معنی اسم ها و نام های دخترانه و پسرانه - م
معنی اسم ها و نام های دخترانه و پسرانه – م
۱۵ خرداد, ۱۳۹۷
معنی اسم ها و نام های دخترانه و پسرانه - و
معنی اسم ها و نام های دخترانه و پسرانه – و
۱۵ خرداد, ۱۳۹۷
معنی اسم ها و نام های دخترانه و پسرانه - ن

معنی اسم ها و نام های دخترانه و پسرانه - ن

معنی نام ها و اسامی دختران و پسران ایرانی  – ن

ن

ناجی

(عربی) ۱- نجات دهنده، منجی؛ ۲- (در قدیم) نجات یابنده و ۳- (به مجاز) رستگار

 

ناجیه

(عربی) (مؤنث ناجی)، ناجی

 

نادر

(عربی) ۱- آنچه به ندرت یافت شود، کمیاب؛ آن که در نوع خود بی نظیر باشد، بیهمتا؛ عجیب، شگفتآور؛ ۲-(در حالت قیدی)

۱۱۶۰ قمری]، بنیانگذار سلسلهی افشار، ملقب به شهاب قلی خان

– به ندرت؛ ۳- (اَعلام) ۱) نادر شاه افشار: شاه ایران [ ۱۱۴۸

نیروهای اشغالگر را از ایران بیرون کرد، پادشاه هند را شکست داد و غنیمت زیادی به چنگ آورد

سرانجام به دست سرداران

۱۳۷۸ شمسی] شاعر ایرانی، که پس از انقلاب ایران به فرانسه و سپس به آمریکا رفت

– خودش کشته شد؛ ۲) نادر نادرپور: [ ۱۳۰۸

از او مجموعههای شعر چشمها و دستها، از آسمان تا ریسمان، گیاه و سنگ، نه آتش، دختر جام، سرمهی خورشید، شام بازپسین،

۱۹۳۳ میلادی]؛ ۴) نادر میرزا: – شعر انگور، در ایران و سه مجموعه هم در آمریکا چاپ شده است؛ ۳) نادرشاه: شاه افغانستان [ ۱۹۲۹

[قرن ۱۳ هجری] آخرین فرمانروای سلسلهی افشار، فرزند شاهرخ میرزای افشار، که در سال ۱۲۱۰ مشهد را تصرف کرد و خود را

شاه خواند

در سال ۱۲۱۸ سپاهیان فتحعلی شاه شهر را تسخیر کردند

نادر میرزا در تهران به فرمان فتحعلی شاه کشته شد؛ ۵) نادر

۱۳۰۳ قمری] نویسنده و مورخ ایرانی، از شاهزادگان قاجار، مؤلف تاریخ و جغرافیای دارالسلطنهی تبریز

– میرزا: [ ۱۲۴۲

نادره

(عربی) ۱- شخص هوشمند و دارای نبوغ که نظیر او کمتر ظهور میکند؛ ۲- (به مجاز) (در قدیم) سخن یا حکایت با معنی و

– دلنشین؛ ۳- (اَعلام) نادره بانو نقاش ایرانی سدهی یازدهم که در هنر نقاشی در آن دوران سرآمد بود، + نادر

۱- و ۲

نادیا

(عربی) (اسم فاعل مؤنث از نادی) زن خوش آواز

 

نادیه

(عربی) (مؤنث نادی)، ندا دهنده، ندا کننده

 

ناردانه

-۱ (در قدیم) دانهی انار؛ ۲- (به مجاز) اشک خونین

 

ناردین

-۱ (در گیاهی) گل خوشه ای بلند، به هم فشرده، و معطر به رنگ های قرمز، آبی، سفید و زرد؛ ۲- (در گیاهی) گیاه این گل

پیازدار، علفی، پایا، و از خانواده ی سوسن است؛ ۳- (در گیاهی) خوشه ی بعضی گیاهان مانند جو و گندم؛ ۴- (در قدیم) (به

مجاز) گیسو، زلف؛ ۵- (در قدیم) (به مجاز) موی صورت

 

نارگل

گل انار، (گلنار)

 

ناروَن

(در گیاهی) ۱- گروهی از گیاهان درختی برگ ریز زینتی یا جنگلی خودرو که میوهی فندقهی بالدار آنها اوایل فروردین میرسد،

آغال پشه؛ ۲- درختی برگ ریز که در همه جا پراکنده و از جمله درختان جنگلی نقاط معتدل است

 

ناروُن

– (در قدیم) (در گیاهی) درخت انار، ناربُن، انار

+ ن

ک

ناربُن

۱

نارین

(عربی  فارسی) (نار + ین (پسوند نسبت))، ۱- منسوب به نار، آتش؛ ۲- (به مجاز) سرخ رنگ (زیبا)

 

نارینا

(عربی  فارسی) (نارین + ا (پسوند نسبت))، منسوب به نارین، ( نارین

 

نارینه

پسوند نسبت)، ۱- منسوب به انار؛ ۲- منسوب به آتش؛ ۳- (به مجاز) سرخ گون؛ ۴- زیبارو ) /ine-/ (نار = انار، آتش + اینه

نازآفرین

(= نازآفریننده) ۱- (به مجاز) معشوقی که ناز بسیار به کار برد؛ ۲- آنکه نعمت و رفاه و خوشی پدید آورد؛ ۳- نازآفریده؛ ۴- پدید

گشته از ناز و فخر و تکبر؛ ۵- به لطف و نرمی آفریده شده

 

نازپری

(اَعلام) نام دختر پادشاه خوارزم که همسر بهرام گور بود

 

نازلار

(فارسی  ترکی) (ناز + لار = پسوند جمع در ترکی)، ۱- نازها؛ ۲- زیبایی ها و قشنگی ها؛ ۳- (به مجاز) ویژگی دختری که ناز

دارد و زیبا و قشنگ است

 

نازلی

(ترکی) نازنین، نازنده، دارای ناز، نازدار

 

نازنین

– -۱ بسیار دوست داشتنی، عزیز و گرامی، زیبا، ظریف؛ ۲- (به مجاز) گرانمایه، با ارزش؛ ۳- (در قدیم) (به مجاز) معشوق و دلبر؛ ۴

(در قدیم) شخص زیبا و ظریف؛ ۵-(در قدیم) نازکننده، نازنده

 

نازنینرقیه

(فارسی  عربی) ۱- رقیهی دوست داشتنی؛ ۲- رقیهی عزیز و گرامی؛ ۳- رقیهی زیبا و گرانمایه

+ + نازنین و رقیه

 

نازنینزهرا

(فارسی  عربی)، ۱- زهرای دوست داشتنی؛ ۲- زهرای عزیز و گرامی؛ ۳- زهرای زیبا و گرانمایه

+ نازنین و زهرا

 

نازنینزینب

(فارسی  عربی)، ۱- زینبِ دوست داشتنی؛ ۲- زینبِ عزیز و گرامی؛ ۳- زینبِ زیبا و گرانمایه

+ نازنین و زینب

 

نازنینفاطمه

(فارسی  عربی)، ۱- فاطمهی دوست داشتنی؛ ۲- فاطمهی عزیز و گرامی؛ ۳- فاطمه زیبا و گرانمایه

+ نازنین و فاطمه

 

نازی

(ناز + ی (پسوند نسبت)) ۱- منسوب به ناز؛ ۲- (در گفتگو) نازدار؛ ۳- آن که بسیار ناز کند، پر ناز؛ ۴- (به مجاز) زیبا

 

نازیتا

(نازی + تا = نظیر، مانند، لنگه)، ۱- نظیر و مانند نازی، لنگهی نازی؛ ۲- (به مجاز) زیبا

 

نازیک

(در ترکی) نازک، باریک، ظریف، لطیف

 

نازیلا

(فارسی  ترکی) با ناز و کرشمه، با ناز

 

ناصح

(عربی) ۱- نصیحت کننده، پند دهنده؛ ۲- (در قدیم) دلسوز، خیرخواه

 

ناصر

۴۸۱ قمری] حکیم، شاعر و نویسندهی ایرانی، – (عربی) ۱- (در قدیم) نصرت دهنده، یاری کننده؛ ۲- (اَعلام) ۱) ناصرخسرو: [ ۳۹۴

متولد قبادیان بلخ

پیشوای اسماعیلیان خراسان، مؤلف سفرنامه، که گزارش سفر هفت سالهی او به سرزمینهای اسلامی است،

– جامعُالحکمتین، خوانُالاخوان، گشایش و رهایش، زادُالمسافرین، وجه دین

۲) ناصر: لقب ابوالعباس احمد، خلیفهی عباسی [ ۵۷۵

۶۲۲ قمری]، معاصر با محمّد خوارزمشاه و چنگیزخان مغول

 

ناصرالدین

۱۳۱۳ قمری] از سلسلهی قاجار، که در ۱۷ سالگی – (عربی) ۱- یاری کننده دین؛ ۲- (اَعلام) ۱) ناصرالدین شاه: شاه ایران [ ۱۲۶۴

شاه شد

وزیرش امیرکبیر را پس از سه سال عزل کرد و کشت

استقلال افغانستان را به رسمیت شناخت

سه بار به اروپا سفر کرد

به

دست میرزا رضا کرمانی کشته شد

در زمان او نخستین مؤسسههای آموزش عالی جدید تأسیس شد، تلگراف، تلفن و برق به ایران

۴۸۷ قمری]، ن محمود – راه یافت

چاپ و نشر روزنامه و کتاب رواج یافت؛ ۲) ناصرالدین لقب محمودابن ملکشاه سلجوقی: [ ۴۸۵

۶۳۵ قمری] که حملهی صلیبیان را دفع کرد

– ۳) ناصرالدین ابوالمعالی محمّد مشهور به ملک کامل: شاه ایوبی مصر [ ۶۱۵ ؛ (۵ ، -۳

ناطق

(عربی) ۱- سخنران؛ گوینده، سخنگو؛ دارای توانایی سخن گفتن، گویا؛ ۲- (در قدیم) آشکارا، واضح، بیّن؛ ۳-(در قدیم) آشکار

کننده، بازگو کننده؛ ۴- (در ادیان) در نزد شیعهی اسماعیلی، پیامبر اسلام(ص)

 

ناعمه

(عربی) (مؤنث ناعم)، ۱- نرم و لطیف؛ ۲- مرغزار، باغ

 

نافع

(عربی) ۱- سود رساننده، سودمند، مفید؛ ۲- از صفات و نامهای خداوند

 

نامجو

-۱ (به مجاز) نامدار، مشهور؛ ۲- (در قدیم) جویای آوازه و شهرت

 

نامدار

-۱ (به مجاز) دارای آوازه و شهرت بسیار، مشهور، معروف؛ ۲- (در قدیم) (به مجاز) بزرگ، بزرگوار، پهلوان؛ ۳- (در قدیم) (به

مجاز) نفیس، قیمتی؛ ۴- گزیده، گزین، بسیار خوب

 

نامی

(منسوب به نام)، ۱- (به مجاز) مشهور، معروف؛ ۲- (در قدیم) محبوب، گرامی؛ ۳- (در عربی) (اسم فاعل از نموّ و نَماء) به معنی

نمو کننده، بالنده، روینده

 

ناهید

-۱ (در نجوم) زهره؛ دومین سیارهی منظومهی شمسی به نسبت فاصله از خورشید که از درخشندهترین اجرام آسمانی است، ونوس،

[زهره در نزد قدما نماد خنیاگری و نوازندگی است]؛ ۲- آناهیتا یا ناهید (در اوستا) ایزد آب است و در اوستا به صورت دوشیزهی

بسیار زیبا، بلند بالا و خوش پیکر توصیف شده است؛ ۳- (اَعلام) نام دیگر کتایون همسر گشتاسب که دختر قیصر روم بود و مادر

اسفندیار و پشوتن

 

ناهیده

(= ناهید)، ( ناهید

 

نایب

(عربی) ۱- آن که در غیاب کسی عهدهدار مقام و مسئولیت اوست، جانشین، نماینده؛ ۲- (در ادیان) در شیعهی دوازده امامی هر

یک از علمای دینی که در زمان غیبت حضرت مهدی(ع) ولایت امور مسلمین بر عهدهی اوست؛ ۳- عنوان دولتی و دیوانی که در

دورهی قاجار، افشاریه، غزنوی و سلجوقی به اشخاص بخاطر نیابت، تصدی شهر یا ولایت و سرپرستی امور دادهاند

 

نایف

(عربی) ۱- مرتفع؛ ۲- (اَعلام) نام یکی از دلیران مردم نجد از بزرگان و رؤسای بادیه نشین

 

نَبهان

(عربی) ۱- آگاه، هوشیار؛ ۲- (اعلام) ۱) ابن عمرو، پدر قبیله ای است قبیله های طی در عرب؛ ۲) نام کوهی و جایی در کشور

یمن

 

نَبی

(عربی) ۱- پیغمبر، رسول؛ ۲- (به مجاز) حضرت محمّد(ص)؛ ۳- (اَعلام) نبی تخلص ملا عبدالنبی فخرالزمانی: [قرن ۱۰ هجری]

شاعر و نویسندهی ایرانی متخلص به عزتی و نبی، از نوادگان دختری خواجه عبدالله انصاری مدتی در هند سکونت کرد و در آنجا

تذکرهی میخانه و نیز ساقینامهای نوشت

از دیگر آثار اوست: بحرالنوادر و دستورالفصحا

 

نَبیالله

(عربی) ۱- رسول خدا؛ ۲- (در ادیان) عنوانی برای پیغمران؛ ۳- (اَعلام) از القاب پیامبر اسلام(ص)

 

نَبیل

(عربی) ۱- هوشیار، زیرک؛ ۲- نجیب، بزرگ؛ ۳- (در قدیم) (به مجاز) عالی

 

نَبیه

(عربی) ۱- شریف، بزرگوار؛ ۲- (در قدیم) آگاه، هوشیار

 

نِجات

(عربی) ۱- رهایی از خطر، وضع دشوار یا ناخوشایند؛ ۲- (در قدیم) (به مجاز) رستگاری

 

نجاح

(عربی) ۱- رستگاری؛ ۲- کامیابی، پیروزی، موفقیت

 

نَجلا

(عربی) (مؤنث انجل)، زن فراخ چشم، زنی که چشمانی وسیع و زیبا داشته باشد

 

نجم

(عربی) ۱- سوره ی پنجاه و سوم از قرآن کریم، دارای شصت و دو آیه؛ ۲- (در قدیم) ستاره؛ ۳- (در قدیم) قِسط

 

نجما

(عربی  فارسی) (نجم = نام سوره ی پنجاه و سوم از قرآن کریم، ستاره + ا (پسوند نسبت))، ۱- منسوب به نجم؛ ۲- (به مجاز) زیبا و

درخشان مثل ستاره

 

نَجمالدین

( (عربی) ۱- ستاره دین؛ ۲- آن که در دینداری و آگاهی به اصول و فروع دین چون ستارهای درخشان و نمایان است؛ ۳- (اَعلام) ۱

نَجمالدین دایه (= نجمالدین رازی)، ابوبکر عبدالله ابن محمّد رازی: [قرن ۷ هجری] عارف و شاعر ایرانی، که از ری به آسیای صغیر

و سپس به بغداد رفت

از اثرهای اوست: مِرصادُالعباد، عشق و عقل و بَحرالحقایق، در تفسیر قرآن؛ ۲) نَجمالدین ایوب (= ملک

۶۴۷ قمری]، که پس از وی لشکر ممالیک او باعث سقوط دولت ایوبیان و – صالح): سلطان ایوبی مصر، شام و فلسطین [ ۶۳۷

بنیانگذار سلسلهی ممالیک بحری شد؛ ۳) نَجمالدین کبرا (= احمدابن عمر): [قرن ۶ و ۷ هجری] عارف و صوفی ایرانی، از مردم

خوارزم، بنیانگذار طریقت معروف به کُبَرویّه

مرشد و مربی برخی از نامداران (مانند نجم الدین دایه، بهاءالدین ولد و عطار)

مؤلف

آدابُ المُریدین، سکینۀ الصالحین و بسیاری اثرهای دیگر، که غالباً چاپ شده است

در حملهی مهاجمان مغول کشته شد

 

نَجمه

– (عربی) (مؤنث نجم) ۱- (در قدیم) ستاره، اختر، نجم؛ ۲- (در گیاهی) نام درختی است که در عربی به آن ابوحنیفه میگویند؛ ۳

(اَعلام) نجمه مادر گرامی حضرت امام رضا(ع) امام هشتم شیعیان

 

نَجمیه

پسوند نسبت))، ۱- منسوب به نجم؛ ۲- (به مجاز) درخشان مثل ستاره

) /iyye/ (عربی) (نجم + ایّه

نَجوا

(عربی) سخن آهسته؛ صحبت کردن با یکدیگر معمولًا با صدای آهسته به قصد این که کسی آن را نشنود

 

نَجیالله

(عربی) ۱- نجات یافته از سوی خدا؛ ۲- (اَعلام) لقب حضرت نوح نبی(ع)

 

نَجیب

(عربی) ۱- دارای خصلتهای برجسته و ممتاز اخلاقی؛ ۲- شریف؛ ۳- عفیف، پاکدامن؛ ۴- با اصل و نسب، اصیل

 

نَجیبالله

۱۹۹۶- (عربی) ۱- خصلت های برجسته و ممتاز اخلاقی خداوند؛ ۲- شرافت و نجات خداوند؛ ۳- (اَعلام) محمد نجیبالله [ ۱۹۴۷

۱۹۹۲ میلادی] که با میانجیگری سازمان ملل متحد، برای ایجاد صلح در افغانستان، از – میلادی] رئیس جمهور افغانستان [ ۱۹۸۷

سمت خود کناره گرفت

نیروهای طالبان در هنگام اشغال کابل، او را از دفتر سازمان ملل در کابل بیرون کشیده و همراه برادرش

کشتند

 

نَحله

(عربی) ۱- عطیه، بخشش؛ ۲- مذهب، دیانت

 

نِدا

(عربی) صدای بلند، آواز، بانگ

 

نَدیمه

(عربی) زن یا دختری که معمولًا با ملکه، شاهزادهها، یا زنان بزرگ دیگر همنشین و هم صحبت هستند

 

نَذیر

(عربی) ۱- (اَعلام) از القاب پیامبر اسلام(ص) برگرفته از قرآن کریم؛ ۲- (در قدیم) ترساننده، بیم دهنده، در مقابلِ بَشیر

 

نَرجس

(معرب از فارسیِ نرگس) (در قدیم) (در گیاهی) نرگس، ( نرگس

 

نرگس

(از یونانی) ۱- (در گیاهی) گل زینتی با گلبرگهای سفید یا زرد معطر و کاسهای به رنگ سفید یا زرد در وسط؛ ۲- گیاه این گل

که علفی، پیاز دار و از خانوادهی سوسن است، خودرو یا زینتی است و در زمستان گل میدهد؛ ۳- (در قدیم) (به مجاز) چشم؛

[چشمان معشوق را نیز به نرگس تشبیه کردهاند]؛ ۴- (در عرفان) طرب و فرح نتیجهی علم که در عمل یافت شده است

 

نرمین

(نرم + ین (پسوند نسبت)) ۱- لطافت و لطیف بودن؛ ۲- (به مجاز) مهربان، ملایمت و خوش رفتاری داشتن

 

نَریمان

– (اوستایی) (= نیرم) ۱- به معنی نر منش، مرد سرشت و دلیر و پهلوان؛ ۲- (در اوستا) (= نیرمانا) به معنی نر منش و مرد سرشت؛ ۳

(اَعلام) (در شاهنامه) پهلوان ایرانی پسر گرشاسب و پدر سام

 

نُزهت

– (عربی) ۱- خوشی، شادی؛ ۲- پاکی، بیآلایشی؛ ۳-تفرج؛ ۴- (در موسیقی ایرانی) سازی قدیمی از خانوادهی سازهای زهی؛ ۵

(در قدیم) خوش آب و هوایی و خرّمی

 

نُزهتالزمان

موجب خوشی و شادمانی اهل زمانه

 

نَژلا

(= نَجلا)، نَجلا

 

نِسا

(عربی، نساء)؛ ۱- (در قدیم) زنان؛ ۲- (اَعلام) ۱) سورهی چهارم از قرآن کریم، دارای صدو هفتاد و شش آیه؛ ۲) شهر باستانی، در

نزدیکی شهر کنونی عشق آباد در ترکمنستان

 

نَسار

(= نسا) ۱- جایی که آفتاب کمتر به آن بتابد، سایه؛ ۲- سایبانی که از چوب و خاشاک ساخته شده باشد؛ ۳- (در لهجه ی قمی،

جنوب؛ + ن

ک

(nesār ، جایی که کمتر آفتاب برسد، (در لهجه ی تهرانی (nesār ، طرف سایه، (در لهجه ی اراکی (nesār

سایه

 

نَستر

(در قدیم) (در گیاهی) نسترن، ( نسترن

 

نَسترن

-۱ (در گیاهی) گلی شبیه رُز ولی کم پَرتر و کوچکتر از آن به رنگهای صورتی، سفید یا زرد؛ ۲- گیاه این گل که درختچهای

افراشته یا پراکنده از خانوادهی گل سرخ است؛ ۳- (در قدیم) (به مجاز) رخسار و بناگوش معشوق

 

نسرین

-۱ (در گیاهی) گلهای زرد یا سفید خوشهای معطر که یکی از گونههای نرگس است؛ ۲- گیاه این گل که علفی، پایا، زینتی و از

خانوادهی نرگس است و برگهای بلند و مخطط دارد؛ ۳- (در قدیم) (به مجاز) صورتِ معشوق

 

نسریندخت

(نسرین+ دخت = دختر) ۱- دختر نسرین وش؛ ۲- (به مجاز) زیباروی و با طراوت

 

نَسیبه

(عربی) ۱- (در قدیم) دارای اصل و نسب؛ ۲- خویشاوند و نزدیک؛ ۳- (اَعلام) نام یک زن صحابی شجاع از بنی نجّار که در

هنگام ظهور اسلام به پیامبر اسلام(ص) ایمان آورد و در سلک صحابهی وی در آمد و در جنگها شرکت و مردانه دوشادوش

مسلمانان پیکار میکرد

 

نَسیم

(عربی) ۱- باد ملایم و خنک، باد بسیار آرام؛ ۲- (در قدیم) بوی خوش؛ ۳- (در عرفان) تجلی جمالی الهی و رحمت متواتر و نفس

رحمانی را گویند

 

نَسیما

(عربی  فارسی) (نسیم + ا (پسوند نسبت))، منسوب به نسیم، و نسیم

 

نَسیمه

(عربی  فارسی) (نسیم + ه (پسوند نسبت))، ۱- باد بسیار ملایم؛ ۲- (در قدیم) بوی خوش

 

نشاط

(عربی) ۱- شادی، خوشی، سرزندگی؛ ۲- (در قدیم) میل، عزم، شوق

 

نَشمیل

(کردی) ۱- زیبای دلکش و نازک اندام؛ ۲- خوشگل

 

نصّار

(عربی) بسیار یاری رسان به دیگران

 

نَصر

(عربی) ۱- یاری، مدد؛ ۲- پیروزی، ظفر؛ ۳- (اَعلام) ۱) سورهی صدو دهم از قرآن کریم دارای سه آیه؛ ۲) نام دو تن از امیران

۲۷۹ قمری]، که از سوی خلیفهی عباسی منصوب شد

برادر امیر – سلسلهی سامانی

نصر اول: نخستین امیر سامانی ماوراءالنهر [ ۲۵۰

۳۳۱ قمری]، که محمّدابن احمد جیهانی و پس از او ابوالفضل بلعمی را وزیر خود – اسماعیل سامانی؛ نصر دوم: امیر سامانی [ ۳۰۱

۱۳۱ قمری] والی بلخ و امیر خراسان در زمان بنی – کرد

بر اثر شورش سران سپاه ناچار به استعفا شد؛ ۳) نصر ابن سیار لیثی: [ ۴۶

امیه

 

نَصرالدین

(عربی) ۱- موجب پیروزی دین، یاور و مدد کار دین و آئین؛ ۲- (اَعلام) نام بسیاری از مشاهیر در تاریخ از جمله ملانصرالدین یا

شیخ نصرالدین یا خواجه نصرالدین از مشاهیر ظرفا که در لطیفهگویی بینظیر و گفتارهای وی در این باب ضرب المثل است

 

نَصرالله

(عربی) ۱- یاری خداوند؛ ۲- (اَعلام) نصرالله منشی: [قرن ۶ هجری] (= ابوالمعالی نصرالله ابن محمّد ابن عبدالحمید) نویسندهی

ایرانی، منشی و وزیر دربار غزنوی و مترجم کلیله و دمنه از عربی به فارسی، معروف به کلیله و دمنه بهرامشاهی

 

نُصرت

(عربی) ۱- یاری، کمک؛ ۲- (در قدیم) پیروزی، فتح

 

نصرت الله

(عربی) ۱- یاری و کمک خداوند؛ ۲- پیروزی و فتح خداوند

 

نَصیب

(عربی) ۱- سهم کسی از چیزی، بهره، حصه؛ ۲- قسمت هرکس از سرنوشت

 

نَصیبه

(عربی) (مؤنث نَصیب)، نصیب

 

نَصیر

(عربی) ۱- یاری دهنده، یاور؛ ۲- از نامها و صفات خداوند؛ ۳- (اَعلام) نصیر اصفهانی: [قرن ۱۲ هجری] پزشک و شاعر ایرانی،

معروف به میرزا نصیر حسینی، سرایندهی منظومهی پیر و جوان

 

نَصیرالدین

۶۷۲ قمری] دانشمند ایرانی، – (عربی) ۱- یاری دهنده و مددکار دین؛ ۲- (اَعلام) نصیرالدین طوسی (= خواجه نصیر طوسی): [ ۵۹۷

وزیر هلاکوخان و بنیانگذار رصدخانهی مراغه

مؤلف اثرهای علمی متعدد در ریاضیات، نجوم، منطق، فلسفه و اخلاق، از جمله:

اساسُالاقتباس، اخلاق ناصری، بیست باب، تحریر اصول اقلیدس، تحریر مَجِسطی، تذکره نصیریه، شکل القطاع

 

نَظاره

(عربی) (در قدیم) بیننده، تماشاگر

 

نِظامالدین

(عربی) ۱- نظم آورنده و نظام دهندهی دین؛ ۲- موجب آراستگی دین؛ ۳- (اَعلام) ۱) نظامالدین اعرج (= حسن ابن محمّد): [قرن

۷و ۸ هجری) دانشمند ایرانی، مؤلف شرح تذکرهی طوسی، شرح مجسطی و تفسیر قرآن؛ ۲) نظامالدین اولیا (= شیخ محمّد دهلوی):

۷۲۵-۶۳۳ قمری] عارف مسلمان هندی، معروف به شاه نظام اولیا، مؤلف راحت القلوب، در ذکر سخنان استادش فریدالدین شکر ]

گنج؛ ۳) نظامالدین شامی (= عبدالواسع): [قرن ۹ هجری] مورخ ایرانی، از مردم تبریز، مؤلف تاریخ زمان امیر تیمور، معروف به

ظفرنامهی شامی و مترجم داستان بلوهر و بوذاسَف، به فارسی؛ ۴) نظامالدین محمّد یزدی (= نظام قاری): [قرن ۹ هجری]، شاعر

ایرانی، سرایندهی دیوان البسه به فارسی

 

نَظیره

(عربی) (مؤنث نظیر)، ۱- همتا، همانند؛ ۲- (در ادبیات) شعر یا داستانی که به استقبال از شاعر یا نویسنده دیگری سروده یا نوشته

می شود

 

نُعمان

۵۸۰ میلادی] دارای کنیه ی ابوقابوس یا – (عربی) ۱- (در قدیم) خون، ۲- (به مجاز) سرخ؛ ۳- (اَعلام) ۱) نعمان ابن منذر [ ۶۰۲

ابوقبیس و مشهور به نعمان سوم، با اینکه مهمترین پادشاه از سلسله ی لخمی نیست امّا به واسطه ی آمدن نامش در مدایح و

هجاهای شاعران، مشهورترین حاکم در این سلسله است

وی پس از مرگ پدرش بر اثر کوشش های عدی بن زید از سوی هرمز

سامانی به پادشاهی حیره رسید

در اواخر عمر عدی بن زید را به جرم توطئه بر ضد خویش به قتل رساند

خسرو پرویز به تحریک

پسر عدی وی را دستگیر و زندانی کرد

وی پس از ۱۵ سال در زندان مرد

همچنین معروف است که خسرو پرویز او را در زیر پای

فیلان انداخت و کشت؛ ۲) نعمان بن امرؤالقیس [قرن ۴ و ۵ میلادی] معروف به نعمان سائح و نعمان امور و صاحب خورنق از

پادشاهان لخمی؛ گویا در حدود سال ۴۰۳ میلادی از طرف یزدگرد اول، پادشاه ساسانی، به سلطنت حیره رسیده است

ظاهراَ تربیت

بهرام گور به او سپرده شده بود

وی در اواخر عمر از سلطنت کناره گرفته و به سیاحت مشغول شد

نعمان را بانی دو کاخ معروف

۶۵ قمری] صحابی، امیر، خطیب و شاعر صدر اسلام؛ نخستین – به نام های خورنق و سدیر می دانند؛ ۳) نعمان بن بشیر انصاری [ ۲

مولود انصار بعد از هجرت پیامبر(ص) و در جنگ صفین از همراهان معاویه بود

در سال ۵۳ هجری قمری، قاضی دمشق سپس والی

یمن و پس از آن حاکم کوفه شد که قبل از واقعه کربلا، یزید بن معاویه وی را برکنار و عبدالله بن زیاد را جانشین وی کرد

نعمان

پس از آن تا هنگام مرگ یزید، والی حمص بود

بعد از مرگ یزید وی با ابن زبیر بعیت کرد

مردم حمص بر او شوریدند و او

۱۵۰ قمری] معروف به امام اعظم، یکی از ائمه ی چهارگانه ی اهل – فراری سپس کشته شد؛ ۴) ابوحنیفه نعمان بن ثابت [ ۸۰ یا ۸۲

سنت و مؤسس مذهب حنفی است

برخی او را از طبقه تابعین شمرده اند

نیای وی ایرانی و از اهل کابل یا طخارستان بوده است

 

ابوحنیفه در کوفه زاده شد

ابتدا شغل بزازی داشت، سپس به تحصیل روی آورد و در فقه مقام شامخی یافت و مدتی به تدریس فقه

پرداخت

به علت گرایش به فرقه زیدیه یا به علل دیگر به زندان افتاد و در زندان درگذشت

اصحاب وی را اهل رأی و قیاس

گویند

 

نِعمت

(عربی) ۱- هر چیزی که باعث شادکامی، آسایش زندگی و سعادت انسان می شود؛ ۲- (در قدیم) مال، ثروت؛ ۳- عطا، بخشش؛

-۴ نیکی، خوبی؛ ۵- محصول؛ ۶- روزی، رزق؛ ۷- هدیه، تحفه؛ ۸- (در قدیم) (به مجاز) غذا

 

نِعمتالله

۸۳۴ قمری] صوفی و شاعر متولد – (عربی) ۱- احسان و بخشش خداوند؛ ۲- (اَعلام) نعمتالله کرمانی (= شاه نعمتالله ولی): [ ۷۳۱

حلب، بنیانگذار سلسلهی درویشان نعمت الهی، مؤلف رسالههای متعدد به فارسی و عربی و دیوان شعری که چاپ شده است

او

پس از سفرهای فراوان، ۲۵ سال پایان عمرش را در ماهان کرمان گذراند

 

نَعنا

(از عربی، نعناع) (در گیاهی) نعناع، گیاهی علفی و کاشتنی که ساقه و برگهای خوشبوی آن خوراکی و دارویی است و ساقهی

چهارگوش و زیرزمینی و گاهی گلهای رنگین دارد

 

نَعیم

(عربی) ۱- (در قدیم) نعمت؛ ۲- پرنعمت (بهشت)؛ ۳- نرم، لطیف؛ ۴- از نامهای بهشت؛ ۵- (اَعلام) نام چندین تن از افراد مشهور

در تاریخ از جمله صحابه

 

نَعیما

– ۲- و ۳ ، – (عربی  فارسی) (نعیم + ا (پسوند نسبت))، منسوب به نعیم، ن نعیم

۱

نَعیمه

– ۲- و ۳ ، – (عربی  فارسی) (نعیم + ه (پسوند نسبت)) منسوب به نَعیم، ( نعیم

۱

نَغمه

(عربی) ۱- (در موسیقی) آهنگ یا ملودی؛ ۲- آواز، تصنیف یا صوت موسیقیایی که از آلات موسیقی بر میخیزد؛ ۳- (در موسیقی

– ایرانی) گوشهای در دستگاه شور و آواز بیات تُرک از ملحقات شور، دستگاههای سهگاه، چهارگاه، ماهور، راست پنجگاه و نوا؛ ۴

(در موسیقی ایرانی) نت یا صدایی که دارای زیر و بمی مشخص باشد

 

نَفیسه

(عربی) (مؤنث نفیس)، ۱- گرانبها، قیمتی؛ ۲- (در قدیم) ارجمند و گرامی؛ ۳- (اَعلام) نفیسه دختر حسن ابن زید از خاندان

گرامی امام حسن مجتبی(ع) که بانویی خداپرست، عارف و زاهد بود

 

نُقره

(از سغدی) (در شیمی) فلزی گرانبها، نرم، و سفید با جلای فلزی که در ساختن زیور آلات، آینه و

 

 

بکار میرود، سیم

 

نَقشین

(عربی  فارسی) (در قدیم) دارای نقش، نقشدار

 

نَقی

(عربی) ۱- (در قدیم) پاکیزه، پاک؛ ۲- برگزیده؛ ۳- (اَعلام) لقب ابوالحسن علی ابن محمّد امام دهم شیعیان(ع)

 

نَقیب

(عربی) ۱- مهتر قوم، سالار، سرپرست گروه؛ ۲- در دورهی صفوی تا قاجار آن که بر نقالان، معرکهگیران، مداحان و مانند آنها

ریاست داشته است؛ ۳- در دورهی صفوی معاون یا نایب کلانتر؛ ۴- (در قدیم) سرپرست و متصدی امور یک گروه خاص

اجتماعی یا حکومتی

 

نَکیسا

(= نگیسا) (اَعلام) [قرن ۶ میلادی] نام یکی از رامشگران و نوازندگان عهد خسرو پرویز و مربوط به وی که اختراع خسروانی را به

او نسبت میدهند

 

نِگار

-۱ (به معنی نگاشتن و نگاریدن)؛ نقش، تصویر؛ ۲- (به مجاز) معشوق زیباروی؛ ۳- (در قدیم) (به مجاز) دختر یا زن زیباروی؛ بت

و صنم؛ ۴- زیور و زینت؛ ۵- نقش نگین؛ ۶- (در قدیم) رنگین و منقش؛ ۷- (اَعلام) نام شهری در شهرستان بردسیر، در استان

کرمان

 

نِگاره

نقش، شکل، تصویر

نگارین

-۱ زیبا؛ ۲- آرایش شده، مزین، آراسته؛ ۳- حنا بسته؛ ۴- (به مجاز) دلنشین، دل آویز؛ ۵- (به مجاز) معشوق زیباروی

 

نِگاه

-۱ عمل نگریستن، دید، نظر؛ ۲- چشم؛ ۳- (به صورت شبه جمله) (در گفتگو) نگاه کنید، نگاه کن

 

نِگین

-۱ سنگ یا فلزی زینتی و معمولًا قیمتی که بر روی انگشتر، گوشواره، گردنبند و جز آنها کار میگذارند؛ ۲- (در قدیم) سنگ

قیمتی که معمولًا برای تزئین بر روی چیزی کار میگذاشتهاند؛ ۳- (در قدیم) (به مجاز) انگشتر نگیندار پادشاهان و فرمانروایان که

به جای مهر به کار میرفته است؛ ۴- (در قدیم) (به مجاز) انگشتر

 

نِلی

صورت دیگر نیلی،ص نیلی

 

نمونه

– -۱ مقدار یا تعداد کم از چیزی یا از مجموعهای که نشاندهندهی ویژگیهای آن چیز یا آن مجموعه است؛ ۲- نمودار؛ ۳- مثال؛ ۴

سرمشق، الگو؛ ۵- دارای ویژگیهای شایسته که میتواند برای دیگران سرمشق باشد

 

نَوا

-۱ صدای موسیقیایی، نغمه؛ ۲- (در موسیقی ایرانی) یکی از دستگاههای هفتگانهی موسیقی سنتی ایران؛ ۳- آوازِ پرندگان خوش

صدا، مانند بلبل؛ ۴- (در قدیم) (در موسیقی ایرانی) آواز، از الحان قدیمی، ۵- پرده، مقام؛ ۶- سامان و ترتیب و نظم؛ ۷- (در قدیم)

(به مجاز) نفع و سود، فراخی نعمت، فراخی

 

نَوّاب

(عربی) ۱- (در قدیم) در دورهی صفوی و قاجار عنوانی که به شاهزادگان و گاه به شاهان داده میشد؛ ۲- (اَعلام) نواب صفوی (=

سید مجتبی): [ ۱۳۳۴ شمسی] روحانی و فعال سیاسی مسلمان ایرانی، رهبر جمعیت فدائیان اسلام

در سال ۱۳۳۴ همراه با چند تن از

یارانش دستگیر و اعدام شد

 

نَوال

(عربی) ۱- آنچه بخشیده میشود، عطیه؛ ۲- (در قدیم) بخشش و عطا

 

نوبخت

-۱ (= جوان بخت) ۲- (اَعلام) ۱) از نامهای دوران ساسانی؛ ۲) نوبخت اهوازی نام ستاره شناس و مهندس نامور ایرانی در دربار

منصور خلیفهی عباسی، که در طراحی و نظارت بر ساختمان شهر بغداد شرکت داشت

او دو کتاب ریاضی را از زمان پهلوی به

عربی برگردانید

 

نوبَر

-۱ ویژگی میوهای که در آغاز فصل خود به بازار میآید؛ ۲- (به مجاز) تازه و جدید؛ ۳- (در قدیم) تَر و تازه، شاداب؛ ۴- (در

قدیم) تحفه، نو برانه

 

نوبهار

-۱ آغاز فصل بهار؛ ۲- (در قدیم) سبزهی نو رسته، گل و شکوفهی تازه روییده؛ ۳- نو بهار (از سنسکریت) (در قدیم) به معنی

زیبارویان و معشوقگان قرار « مشبه به » ، معشوق یا زن زیبا؛ ۴- (اَعلام) نام معبد بودایی در بلخ که به علت وجود بتهای زیبا در آن

گرفته است

 

نوح

(عربی) ۱- (در عبری) به معنی راحت است؛ ۲- (اَعلام) ۱) سورهی هفتاد و یکم از قرآن کریم دارای بیست و نه آیه؛ ۲) از پیامبران

مذکور در عهد عتیق و قرآن، که بنا بر روایات چون مردم آموزشهای او را نپذیرفتند، خداوند به او فرمان داد برای خود کشتی

بسازد و پیروانش را همراه با یک جفت از هر جانوری در آن جای دهد

آنگاه توفانی فرستاد که همهی روی زمین را آب فرا

گرفت، نوح و همراهانش پس از فروکش کردن توفان به روی زمین فرود آمدند؛ ۳) نوح: نام دو تن از امیران سامانی

نوح اول:

۳۸۷ قمری]، که در ۱۳ سالگی بر تخت نشست و تمام دوران او به – ۳۴۳ قمری]؛ نوح دوم: امیر سامانی [ ۳۶۶ – امیر سامانی [ ۳۳۱

جنگ با یاغیان گذشت

 

نوذر

(اَعلام) (در شاهنامه) نام پسر منوچهر یکی از پادشاهان کیانی که پس از او به سلطنت رسید و به دست افراسیاب گرفتار شد و با

بیشتر سران لشکر کشته شد

 

نورا

(نور+ ا (پسوند نسبت)) ۱- نورانی، درخشان؛ ۲- (به مجاز) زیبا

 

نورالدین

۶۰۷ قمری] که قاتلان پدر را – (عربی)، ۱- نورِ دین؛ ۲- (اَعلام) ۱) نورالدین (= محمّدابن حسن) رییس اسماعیلیان الموت [ ۵۶۱

کشت و کار او را دنبال کرد

به دست مخالفانش مسموم شد؛ ۲) نورالدین ارسلانشاه: نام دو تن از اتابکان موصل

نورالدین

۶۰۷ قمری] و از امرای آل زنگی، پدر عزّالدین مسعود دوم

نورالدین ارسلانشاه دوم : اتابک – ارسلانشاه اول: اتابک موصل [ ۵۹۰

۶۱۷ قمری] و از امرای آل زنگی، پسر و جانشین عزّالدین مسعود دوم؛ ۳) نورالدین اسماعیل (= ملک صالح): اتابک – موصل [ ۶۱۶

۵۷۷ قمری]، پسر نورالدین محمود زنگی، که صلاح الدین ایوبی او را از دمشق راند؛ ۴) نورالدین – شام و از امرای آل زنگی [ ۵۶۹

۵۶۹ قمری] از امرای آل زنگی، پسر عمادالدین زنگی، بنیانگذار سلسلهی اتابکان شام، که مدتی حاکم حلب، – محمود زنگی: [ ۵۱۱

حمص، حماه ، دمشق و بعلبک بود

 

نورالعین

(عربی) ۱- نور چشم (چشمها)؛ ۲- (به مجاز) عزیز و گرامی

 

نورالله

(عربی) نور الهی، نور خدا

 

نورالهدی

(عربی) نورِ رستگاری، راستی و پیروزی

 

نوران

(عربی  فارسی) (نور + ان (پسوند نسبت))، ۱- منسوب به نور؛ ۲- روشن، درخشان؛ ۳- (به مجاز) زیباروی

 

نورانگیز

(عربی  فارسی) (نور + انگیز = جزء پسین به معنی انگیزنده) ۱- نورانگیزنده؛ ۲- (به مجاز) زیبا و تابان

 

نورُسته

-۱ تازه روییده؛ ۲- (به مجاز) جوان، تازه بالغ شده

 

نورصبا

(عربی) [نور + صبا = نسیم ملایم و خنک که از شمال میوزد؛ (به مجاز) پیام رسان میان عاشق و معشوق] ۱- روی هم (به مجاز)

نوری که از صبا متصاعد میشود، جلوهی صبا؛ ۲- (به مجاز) زیبارو

 

نوروز

-۱ بزرگترین جشن ملی اقوام ایرانی که از نخستین لحظات سال نو آغاز میشود؛ ۲- نام گلی (گل نوروز)؛ ۳- (در قدیم) (به مجاز)

بهار؛ ۴- (در قدیم) (در موسیقی ایرانی) از الحان قدیم ایرانی

 

نوری

(عربی  فارسی) (نور + ی (پسوند نسبت))، ۱- منسوب به نور، مربوط به نور؛ ۲- روشن و درخشان؛ ۳- (در گیاهی) نوعی

زردآلوی درشت و کشیده به رنگ زرد؛ ۴-(در قدیم) نوعی طوطی

 

نوریه

پسوند نسبت))، ۱- منسوب به نور؛ ۲- روشن و درخشان؛ ۳- (به مجاز) زیبارو

) /iyye-/ (عربی) (نور + ایه

نوژان

-۱ فریاد، صدا و بانگ بلند؛ ۲- رود (رودخانهی) با بانک و سهم؛ ۳- غرّان (رود و سیل)؛ ۴- نام رودخانهای

 

نوژَن

(در قدیم) نوعی کاج، صنوبر

 

نوژین

(نوژ = نوز = نوعی کاج + ین (پسوند نسبت))، ۱- منسوب به نوژ، مربوط به نوژ؛ ۲- (به مجاز) زیبا، سرسبز و با طراوت

 

نوشآذر

(= آذرنوش) نام آتشکدهی دوم از هفت آتشکده پارسیان، (آذرمهر بُرزین یا آذربُرز بُرزین)

 

نوشآفرین

(نوش+ آفرین = آفریننده)، ۱- آفریننده خوشی و لذت، آفرینندهی شیرینی؛ ۲- (به مجاز) نیکبخت و سعادتمند؛ ۳- (اَعلام) نام

 

« نوشآفرین و گوهرتاج » قهرمان زن کتاب

نوشا

(نوش+ ا (پسوند با معنی فاعلی))، ۱- نیوشا، شنوا، شنونده؛ ۲- (به مجاز) یادگیرنده و آموزنده؛ ۳- شیرین، زندگی

 

نوشاد

-۱ (به مجاز) جوان نورستهی شاداب؛ (اَعلام) نام شهر یا موضعی که خوبرویان در آن بسیار بودهاند

 

نوشه

(= نوشه) ۱- (در وصف شاعرانه) جاوید، بی مرگ؛ ۲-شاد، خوشحال، خرّم؛ گوارا

+ ن

ک

انوشه

 

نوشین

– -۱ (در قدیم) شیرین، خوشایند، دلپذیر (خواب)؛ ۲-شایستهی بوسیدن، شیرین (لب)؛ ۳- دلنشین، مطبوع، ملایم (باد، نسیم)؛ ۴

گوارا، خوش گوار؛ ۵- شفابخش؛ ۶- (اَعلام) شهری در شهرستان ارومیه در استان آذربایجان غربی

 

نوگل

-۱ گلی که تازه شکفته شده است؛ ۲- (به مجاز) نوجوان، به ویژه دختر نوجوان

 

نونا

-۱ (در سمنانی) نان؛ ۲- (در کلدانی) برج حوت [برابر با اسفند]؛ ۳- (اَعلام) نام مادر ابراهیم پیامبر(ع)

 

نوید

-۱ خبر خوش، مژده؛ وعدهی نیک و خوش، سخن امیدوار کننده؛ ۲- (در قدیم) وعدهی دعوت به مهمانی، مقابلِ خرام

 

نویدرضا

(فارسی  عربی) از نامهای مرکب، م نوید و رضا

 

نویده

(نوید + ه (پسوند نسبت))، منسوب به نوید، ( نوید

 

نوین

دارای حالت یا کیفیت نو، جدید

 

نهاد

-۱ سرشت، طبیعت؛ ۲- ضمیر، دل؛ ۳- بنیاد، اساس؛ ۴-(در قدیم) روش، طریقه؛ ۵- آئین، آداب، قاعده؛ ۶- مقام، جایگاه

 

نهال

-۱ (در کشاورزی) درخت یا درختچهی نورس که تازه نشانده شده است؛ ۲- (به مجاز) کودک نورُسته

 

نهاله

(در قدیم) نهال، ( نهال

 

نهایت

(عربی) ۱- پایان، انتها؛ ۲- آخرین، بالاترین، بیشترین؛ ۳- بالاترین حد چیزی

 

نهضت

(عربی) ۱- (در سیاست) جنبش؛ ۲- (در قدیم) حرکت، عزیمت

 

نیاز

– -۱ حالتی که در آن برای انجام دادن کاری یا برآوردن منظوری، چیزی یا کسی مورد تقاضا، مناسب یا سودمند است، احتیاج؛ ۲

– ضروری، لازم؛ ۳- (در قدیم) اظهار محبت، چنان که از سوی عاشق در مقابلِ ناز؛ ۴- (در قدیم) (به مجاز) محبوب، معشوق؛ ۵

(در عرفان) اظهار ناچیزی در برابر معشوق، قبول این که بنده به حق نیاز دارد

 

نیایش

-۱ دعا همراه با تضرع و زاری به درگاه خداوند؛ ۲-پرستش و احترام به کسی

 

نیتا

[نی = نه (به صورت شبه جمله) (در قدیم) نیست، نبود + تا = لنگه، مثل، مانند]، بیمانند، بی نظیر، بیتا، یگانه

 

نَیّر

(عربی) ۱- روشن، منور؛ ۲- (در قدیم) ستاره، کوکب

 

نَیراعظم

(عربی) ۱- (به مجاز) خورشید؛ ۲- (به مجاز) زیبا و تابناک

 

نیروانا

که مرحلهی محو شدن جنبهی حیوانی وجود و رسیدن به کمال است

« بودا » (سنسکریت) آخرین مرحله سلوک در نزد

نیرومند

دارای نیرو، قوی

 

نَیّره

(عربی) روشن، منیر، بسیار درخشان

 

نیکا

-۱ خوب، خوش، زیبا، ظریف؛ ۲- (از اصوات) بسی نیک، چه خوب، خوشا؛ ۳- (به صورت شبه جمله) (در قدیم) چه خوب است؛

-۴ (اَعلام) نام رودی است در شمال ایران که از شاهکوه در جنوب گرگان سرچشمه گرفته است

 

نیکان

(نیک + ان (پسوند نسبت، علامت جمع))، منسوب به نیک، ن نیک؛ ۲- نیکها (اشخاص نیک)

 

نیکتا

(نیک + تا = نظیر، مانند، لنگه)، نظیر نیک، مانند نیک، بسان نیک، ( نیک

 

نیکدخت

(نیک + دخت = دختر)، دختر نیک، دختر خوب، نیکو، صالح و شایسته

 

نیکروز

(در قدیم) (به مجاز) خوشبخت، سعادتمند

 

نیکزاد

پاک نژاد، پاک سرشت، پاک گوهر

 

نیکناز

-۱ دارای عشوهگری و زیبایی خوب؛ ۲- ویژگی دختری که زیبا و خوب است؛ ۳- افتخار کننده به نیکی

 

نیکنام

دارای آبرو و اعتبار اجتماعی، خوشنام

 

نیکو

-۱ خوب؛ ۲- (در قدیم) دلپسند، مطبوع، ارزنده، گرانبها، گران، درست، صحیح، پسندیده، شایسته، زیبا، شخص زیباروی

 

نیکی

-۱ خوب بودن، خوبی، نیکوکاری، احسان؛ ۲- (در قدیم) آسایش، رفاه، ثواب اُخروی

 

نیلا

(سنسکریت  فارسی) (نیل + ا (پسوند نسبت)) منسوب به نیل، ت نیل

 

نیلگون

(سنسکریت  فارسی) (نیل + گون (پسوند شباهت))، نیلی نیلی

 

نیلو

پسوند شباهت))، شبیه به نیل، مثل نیل، / نیل

) /-u/ (سنسکریت  فارسی) (نیل + او

نیلوفر

-۱ (در گیاهی) گلهای سفید، کبود و زرد رنگ گیاهی به همین نام که مصرف داروئی نیز دارد

(در ادب قدیم فارسی اغلب

رنگ کبود آن مطرح بوده است)؛ ۲- گیاهی آبی که در آبگیرهای مناطق معتدل میروید، گلهای زرد دارد و برگهایش بر

سطح آب شناور می شود، گلهای آن مصرف داروئی دارد

 

نیلیا

(سنسکریت  فارسی) (نیلی + ا (پسوند نسبت))، منسوب به نیلی، ( نیلی

 

نیما

-۱ نام کوهی است حوالی نور؛ ۲- (اَعلام) ۱) نام یکی از اسپهبدان تبرستان؛ ۲) تخلص شعری علی اسفندیاری (نیما یوشیج)

۱۳۳۸-۱۲۷۴ شمسی] شاعر ایرانی و بنیانگذار شعر نو فارسی

دیوان شعر، مقاله ها و یادداشتها و نامه هایش چاپ شده است

]

نینا

(کردی) اینها

 

نیوشا

-۱ (در قدیم) شنوا، شنونده؛ ۲- (به مجاز) یادگیرنده، آموزنده