معنی اسم ها و نام های دخترانه و پسرانه - الف
معنی اسم ها و نام های دخترانه و پسرانه – الف
۳۱ فروردین, ۱۳۹۷
تأثیر غذا بر جنسیت فرزند
تأثیر غذا بر جنسیت فرزند
۳ اردیبهشت, ۱۳۹۷
معنی اسم ها و نام های دخترانه و پسرانه - ب

معنی اسم ها و نام های دخترانه و پسرانه - ب

معنی نام ها و اسامی دختران و پسران ایرانی  – ب

ب

بابک

-۱ پرورنده و پدر را گویند؛ ۲- (در قدیم) خطاب فرزند به پدر از روی مهربانی؛ پدر جان؛ ۳- (اَعلام) ۱) پدر اردشیر بابکان [قرن

۲ میلادی]؛ ۲) نام دلاور ایرانی که از سوی اردوان فرمانروای اصطخر بود [قرن ۳ هجری]؛ ۳) نام موبدی در روزگار انوشیروان که

دیوان عرض و سپاه به دست وی بود؛ ۴) بابک خرّم دین [ ۲۲۳ هجری] رهبر ایرانی خرّمدینان، که قیام آنان را در آذربایجان بر ضدّ

خلیفهی عباسی رهبری کرد

سرانجام افشین او را فریب داد و دستگیر کرد و او در بغداد کشته شد

باختر

– مغرب؛ ۲- (در پهلوی) به معنی ستاره است

 

باران

-۱ (در علوم زمین) قطرههای آب که بر اثر مایع شدن بخار آبِ موجود در جو زمین ایجاد میشود؛ ۲- (در عرفان) باران کنایه از

فیض حق تعالی و رحمت شامله اوست، که از عالم غیب بر ممکنات فایض گردد و ممکنات بر حسب مراتب استعداد، استفاضه

نمایند

غلبه عنایات را نیز که در احوال سالک حاصل شود از فَرَح و تَرَح باران گویند

 

باربد

/ (پسوند محافظ یا مسئول)]، ۱- خداوندِ بار (بارگاه)، پردهدار؛ ۲- (اَعلام) نوازنده و bod / / و bad / [(بار = رخصت، اجازه + بد

موسیقی دان معروف دربار خسرو پرویز

نام او در پهلوی به صورتهای پهربد و پهلبد و در منابع عربی به صورت بَهلبَذ به کار رفته

است

 

بارِزان

(= بارِز) نامِ قوم بارز یا بارزان یا بارجان، تاریخ این قوم به پیش از اسلام میرسد و نام آن از دورهی ساسانیان در متون ضبط شده

است، نخستین بار نام بارجان (بارزان) در کارنامهی اردشیر بابکان آمده است

این قوم در کوههای بارز [رشته کوهی در جنوب

شرقی استان کرمان مابین شهرهای بم و جیرفت] با سایر اقوام دیگر زندگی میکردهاند

 

بارمان

-۱ شخص محترم و لایقِ دارای روح بزرگ؛ ۲- (اَعلام) ۱) از سرداران تورانی در دوران نوذر؛ ۲) نام دلاوری تورانی که با دوازده

هزار سپاه و با هدیههای فراوان از سوی افراسیاب به نزد سهراب فرستاده شد تا بکوشد که رستم و سهراب یکدیگر را نشناسند و او

پیوسته با سهراب بود

 

باسِط

(عربی) ۱- (در قدیم) بسط دهنده، گسترش دهنده؛ ۲- از نامهای خداوند

 

باسم

(عربی) (در قدیم) ۱- تبسم کننده؛ ۲- شکر

 

باقر

(عربی) ۱- (در قدیم) شکافنده، گشاینده؛ ۲- (اَعلام) ۱) لقب محمّد ابن علی امام پنجم شیعیان محمّد باقر(ع)

[همه ی مؤلفان در

ملقب به سالار ملی، از « باقرخان » ( دانش فراوان او دانستهاند]؛ ۲ « باقر » مذاهب شیعه و سنی سبب ملقب شدن آن حضرت را به

رهبران مجاهدان مشروطه خواه

 

باقیه

(عربی) (مؤنث باقی)، ۱- عمل صالح؛ ۲- آن که یا آنچه وجود دارد، موجود؛ ۳- پاینده، پایدار

بالی

(ترکی  فارسی) (بال= عسل + ی (پسوند نسبت))، عسلی

 

بامداد

– مدت زمانی از هنگام روشن شدن هوا تا طلوع آفتاب و یک یا دو ساعت بعد از آن، صبح، صبا؛ ۲ -bāmdāt) (در پهلوی، ۱

(اَعلام) ۱) اسم پدر مزدک؛ ۲) بامداد [محمّدعلی بامداد] از آزادی خواهان و مشروطه خواهان وطن پرست که در تهران روزنامه

بامداد روشن را انتشار داد

بامی

(اوستایی) ۱- درخشان؛ ۲- (اَعلام) ۱) لقب شهر بلخ؛ ۲) صفت شهر اوشیدر

 

باوان

(کردی) ۱- خانهی پدری؛ ۲- جگر گوشه و عزیز

 

باهِره

– (عربی) (مؤنث باهر)، باهر، درخشان، تابان

+ ( باهر

۱- و ۲

بتول

(عربی) ۱- کسی که از دنیا منقطع شده است و به خدا پیوسته است؛ ۲- زن بریده از دنیا برای خدا؛ ۳- (اَعلام) لقب حضرت

فاطمه(ع)

 

بختیار

دارای بخت، با اقبال، آن که بختش مساعد باشد، نیکبخت، کامروا

 

بخشایش

(اسم مصدر از بخشودن و بخشاییدن)، گذشت و چشم پوشی کردن گناه یا کار نادرست کسی، عفو، رأفت، رحمت و شفقت

 

بخشنده

(صفت فاعلی از بخشیدن) آنکه چیزی را بیآنکه عوضی بخواهد میبخشد؛ عطا کننده

 

بَدرالزمان

(عربی) ۱- ماه زمانه، ماه روی روزگار؛ ۲- (به مجاز) زیباروی زمانه

 

بَدری

(عربی) ۱- بارانی که پیش از زمستان ببارد، بارانی که پیش از سرما بیاید؛ ۲- بدر بودن، ماه تمام و دو هفته بودن، حالت ماه دو

هفته

 

بدریه

پسوند نسبت))، ۱- منسوب به بدر ) /-iye/ (عربی) (بدر = ماهی که به صورت دایرهی کامل دیده میشود، ماه شب چهاردهم + ایه

یا ماه شب چهارده؛ ۲- (به مجاز) ماه مانند و زیبارو

 

بدیع

(عربی) ۱- جدید، تازه، نوآیین؛ ۲- زیبا؛ ۳- جالب، شگفت انگیز، نادر؛ ۴- (در ادبیات) از دانش های ادبی که در آن از آرایش ها

– و زیبایی های شعر و نثر بحث می شود؛ ۵- از نام های خداوند، مبدع، آفریننده؛ ۶- (اعلام) ۱) امیرمهدی بدیع [ ۱۲۹۴

۱۳۷۳ شمسی] تاریخ نگار و پژوهنده ی ایرانی، در همدان زاده شد

در همدان و سوئیس و فرانسه تحصیل کرد و تا پایان عمر در

سوئیس ماند و به تحقیقات تاریخی روی آورد و هدفش آن بود که جایگاه ایران را در تاریخ آنچنان که هست نه آنچنان که

خاورشناسان می گویند به دنیا بشناساند

مهمترین اثر او کتاب ۱۳ جلدی یونانیان و بربرهاست که جلدهایی از آن به فارسی ترجمه

شده است

از آثار دیگر اوست: اندیشه ی روش علوم، و تصحیح دیوان امیرشاهی سبزواری؛ ۲) بدیع اصطرلابی [قرن ۶ قمری]

ابوالقاسم هبۀ الله بن حسین، دانشمند، ستاره شناس و شاعر ایرانی عربی نویس؛ در ساختن اصطرلاب و وسایل مربوط به ستاره

شناسی معروف است

زیج محمودی از آثار اوست

 

بَدیعه

 

– ۳- و ۴ ، -۲ ، – (عربی) (مؤنث بدیع) ، بدیع ۱

بَرات

-۱ نوشتهای که بدان دولت بر خزانه یا بر حُکام حوالهای وجهی دهد؛ ۲- کاغذ زر

 

بَردیا

-۳ (اَعلام) دومین پسر کورش بزرگ و برادر کمبوجیه ؛« بلند پایه » -۲ (در اوستایی) به معنای ؛(smeydis ، -۱ (در یونانی

(سومین پادشاه هخامنشی) است[حدود ۵۲۵ پیش از میلاد] بَردیا ظاهراً به امر کمبوجیه کشته شد

 

بُرزان

(بُرز = شکوه و جلال، عظمت، دارای قدرت، نیرومند و با شکوه، فراز + ان (پسوند نسبت))، ۱- منسوب به شکوه و جلال و عظمت؛

به معنای جایگاه بلند « بَرزان » -۲ منتسب به قدرتمندی و نیرومندی؛ ۳- قدرتمند، نیرومند

[این واژه (بُرزان) با کلمهی اوستایی

(بلندی کوه) هم نویسه میباشد]

 

بُرزو

-۱ (اوستایی) تنومند، بلند پایه؛ ۲- (اَعلام) ۱) نام پسر سهراب پسر رستم زال در روایات ملی؛ ۲) نام آتشکدهی عهد ساسانی در

استان مرکزی

 

بَرزین

(پهلوی) ۱- بالنده (بالنده مهر) فشردهی آذر برزین مهر؛ ۲- (اَعلام) نام یکی از آتشکدهی ی بزرگ ایران

 

بَرسام

(اَعلام) ۱) از نامهای شاهنامه؛ ۲) فرزند بیژن فرمانروای سمرقند که با یزدگرد جنگید

 

بَرفین

(برف + ین (پسوند نسبت))، ۱- برفی، از جنس برف؛ ۲-سفید مانند برف؛ ۳- (به مجاز) زیبا چهره

 

بَرکت

(عربی) ۱- فراوانی و بسیاری و رونق؛ ۲- خجستگی، یمن، مبارک بودن؛ ۳- نعمت های موجود در طبیعت، چنان که نان

 

بَرمک

-۱ صورت دگرگون شدهی واژهی سانسکریت پَرَه مَکه (پرمکا) به معنای رئیس، عنوان رئیس روحانی بودایی؛ ۲- (اَعلام) نام جد

وسر دودمان برمکیان، مقارن حکومت بنی امیه بر خراسان

 

بُرنا

-۱ جوان؛ ۲- (در قدیم) شاب، ظریف، خوب، نیک، دلاور

 

برومند

-۱ بَرمند، باردار، بارور، صاحب نفع، مثمر؛ ۲- قوی، رشید؛ ۳- کامروا، کامیاب

 

بُرهان

(عربی) ۱- دلیل، حجت، حجت روشن، دلیل قاطع؛ ۲- از واژههای قرآنی؛ ۳- اصطلاحی در منطق و فلسفه؛ ۴- (اَعلام) ۱) نام

پادشاهی از طبقات سلاطین اسلام؛ ۲) محمّدحسین ابن خلف تبریزی (برهان) فرهنگ نویس ایرانی [قرن ۱۱ هجری] ساکن هند و

مؤلف برهان قاطع

 

بُرهانالدین

(عربی) ۱- برهان دین، دلیل دین، حجت دین؛ ۲-(اَعلام) لقب بسیاری از اشخاص در تاریخ

 

بُرَیر

( (عربی) (اَعلام) ۱) یکی از شهدای کربلا به روز عاشورا در رکاب امام حسین(ع) که او اول کسی است که بعد از حُر شهید شد؛ ۲

ابن حقیر همدانی کوفی از زُهاد و عُباد و قاریان قرآن و پیشوای آگاهان به علوم قرآن و معلم آن که در خدمت به امام حسین(ع)

جنگید تا به شهادت رسید

 

بزرگ

-۱ دارای اهمیت و موقعیت اجتماعی، برجسته، مشهور؛ ۲- بزرگوار، شریف

 

بزرگمهر

(اَعلام) ۱) طبق روایات نام وزیر فرزانهی انوشیروان که در منابع فارسی و عربی او را به برخورداری از خرد استثنایی و تدبیرهای

حکیمانه وصف کرده اند؛ [برخی از خاورشناسان بزرگمهر را شخص بخصوص ندانسته بلکه عنوان و نام مقامی از مقامات کشور

دانستهاند]؛ ۲) شهرتِ منوچهر بزرگمهر مترجم و مؤلف آثار فلسفی در قرن ۱۳ و ۱۴ هجری

 

بَسام

(عربی) ۱- بسیار تبسم کننده، خوشرو، خندان، گشاده روی؛ ۲- (اَعلام) یکی از شاعران فارسی گوی پس از اسلام در زمان یعقوب

بن لیث

 

بَشّار

(عربی) ۱- بشارت دهنده؛ ۲- (اَعلام) ۱) از اصحاب امام صادق(ع)؛ ۲) ابومُعاذ بَشّار بن بُرد شاعر نابینا و بلند آوازهی عرب زبان

عراقی [قرن ۲ هجری] که در شعرهایش ایران و ایرانیان را می ستود

از این رو عرب ها او را به زندیق بودن متهم کردند و در باتلاق

انداختند؛ ۳) بشار مرغزی (= مروزی) شاعر ایرانی [قرن ۴هجری] معاصر سامانیان

بِشارت

(عربی) ۱- خبر خوش، مژده، مژده دادن، مژده آوردن؛ ۲- (در ادبیات عرفانی) بشارت به وصل حبیب به سوی حبیب است

 

بِشر

(عربی) ۱- گشاده رویی؛ ۲- (اَعلام) بِشر حافی صوفی معروف که در بغداد میزیست و گروهی از صوفیان را در اطراف خود گرد

آورد

گویند وی در آغاز به کار لهو و لعب مشغول بود و بر اثر تذکر امام موسی ابن جعفر(ع) متنبه شد و توبه کرد

 

بُشری (بشرا)

 

( (عربی) ۱- بشارت، مژده، مژدگانی؛ ۲- از واژههای قرآنی (یونس: ۶۴

بَشیر

(عربی) ۱- مژده دهنده در مقابل نذیر، مژده آور، مژده رسان، بشارت دهنده؛ ۲- (اَعلام) ۱) از القاب پیامبر اسلام(ص)؛ ۲) بشیر ابن

سعد ابن ثَعلَبه، ابونعمان صحابی انصاری خَزرَجی که در پیمان عَقَبه و تمامی غزوه ها شرکت داشت

 

بَصیر

(عربی) ۱- بینا؛ ۲- (به مجاز) آگاه؛ ۳- از نامها و صفات خداوند؛ ۴- دانا، بیننده، روشن بین؛ ۵-(اَعلام) ۱) ابوعلی بَصیر کاتب،

شاعر و مترسّل نابینای شیعی [قرن ۳ هجری]؛ ۲) حسین ابن علی بَصیر مشهور به ابن زکوم (زقوم) شاعر نابینای مادر زاد شیعی اهل

حِلّه در عراق [قرن ۱۳ و ۱۴ هجری]

 

بَصیرا

(عربی  فارسی) (بصیر + ا (پسوند نسبت))، ۱- منسوب به بصیر؛ ۲- منتسب به دانایی؛ ۳- (به مجاز) دختری که بینا و دانا باشد

+

– ۳- و ۴ ، -۲ ، – ن

ک

بَصیر

۱

بَصیرت

(عربی) ۱- بینایی؛ ۲- (به مجاز) آگاهی داشتن از امری و جزئیات آن را در نظر داشتن، آگاهی و دانایی؛ ۳- (در تصوف) نیروی

باطنی که سالک با آن حقایق و باطن امور و اشیا را در می یابد

 

بَکتاش

(ترکی) (در قدیم) ۱- فرماندهی یگ گروه، بزرگ ایل؛ ۲- هر یک از خادمان و همراهان یک امیر، بزرگ ایل و طایفه

 

بِلال

(عربی) ۱- آب و هر آن چه که، گلو را تر کند؛ ۲- (اَعلام) ابن رباح حبشی نام مؤذن و خازن و از یاران خاص و صمیمی پیامبر

اسلام(ص)

 

بِلقیس

(عبری) (اَعلام) ملکهی شهر سبا که در روایات نام همسر حضرت سلیمان(ع) است

[پیشینه و ریشهی نام بلقیس به درستی دانسته

به معنای دختر باکره یا همخوابه دانستهاند و برای آن معادلهایی ،pallaxis نیست، برخی آن را برگرفته از واژهی احتمالاً یونانی

در زبانهای آرامی و عبری برشمرده و بعضی ریشهی یونانی آن را به معنای نوعی آلت موسیقی دانستهاند و معادلهایی در زبان

در pairika سومری، اَکَ دیِ بابلی و لاتین برای آن برشمردهاند

همچنین برخی بر این عقیدهاند که نام بلقیس از واژهی اوستایی

دورهی هخامنشیان است که بعدها در فارسی به صورت پری درآمده است

در هر صورت اینان متفقاند که این واژه وارد زبان

 

[( عبری شده و در عربی به صورت بلقیس درآمده است

(نقل مطالب از دانشنامهی جهان اسلام ج ۴ص ۷۳

بُلور

نوعی مادهی معدنی جامد و شفاف مانند شیشه؛ ۲- آنچه از جنس شیشهی شفاف خوب -beryllos) (عربی، معرب از یونانیِ ۱

است

 

است

 

بِنتالهدی

(عربی) دختر هدایت شده

 

بَنفشه

(در گیاهی) ۱- هر یک از گیاهانِ کوتاه دولپهای که در اوایل بهار میرویند؛ ۲- (به مجاز) مو، زلف؛ ۳ (در اصطلاح شاعرانه)

بنفشه یا دسته ی گل بنفشه تداعی کننده زلف آشفته یا مجعّد یا جعد گیسوی یار، نزد شاعران است

 

بِنیامین

(عبری) ۱- یعنی پسر دست راستِ من؛ ۲- (اَعلام) آخرین پسر حضرت یعقوب (ع) و برادر تنی حضرت یوسف (ع) که پدرش

(حضرت یعقوب) وی را بنیامین نامید

[درباره وجه تسمیهی بنیامین آمده است که مادرش، راحیل همسر محبوب یعقوب، به هنگام

معنا میدهد (البته معنای « پسر رنج من » نامید که در عبری « بن اونی » تولد وی درد و رنج بسیار متحمل شد، از اینرو فرزندش را

نیز برای آن ذکر کردهاند)

گفتهاند که راحیل، اندکی پس از ولادت فرزندش بر اثر سختیهایی که تحمل « پسر توانمندی من »

نام نهاد، که بر پیروزی او در آینده نیز « پسر دستِ راست » به معنای تحتاللفظیِ « بن یامین » کرده بود، در گذشت

اما پدرش وی را

نیز گفتهاند، زیرا او تنها پسر یعقوب بود که در جنوب یعنی کنعان زاده شد

« پسر جنوب » را به معنای « بن یامین »

اِ شعار داشت

گفتهاند، یعنی فرزند روزگاران؛ چون تولد او در سن پیری یعقوب بود

(نقل مطالب از دانشنامهی جهان « بن یمیم » همچنین نام او را

 

[ اسلام ص ۴۵۳

بنیان

بنیاد، آنچه باعث ماندن و پایداریِ چیزی است، اساس، پایه

 

بوستان

-۱ بُستان، باغ و گلزار؛ ۲- (در ادبیات فارسی) بوستان یا سعدی نامه، مثنوی اخلاقی و عرفانی به فارسی، مشتمل بر حکایت های

کوتاه، از سعدی شیرازی

 

بِهآفرین

-۱ خوب آفریده؛ ۲- خوش سیما، خوش منظر؛ ۳- (اَعلام) (در شاهنامه) خواهر اسفندیار، که ارجاسپ تورانی او را زندانی کرده

بود و اسفندیار آزادش کرد

بَها

-۱ قیمت، ارزش؛ ۲- (در عربی) درخشندگی و روشنی؛ ۳- (به مجاز) فر و شکوه؛ ۴- (اَعلام) بهاء زُهَیر، ابوالفضل ابن محمّد ابن

علی مُهَلَّبی اَزدی (معروف به بهاء زهیر)، شاعر عرب در عصر ایّوبیان، [قرن ۶ و ۷ هجری]

 

بَهاءالدین

(عربی) ۱- آن که به آئین و دین خود ارزش دهد؛ ۲- (اَعلام) ۱) شیخ محمّد ابن حسین عاملی (منسوب به جبل عامل) معروف به

شیخ بهائی، دانشمند بنام عهد شاه عباس صفوی؛ ۲) بهاءالدین سلطان ولد عارف و شاعر [قرن ۷ هجری]، فرزند جلالالدّین محمّد

مولوی

 

بَهادر

-۱ (در قدیم) دلیر، شجاع، قهرمان؛ ۲-(اَعلام) نام چند تن از (« باغاتور » یا « بغاتور » (شکل فارسی و اردوی واژهی ترکی مفعولیِ

پادشاهان در روزگار گذشته

 

بهار

– -۱ فصل اول سال؛ ۲- (در گیاهی) شکوفه درختان خانوادهی مرکبات؛ ۳- گیاهی زینتی؛ ۴- (به مجاز) دورهی شادابی هر چیز؛ ۵

(در قدیم) (به مجاز) سبزه و علف؛ ۶- (در قدیم) (در موسیقی ایرانی) یکی از دستگاهها یا ادوار؛ ۷- (در سنسکریت) (در قدیم)

بتخانه و بتکده؛ ۸- (اَعلام) نام شهری در شمال غربی استان همدان

 

بهاران

-۱ هنگام بهار، موسم بهار؛ ۲- (به مجاز) زیبا و با طراوت

 

بهارک

پسوند شباهت)] ۱- به معنای مانند بهار، همچون بهار؛ ۲- (به مجاز) زیبا با طراوت

) /ak-/( [بهار+ ک(اَک

بهاره

– ۴- و ۵ ، -۳ ، -۲ ، – -۱ مربوط به بهار؛ ۲- به عمل آمده در بهار؛ ۳- منسوب به بهار

+ م بهار

۱

بَهامین

فصل بهار، بهار

 

بهبود

-۱ سلامت، تندرستی؛ ۲- درست شدن، درستی، اصلاح

 

بِهتاش

(فارسی  ترکی) [ به = خوب، بهتر، خوبتر، شخص خوب و دارای اخلاق و رفتار نیکو + تاش(ترکی) (پسوند) = هم، شریک،

صاحب به علاوه عنوانی برای امیران ترک

] ۱- به معنی شریک خوب، صاحب اخلاق و رفتار نیکو؛ ۲- ویژگی امیری که دارای

اخلاق و رفتار نیکو باشد

 

بهجت

(عربی) شادمانی، نشاط

 

بِهداد

در کمال عدل و داد

 

بِهدخت

(به + دخت = دختر)، دختر نیک و خوب

 

بِهراد

جوانمرد نیکو

 

بَهرام

« پیروزگر » به (varhrān،varhrām،vahrām ، -۲ (در گزارش پهلوی اوستا ؛« در هم شکننده مقاومت » -۱ به معنای

برگردانده شده؛ ۳- (در نجوم) مریخ؛ ۴- (در گاه شماری) روز بیستم از هر ماه شمسی در ایران؛ ۵- (در قدیم) در فرهنگ ایران

قدیم فرشتهای موکل بر مسافران و روز بهرام است؛ ۶- (در آیین زرتشتی) پاسدار پیروزی و عهد و پیمان است؛ ۷- (اَعلام) (در

شاهنامه) ۱) از پهلوانان ایرانی در زمان کیخسرو، فرزند گودرز برادر گیو است که به دست تژاو تورانی کشته شد

۲) نام چند تن از

۲۹۳ میلادی] – ۲۷۶ میلادی] فرزند شاپور اول ساسانی و چهارمین پادشاه ساسانی؛ بهرام دوم [ ۲۷۶ – شاهان ساسانی، بهرام اول [ ۲۷۳

۳۹۹- پنجمین پادشاه ساسانی فرزند بهرام اول؛ بهرام سوم [ ۲۹۳ میلادی] ششمین پادشاه ساسانی فرزند هرمز اول؛ بهرام چهارم [ ۳۸۸

۴۳۸ میلادی] مشهور به بهرام گور پانزدهمین پادشاه – میلادی] سیزدهمین پادشاه ساسانی مشهور به کرمانشاه؛ بهرام پنجم [ ۴۲۰

ساسانی

 

بهرخ

خوشگل و نیک منظر

 

بِهرنگ

نکوتر رنگ، رنگِ نیکوتر

 

بِهروز

۱۳۵۰ شمسی] – -۱ سعادتمند، خوشبخت؛ ۲- همراه با سعادت و خوشبختی؛ ۳- (اَعلام) نویسنده، شاعر و پژوهشگر ایرانی [ ۱۲۶۸

مؤلف در راه مهر، دبیره، تقویم و تاریخ در ایران، خط و فرهنگ و نمایشنامههای جیجکعلی شاه و شب فردوسی

 

بِهزاد

-۱ نیک نژاد، نیکو تبار، نیکو زاده؛ ۲- (اَعلام) ۱) بهزاد نقاش و مینیاتور ساز مشهور اواخر عهد تیموری و اوایل دورهی صفوی،

۱۳۴۷ شمسی]

– مشهورترین نگارگر (مینیاتور ساز) معاصر ایران [ ۱۲۷۳ « استاد حسین بهزاد » ( ملقب به کمال الدین؛ ۲

بِهسا

(به + سا (پسوند شباهت))، نیک چون خوبان و نیکان

 

بِهشاد

نیکوی شاد

 

بهشت

-۱ (در ادیان) جایی بسیار سرسبز و خرّم، با نعمت های فراوان که نیکوکاران پس از رستاخیز در آن زندگی جاوید خواهند داشت،

جنت در مقابل دوزخ؛ ۲- (به مجاز) با صفاترین و بهترین جا؛ ۳- (به مجاز) دختر زیبا و با طراوت

 

بهشته

(بهشت + ه (پسوند نسبت))، ۱- منسوب به بهشت؛ ۲- (به مجاز) زیبا رو

 

بِهشید

تابناک و دارای فروغ و روشنایی

 

بِهفر

شکوهمند و با جلال و جبروت

 

بِهکام

(به مجاز) کسی که به بهترین وجهی به آرزوی خود رسیده؛ بهترین کامروا

بُهلول

(عربی) ۱- به معنای مرد خنده رو؛ ۲- مهتر نیکو روی؛ ۳- جامع همهی خیرات؛ ۴- (در حوزه های فرهنگی غیر عرب نظیر تاجیک)

به معنی گول و لوده؛ ۵- (در شمال افریقا) به معنای عام ساده دل است؛ ۶- (اَعلام) ابو وُهیب ابن عَمرو مغیره، فرزانهای دیوانه نما

(از عُقلاءالمجانین) [قرن ۲ هجری] و از شاگردان امام جعفر صادق (ع) که در زمان هارون با تظاهر به دیوانگی از خلافت انتقاد

میکرد

 

بَهمن

نیک اندیش، به منش، نیک نهاد؛ ۳- (در گاه شماری) ماه (vahuman ، -۲ (در پهلوی ؛(vohumana ، -۱ (در اوستایی

– یازدهم از سال شمسی؛ ۴- (در گیاهی) نام گیاهی دو ساله و سبز رنگ با گلی زرد رنگ که ریشهی آن مصرف دارویی دارد؛ ۵

(در جغرافیا) توده عظیمی از برف و یخ، که از قسمت های بلند کوهستان لغزیده و همراه خود هزاران تن سنگ و مواد دیگر حمل

میکند؛ ۶- (در قدیم) در فرهنگ ایران قدیم فرشتهای که موکل بر روز و ماه بهمن بوده است؛ ۷- (در قدیم) (در موسیقی ایرانی)

از الحان قدیمی؛ ۸- (اَعلام) ۱) (در شاهنامه) پسر اسفندیار که پس از کشته شدن پدر به پادشاهی رسید و به خونخواهی پدر

 

« قصهی سنجان » برخاست؛ ۲) نام پسر کیقباد، شاعر زردشتی، سرایندهی

بَهمنیار

-۱ دوست و یاورِ نیک منش؛ ۲- بهمن داده (آفریده)؛ ۳- (اَعلام) ۱) ابن مرزبان مکنی [کنیه او] به ابوالحسن، فیلسوف مشائی [قرن

۱۳۳۴ شمسی] ادیب و استاد دانشکدهی ادبیات و علوم انسانی – ۵ هجری] و شاگرد مشهورِ ابن سینا؛ ۲) احمد بهمنیار،[ ۱۲۶۱

دانشگاه تهران

 

بِهناز

خوش ناز و ادا

 

بِهنام

-۱ نیک نام، خوش نام؛ ۲- (اَعلام) شهرت باستان شناس معاصر (عیسی بهنام) از بنیانگذاران رشته ی باستان شناسی دانشگاه تهران

و از پایه گذاران موزه ی مردم شناسی

 

بِهنود

(دردساتیر) پسر عزیز

 

بِهنوش

گوارا

 

بِهنیا

نیک نژاد، دارای اصل و نسب، اصیل، شریف

 

بِهی

تلفظ شود به /bahi/ (در قدیم) ۱- خوبی، نیکی، نیکویی؛ ۲- تندرستی، سلامت؛ ۳- نیکبختی، سعادت

[این کلمه چنانچه بَهی

معنی زیبا، نیکو و خوب است]

 

بِهیاد

(به + یاد) ۱- دارندهی بهترین یاد؛ ۲- (به مجاز) کسی که از او به نیکی یاد میکنند

 

بِهین

(صفت عالیِ واژههای بِه و بهتر) (در قدیم) بهترین، برگزیدهترین

 

بِهینا

(بهین + الف نسبت)، منسوب به بهین، ( بهین

 

بِهیه

(عربی) ۱- تابان، روشن؛ ۲- فاخر، شکوهمند

 

بیان

(عربی) ۱- سخن، گفتار؛ ۲- شرح و توضیح؛ ۳- زبانآوری، فصاحت و بلاغت؛ ۴- (به مجاز) زبان؛ ۵- (در اصطلاح علوم بلاغی)

علمی است که به یاری آن میتوان یک معنا را به شیوه های گوناگون، با وضوح و خفای متفاوت ادا کرد

 

بیان الله

(عربی) سخن و گفتار خداوند

 

بیتا

بیمانند، بیهمتا، یکتا

 

بیریوان

(کردی) شیردوش، زن یا دختری که در شیردوشگاه شیر گوسفندان را می دوشد

 

بیژن

(پهلوی) (اَعلام) نام پهلوان ایرانی، پسر گیو و نواده ی گودرز و رستم، که داستان دلاوریهای او در شاهنامهی فردوسی و بیژن نامه

دربارهی نام بیژن دو پیشنهاد داد: نخست آن که آن را مأخوذ از جزء دوم آریانه وئجه (Gershevitch) « گرشویج »] آمده است

خواهد بود؛ دوم آنکه این کلمه به « مردی از سرزمین ایران ویج » بدانیم که در این صورت معنای آن (Aryāna  Vējah)

گزیدن به معنای کسی که نیک تشخیص دهنده و اهل تمییز است، باشد

(رستگار = wēz از ریشهی (Wičana) صورت ویچنه

آمده است (همانجا)

(نقل مطالب از دانشنامه « جنگجو » فسائی، ج ۱ ص ۲۲۹ ، پانویس ۱)

بیژن در فرهنگ نامهای ایرانی به معنای

 

[( جهان اسلام ص ۱۸۷

بینا

(به مجاز) ۱- آن که توانایی پیشبینی و سنجش درستِ امور را دارد، بصیر؛ ۲- آن که میتواند ببیند

بینش

(اسم مصدر از دیدن) ۱- (به مجاز) قدرت ادراک و شناخت معمولًا وسیع و ژرف، بصیرت؛ ۲- (به مجاز) نگرش؛ ۳- (در قدیم)

توانایی رؤیت، دیدن؛ ۴- (در قدیم) چشم؛ ۵- (اَعلام) سید تقی بینش نویسنده و محقق متون کهن موسیقی سنتی ایران که در سال

۱۳۰۰ شمسی در مشهد به دنیا آمد

 

بینظیر

(فارسی  عربی) بیمانند، بیهمتا