ۲- (به مجاز) زیبا چهره؛ ۳- (اَعلام) ام کلثوم نام

دختر پیامبر اسلام(ص)

 

کلیم الله

(عربی) ۱- آن که خدا با او سخن گفته است؛ ۲- (اَعلام) لقب حضرت موسی(ع)

 

کمال

– (عربی) ۱- آخرین حد چیزی، نهایت، بسیاری؛ ۲- سرآمد بودن در داشتن صفتهای خوب، بیعیب و نقص بودن، کامل بودن؛ ۳

– خردمندی و دانایی، فرزانگی، درایت؛ کاملترین و بهترین صورت و حالت هر چیز؛ ۴- (در تصوف) رسیدنِ سالک به مقام محو؛ ۵

(در فلسفه) صورت و حد طبیعی هر چیز؛ ۶- (اَعلام) ۱) کمال اصفهانی: (= کمالالدین اسماعیل)؛ ۲) کمال خجندی (=کمالالدین

( ۱) و ۲ – خجندی)، خ کمالالدین

۲

کمالالدین

(عربی) ۱- موجب ترقی آیین و کیش؛ ۲- (اَعلام) ۱) کمالالدین اسماعیل: (= کمال اصفهانی) [قرن ۷ هجری] شاعر ایرانیِ از مردم

اصفهان، که به خاطر نوآوریهایش به خلّاقالمعانی معروف شد؛ ۲) کمالالدین خجندی: [قرن ۸ و ۹ هجری] شاعر و عارف ایرانی

مقیم تبریز؛ ۳) کمالالدین فارسی: (محمّدابن حسن) [قرن ۷و ۸ هجری] ریاضیدان و فیزیکدان ایرانی، شاگرد قطبالدین شیرازی،

دارای پژوهشهایی دربارهی نور، رنگین کمان و عددهای متحاب

 

کَمند

-۱ (به مجاز) آنچه به وسیلهی آن کسی را گرفتار میکنند، دام؛ ۲- (در قدیم) (به مجاز) گیسو

 

کُمیل

(عربی) ۱- کامل، تمام؛ ۲- (اَعلام) کمیل ابن زیاد: [قرن اول هجری] مسلمان عرب، از اصحاب و هواداران حضرت علی(ع)، که به

فرمان حجاج ابن یوسف کشته شد

دعای کمیل به او منسوب است

 

کنعان

است؛ ۲- (اَعلام) ۱) سرزمینی در میان رود اردن، دریای مدیترانه و « حلیم و بردبار » ( عبری) ۱- طبق تورات کنعان به معنی

بحرالمیت، مطابق فلسطین قدیم؛ ۲) نام چهارمین پسر حام

 

کوثر

(عربی) (اَعلام) ۱) سورهی صد و هشتم از قرآن کریم دارای سه آیه؛ ۲) (در ادیان) جویبار، چشمه یا حوضی در بهشت؛ ۳) نام

شهرستانی در جنوب شرقی استان اردبیل

 

کوروس

(= کوروش)، ( کوروش

 

کوروش(کورش)

به معنی خور یا خورشید؛ ۲- به نقل از بعضی منابع از ریشه ی « کورو » از مستشرقین] کوروش از کلمه ی ] « یوستی » -۱ به نقل از

بابلی به معنی چوپان؛ ۳- (اَعلام) نام سه تن از شاهان ایران از سلسلهی هخامنشی ۱) کوروش اول: شاه انشان (ایلام) [قرن ۷ پیش از

( میلاد]، نیای کوروش بزرگ، که پس از تسخیر سرزمینش به وسیلهی آشور بانیپال، خراجگزار وی شد [ ۶۳۹ پیش از میلاد]

۲

۵۳۰ پیش از میلاد] و بنیانگذار شاهنشاهی ایران

او آخرین شاه ماد را برانداخت [ ۵۵۰ پیش از میلاد] – کوروش بزرگ: شاه [ ۵۵۹

ولیدی [ ۵۴۷ پیش از میلاد] و بابل [ ۵۴۰ پیش از میلاد] را تسخیر کرد

۳) کوروش کوچک: پسر داریوش دوم، مدعی برادر خود

اردشیر دوم در جانشینی پدر

در سال ۴۰۱ پیش از میلاد به یاری مزدوران یونانی روانهی جنگ با اردشیر شد، ولی از او شکست

خورد و کشته شد

 

کوشا

[از کوش + ا (پسوند فاعلی و صفت مشبهه)]،آن که بسیار تلاش و کوشش میکند، ساعی، تلاشگر

 

کوشان

(از کوش (کوشیدن) + ان (پسوند صفت فاعلی))، ۱- (= کوشا)، کوشا؛ ۲- (اَعلام) نام قوم و سرزمینی

 

کوشیار

به معنی داده)]، ۱- روی هم به معنی دادهی فرشته؛ [گونهی دیگر این « داد » (= گوشیار)، [از گوش (نام فرشته) + یار (پسوند مبدل

معنی شده است]

۲-(اَعلام) کوشیار گیلانی [قرن ۴و ۵ هجری] « نگهبان چهار پایان » واژه (گوشیار) در برخی منابع فارسی

ریاضیدان و اخترشناس ایرانی، از مردم گیلان، مؤلف زیج جامع، کتاب اسطرلاب، الابعاد والاجرام، فی اصول حسابالهند

 

کوکب

(عربی) ۱- (در نجوم) ستاره؛ ۲- (در گیاهی) گل زینتی درشتِ پُر پَر به رنگهای ارغوانی، سفید، زرد، قرمز یا بنفش

 

کیا

-۱ (در قدیم) پادشاه، سلطان، حاکم، فرمانروا، والی؛ ۲-(به مجاز) سرور و بزرگ؛ ۳- (به مجاز) حرمت، عزت، آبرو؛ ۴- (اَعلام)

عنوان بعضی از حکام و رؤسای طبرستان و گیلان در قدیم

 

کیارا

تاسه، میل و خواهش به خوردن چیزهای بیقاعده (ناباب) چنانکه این حالت در زنان آبستن پدید میآید

[دکتر معین در جلد پنجم

آخر کلمه الف « ا» بوده (= ویار) و « گیار » به نظر میرسد اصل کلمه « گ» به « و» برهان (ص ۲۳۹ ) آورده است بنا بر قاعدهی تبدیل

اطلاق است در آخر شعر، و فرهنگ نویسان آن را جزو کلمه گرفتهاند و در همین کتاب (منظور برهان) این اشتباه نظیر دارد]

 

کیارش

به معنی کی و شهریار دلیر؛ ۲- (اَعلام) نام یکی از چهار پسر کیقباد است

«kavi arshan» (از کی + آرش)، ۱- در اوستا

کیامهر

(کیا = پادشاه، سلطان، حاکم، فرمانروا + مهر = خورشید، مهربانی و محبت)، ۱- خورشید شاه؛ ۲- پادشاه مهربان و با محبت

 

کیان

( -۱ (به مجاز) سروران و بزرگان؛ ۲- (اَعلام) ۱) کیها، هرکدام از پادشاهان داستانی ایران از کیقباد تا دارا؛ پادشاهان و سلاطین؛ ۲

نام شهرستانی در شهرکرد، در استان چهارمحال و بختیاری

 

کیانا

طبیعت، جوهر؛ ۲- (در اصطلاح فلاسفه) طبایع

-kyānā) (سریانی، ۱

کیاناز

(کیا+ ناز (افتخار، فخر، تفاخر)) ۱- موجب افتخار پادشاهان و سروران و بزرگان؛ ۲- (به مجاز) بزرگزاده

 

کیاندخت

دختر بزرگان و سروران، دختری که نژاد و تبار او به بزرگان و سروران میرسد

 

کیانمهر

(کیان+ مهر = محبت، دوستی و خورشید)، ۱- محبت و دوستی شاهانه و بزرگوارانه، خورشید پادشاهان و بزرگان؛ ۲- (به مجاز)

آن که در میان پادشاهان، بزرگان و سروران موقعیت ویژه دارد

 

کیانوش

بزرگ، گرامی+ اَنوش = بیمرگ]؛ ۲- (اَعلام) نام برادر فریدون

= « کوئی » -۱ بزرگ جاویدان

[از واژهی اوستایی

کیاوش

(کیا + وش (پسوند شباهت))، ویژگی آن که مثل پادشاهان، سروران و بزرگان است

 

کِیخسرو

-۳ (اَعلام) ۱) (در شاهنامه) شاه داستانی ایران، ؛« کی نیک نام » ( -۱ (به مجاز) (در قدیم) پادشاه بزرگ و والامقام؛ ۲- (در پهلوی

پسر سیاوش و نوهی کیکاووس، که پس از کشته شدن پدرش، نزد مادرش فرنگیس در توران بزرگ شد

گودرز سردار ایرانی او را

به ایران آورد

او انتقام خون پدر را از افراسیاب گرفت و او را در کنار دریاچهی چیچست کُشت

سرانجام با چند تن از پهلوانان به

کوهی رفت و همگی در زیر برف ناپدید شدند؛ ۲) کیخسرو نام سه تن از شاهان سلجوقی روم

غیاث الدین کیخسرو اول: شاه

۶۰۷-۶۰۱ قمری]، که در سال ۵۹۷ هجری برادرش سلیمانشاه دوم او را وادار به ترک سلطنت کرد، ولی با مرگ برادر ؛ ۵۹۷-۵۸۸]

دوباره تاج و تاخت را به دست آورد [حدود ۶۰۱ هجری] در جریان کشور گشایی در آناطولی کشته شد

غیاث الدین کیخسرو

۶۸۲ قمری]، – ۶۴۳ قمری] که در جریان لشکر کشی به ارمنستان درگذشت

غیاث الدین کیخسرو سوم: شاه [ ۶۶۴ – دوم: شاه [ ۶۳۴

که در خردسالی به سلطنت رسید و امور سلطنت به دست معین الدین پروانه افتاد

به فرمان تگودار، ایلخان مغول کشته شد

 

کِیسان

(کی+ سان (پسوند شباهت))، ۱- همانند کی، مثل کی؛ ۲- (به مجاز) از بزرگان، پادشاهان و سروران

 

کِیقباد

-۲ (اَعلام) ۱) (= قباد) (در شاهنامه) شاه داستانی ایران، نخستین شاه از سلسلهی کیانیان ؛« کی محبوب و سرور گرامی » -۱ به معنی

و از تبار فریدون، که در البرز کوه به سر می برد

زال پس از مرگ گرشاسپ، رستم را به جستجوی او فرستاد و او را به پادشاهی

خواند

او صد سال پادشاهی کرد و پایتختش شهر استخر بود

۲) کیقباد نام سه تن از شاهان سلجوقی روم

علاءالدین کیقباد اول:

۶۵۵ قمری]، که – ۶۳۴ قمری]، که به وسیلهی پسرش مسموم شد و درگذشت

علاءالدین کیقباد دوم: شاه [حدود ۶۴۳ – شاه [ ۶۱۵

چون خردسال بود، برادرانش با او در سلطنت سهیم شدند

هنگامی که عازم دربار ایلخان مغول بود، در راه کشته شد

علاءالدین

۷۰۷ قمری]، که سلطنت میان او و عمویش مرتب دست به دست میشد

-۷۰۴ ؛ ۷۰۲-۷۰۰ ؛ ۶۹۳-۶۹۲ ؛ کیقباد سوم: شاه [ ۶۸۳

کِیکاووس

-۲ (اَعلام) ۱) (= کاووس) (در شاهنامه) دومین پادشاه کیانی؛ که ۱۶۰ سال پادشاهی کرد؛ ۲) نام ؛« دارای منبع فراوان » -۱ به معنی

۶۵۵ قمری]، – ۶۱۵ قمری]؛ عزّالدین کیکاووس دوم: شاه [ ۶۴۳ – دو تن از شاهان سلجوقی روم

عزّالدین کیکاووس اول: شاه [ ۶۰۸

که با برادرانش قلج ارسلان چهارم و کیقباد دوم در سلطنت شریک بود

پس از حملهی مغول به بیزانس گریخت و پایان عمر را در

آوارگی گذراند؛ ۳) کیکاووسابن اسکندر (عُنصُرالمَعالی) [حدود ۴۱۲ – حدود ۴۸۰ قمری] نویسندهی ایرانی و از امیران سلسلهی

زیاریان، مؤلف قابوسنامه

 

کیمیا

-۱ مادهای فرضی که به گمان قدما فلزاتی مانند مس و قلع را به طلا و نقره تبدیل میکند، اکسیر؛ ۲- (به مجاز) هر چیز نایاب و

دست نیافتنی؛ ۳- (در قدیم) (به مجاز) افسون، مکر و حیله؛ ۴- (در تصوف) (به مجاز) انسان کامل مکمل که میتواند سالکان را

تربیت کند و به مقامات عرفانی برساند

کیوان

-۱ زحل، ز زحل؛ ۲- (در قدیم) (به مجاز) آسمان

 

کیواندخت

-۱ دختری منسوب به کیوان، یا دختر کیوان؛ ۲- (به مجاز) زیبارو

 

کیومرث

صفت است به معنی مردنی « مرتن » به معنی جان و زندگی است و جزء دوم « گیه » و « گیو » (= گیومرت)، ۱- زندهی فانی

[جزء اول

و در گذشتنی و به تعبیر دیگر مردم، چون بشر فانی است او را مردنی و درگذشتنی نامیدهاند

(از پاورقی برهان  چ معین)] ۲- معنی

آمده است؛ ۳- (اَعلام) ۱) (در شاهنامه) کیومرث: نخستین شاه سلسلهی پیشدادیان که ۳۰ « زندهی گویا » کیومرث در تاریخ بلعمی

سال پادشاهی کرد

۲) (در اوستا) کیومرث: نخستین انسان

از نطفهی او که بر زمین ریخت، مَشیه و مَشیانه به صورت مرد و زن

پدید آمدند

 

کِیهان

گیهان، جهان، عالم، گیتی، مجموعهی همه اشیا و پدیدههای موجود در هستی، آسمان

 

کِیهانه

(کیهان + ه (پسوند نسبت))، منسوب به کیهان، ( کیهان